{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p3
بیو هانی

دستمو گرفت و کشوند سمت خودش سینم چسبیده بود بهش داشت حالم بهم میخورد هیف که دستام سفالیه وگرنه یکی میخوابوندم تو اون صورتش صورتش رو برد در گوشم و اهسته گفت: ببین روباه خانم وقتی من دارم باهات حرف میزنم تو چشمام نگاه کن خب؟
تو چشماش نگاه کردم و دوباره گفت : افرین... حالا باید برگردی خونه فهمیدی؟
من رفتم جلو ترو چشمام رو بیشتر نزدیکش کردم و گفتم : نمیام.. خوبه. اونا براشون مهم نیست خودم میدونم تو هم دلت شور نزنه باشه.... اینم بگم من یه یتیمه بدبختم پس ازم فاصله بگیررر
چشماش گرد شد و منو ول کرد تو چشماش کلی سوال بود اما من اونارو بی جواب ول کردم و رفتم سراغ کارم تو کارگاه..

بیو جیمین
یعنی چی ⃟امکان نداره اون به یتیم باشه
بهتره امروز بهش فک نکنم داداشم داره برمبچیگرده و نباید بفهمه از اونجا داشتم رفتن هانی رو نگاه میکردم رفتم خونه دیدم برادرم داره میاد رفتم پشت درو درو باز کردم خوب بود که اون نره خر برگشته جونگ کوک اومدو احوال پرسی کردیم
رفتم تو فکر هانی که با صدای جی کی پریدم : هی جیمین چرا پکری؟ راستی الجی کوچولو کو
خاله یکم چهرش رفت در هم که دخترش نیست بابام لب زد: اون فرار کرده میخواد خونه ی جدید بگیره و تـ....
جونکوک پرید وسط مرحله بابا : وایسا چی خونه ی.. جدید تنها زندگی کردن؟ مگه از رو جنازه ی من رد شـ....
من هم پریدم وسط حرفش رو گفتم: رد میشه از رو جنازه ی من رد شد (🤣)جونکوک داشت نگام میکردن گفت : بیشتر بگو
گفتم : بیا بیرون میگم
رفتیم تو حیاط نگاش کردم دستمو گذاشتم تو جیبم گفتم : اون.. اون یتیمه
جونگ کوک گفت : مگه میشه .. تحقیق میکنم بهت خبر میدم بیا بریم تو

بیو هانی
خستم بود کارمم تموم شد رفتم بیرون هوا تاریک بود نگاه ساعت مچیم کردم 10 شب بود رفتم املاکی وارد که شدم جلوم بلند شد نشستم و گفتم : سلام ببخشید من به خونه ی خوب میخوام ترجیها دو خوابه باشه
املاکی گفت: یه خونه ی خوب دارو شمارتون رو بدین تا فردا بهتون خبر بدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتم خوندم دیدمو خریدم و باید برم خرید برای خونه.
رفتم پاساژ یه دست مبل سفید گرفتم که پشمالو بامزه بود یه میز کوچیک گرفتم فرش چهار خونه ی قهوه ای سفید گرفتم با وسایلای اشپز خونه. رفتم برای اتاق و چیزی که دیدم باورم نمیشد جیمین بود و جونگ کوک رفتم پست قفسه ها خودمو زدم به اون را فراموششون کردمو رفتم به کلاه و ماسک گرفتم که صورتم رو بپوشونه و اون بچلبتس بگی که پوشیدم هم بعد دردم خورد موهام رو جمع کردم تو کلاه و رفتم ادامه ی خریدم.... به تخت دونفره سفید گرفتم با یه پتوی پف و یه بالشت گل رفتم و کمد گرفتم با میز ارایشی
داشتم میرفتم که با یکی برخورد کردم کلاهم افتاد موهام پخش شد و دست اون دور کمرم بود نگاه مردم دیدم جونگ کوکه سریع گفتم : ببخشید و رفتم سمت کلاه دوباره هم موهامو جمع کردم و جونگ کوک گفت :: هی چرا موهایی به این قشنگی رو قایم می کنی
جواب مدادمو رفتم از اونجایی که خریدم تموم شد از پاساژ رفتم بیرون و جونگ کوک جلوم وایساد گفت: نمیشه برسونمت؟
من فقت سرمو به معنای نه تکون دادم و اون اسرار کردو از اقبال گندم قبول کردم منو برد خونه وقتی پیاده شدم تعضیم کردم و داشتم میرفتم که دستمو گرفت روبه من رو موتور نشسته بود و کشوندم بین پاش قلبم داشت تند میزد داشت به ما یکم نگاه میکردم دستشو اورد سمت ماست که من خودمو کشیدم عقب و رفتم تو خونم یه نفس راحتی کشیدم
صدای زنگ اومد رفتم سمت در و.....

تا ⃢پارت⃢ بعد ⃢بای☺︎
دیدگاه ها (۰)

p4 بیو هانی : رفتم سمت درو درو باز کردم با دیدن اون صحنه خشک...

P5ببو هینا بیدار شدم باید میرفتم خرید برای خونه و اینا زنگ ز...

p2بیو هانی از ترس از خواب پریدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 2 ظ...

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط