p
p2
بیو هانی
از ترس از خواب پریدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 2 ظهره کارم دیر شد وسایلم رو برداشتم از جیما خداحافظی مردم رفتم بیرون که ماشین جبمین رو دیدم شیش رو کشید پایین و بلند گفت : هینااااا بیا سوار شو
محلش ندادم رفتم جلو با ماشین بغل دستم راه میرفت گفت: بیا سوار شو میخوام باهات حرف بزنم هینااا
گفتم : من نمیخوام باهات حرف بزنم
ماشین رو نگه داشت فک کردم خلاص شدم اما جلوم ظاهر شد دستمو گرفت و نگهم داشت داشت نفس نفس زدو تو چشمام خیره شدو دهن باز کرد : هی.. میگم... سبر کن چرا به حرفم گوش نمیکنـ...
پریدم وسط حرفش و دستمو کشیدم و با پرخاشگری گفتم : مثلا چیکارمی داداشمی؟ بابا می؟ شوهریم؟ نیست پس زمینه؟ رییسی؟ چیکارمی که باید بهت گوش بدم هااااااا
داشت با تعجب نگام میکرد از کنارش رد شدمو رفتم اینم از اول صبحم رسیدم سر کار لباس بنفش کارم رو پوشیدم رفتم سراغ سفال ها داشتم مجموعه کارم رو کامل میکردم که رییسم اومد گفت یکی باهات کار داره دیدم همه ی دختره رفتم دم در رفتمو دیدم جیمینه با کلافگی رفتم سمتش تا منو دید به خودش اومد از بین دخترا رد شدم دستشو گرفتم بردمش یه جای خلوت گفتم: خب به حرفت گوش بدم دست از سرم بر میداری یا نه؟ خم شد تا هم قد من شه تو چشمام زل زدن گفت: نه دست از سرت بر نمیدارم منم گفتم: خو منم گوش نمیدم..... رفتم اما دوباره دستم رو گرفت کشید سمت خودش و....
تا ⃢پارت ب⃢عد ب⃢ای
بیو هانی
از ترس از خواب پریدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 2 ظهره کارم دیر شد وسایلم رو برداشتم از جیما خداحافظی مردم رفتم بیرون که ماشین جبمین رو دیدم شیش رو کشید پایین و بلند گفت : هینااااا بیا سوار شو
محلش ندادم رفتم جلو با ماشین بغل دستم راه میرفت گفت: بیا سوار شو میخوام باهات حرف بزنم هینااا
گفتم : من نمیخوام باهات حرف بزنم
ماشین رو نگه داشت فک کردم خلاص شدم اما جلوم ظاهر شد دستمو گرفت و نگهم داشت داشت نفس نفس زدو تو چشمام خیره شدو دهن باز کرد : هی.. میگم... سبر کن چرا به حرفم گوش نمیکنـ...
پریدم وسط حرفش و دستمو کشیدم و با پرخاشگری گفتم : مثلا چیکارمی داداشمی؟ بابا می؟ شوهریم؟ نیست پس زمینه؟ رییسی؟ چیکارمی که باید بهت گوش بدم هااااااا
داشت با تعجب نگام میکرد از کنارش رد شدمو رفتم اینم از اول صبحم رسیدم سر کار لباس بنفش کارم رو پوشیدم رفتم سراغ سفال ها داشتم مجموعه کارم رو کامل میکردم که رییسم اومد گفت یکی باهات کار داره دیدم همه ی دختره رفتم دم در رفتمو دیدم جیمینه با کلافگی رفتم سمتش تا منو دید به خودش اومد از بین دخترا رد شدم دستشو گرفتم بردمش یه جای خلوت گفتم: خب به حرفت گوش بدم دست از سرم بر میداری یا نه؟ خم شد تا هم قد من شه تو چشمام زل زدن گفت: نه دست از سرت بر نمیدارم منم گفتم: خو منم گوش نمیدم..... رفتم اما دوباره دستم رو گرفت کشید سمت خودش و....
تا ⃢پارت ب⃢عد ب⃢ای
- ۳.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط