♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۴
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۴
سالن باشکوه عمارت خالی بود همه در اتاق هایشان بودن جز یه سول که توی آشپزخانه سرپرست خدمتکاران بود تا شام رو حاضر کنند، دامن لباس قرمز رنگش را به دست گرفت و از آشپزخانه خارج شد، و به سالن باشکوه رفت هیچکس نبود فقط گهواره صورتی رنگ میسو در سالن گوشه ای قرار داشت ناگهان سکوتِ سنگین و بلورینِ سالن، با جیرجیرِ نازک و لرزانی شکست. گریهی میسو، نه یک فریادِ بلند، بلکه شبیه به آوازِ پرندهای کوچک بود یه سول با قدم های آهسته ای به سوی دخترکش رفت و آرام از گهواره بلندش کرد به صورتش نگاه کرد لبخندی زد و گفت : دخترم میسو چی شده فرشته مامانی چرا گریه میکنی
وقتی دخترک دهانِ کوچکش را باز میکرد و با تمام توانِ ریههای تکیهگاهیاش، هوا را به بیرون پرتاب میکرد، صورتِ ظریفش به سرخی میزد و شانههای کوچکش منقبض میشد
یه سول سر نوازدش را روی سینه اش گذاشت و آرام با دستش کمرش را نوازش میکرد میسو از آغوشِ یه سول و طلبِ گرمایِ آشنایِ مادر. کم کم گریه اش آرام شد و با دست کوچک مشت شده اش بینی اش را میمالید
با لالاییِ آرام مادرش تپشهای قلبش، طوفانِ آن گریهی معصومانه آرام شد
به سوی پنجره سالن رفت و باز کرد هوای بیرون خیلی زیبا و بهاری بود
با دستی که دوره کمر باریک و ظریفش حلقه شد نفس در سینه اش حبس شد اما ثانیه ای بعد از روی عطر کلاسیک و ملایم فهمید که مرد شوهر خودشه لبخندی زد و گفت : عزیزم
جونگ کوک صورتش رو نزدیکش کرد و بوسه آرامی روی گردنش گذاشت و عطر زنانه شیرینش را وارده ریه هایش کرد با نفس عمیق که کشید لب زد : این خوشگلی رو مدیون چی هستم
یه سول خندید و دست گذاشت روی دست مردانه ای که روی شکمش بود
سمتش چرخید و با لحن بسیار زیبای بیان کرد : مدیون عشق خودت که بهم دادی... میسو کوچولو با صدای نوزدایش عطسه ای کرد جونگ کوک موهای مشکی و نرم دخترش را نوازش کرد و لپ کوچیکش رو بوسید : میسویا فرشته بابایی خوابت میاد
یه سول دستش را روی ساعد دست شوهرش گذاشت و گفت : تا وقتی میز رو میچینن من میرم به میسو شیر میدم و می خوابونمش تو برو بشین عزیزم
جونگ کوک : باشه نفسم تو برو میسو رو بخوابون
جونگ کوک باز هم لپ سفید نرم کوچک دخترش را بوسید و گذاشت تا همسر زیبایش سالن را ترک کند،
سالن باشکوه عمارت خالی بود همه در اتاق هایشان بودن جز یه سول که توی آشپزخانه سرپرست خدمتکاران بود تا شام رو حاضر کنند، دامن لباس قرمز رنگش را به دست گرفت و از آشپزخانه خارج شد، و به سالن باشکوه رفت هیچکس نبود فقط گهواره صورتی رنگ میسو در سالن گوشه ای قرار داشت ناگهان سکوتِ سنگین و بلورینِ سالن، با جیرجیرِ نازک و لرزانی شکست. گریهی میسو، نه یک فریادِ بلند، بلکه شبیه به آوازِ پرندهای کوچک بود یه سول با قدم های آهسته ای به سوی دخترکش رفت و آرام از گهواره بلندش کرد به صورتش نگاه کرد لبخندی زد و گفت : دخترم میسو چی شده فرشته مامانی چرا گریه میکنی
وقتی دخترک دهانِ کوچکش را باز میکرد و با تمام توانِ ریههای تکیهگاهیاش، هوا را به بیرون پرتاب میکرد، صورتِ ظریفش به سرخی میزد و شانههای کوچکش منقبض میشد
یه سول سر نوازدش را روی سینه اش گذاشت و آرام با دستش کمرش را نوازش میکرد میسو از آغوشِ یه سول و طلبِ گرمایِ آشنایِ مادر. کم کم گریه اش آرام شد و با دست کوچک مشت شده اش بینی اش را میمالید
با لالاییِ آرام مادرش تپشهای قلبش، طوفانِ آن گریهی معصومانه آرام شد
به سوی پنجره سالن رفت و باز کرد هوای بیرون خیلی زیبا و بهاری بود
با دستی که دوره کمر باریک و ظریفش حلقه شد نفس در سینه اش حبس شد اما ثانیه ای بعد از روی عطر کلاسیک و ملایم فهمید که مرد شوهر خودشه لبخندی زد و گفت : عزیزم
جونگ کوک صورتش رو نزدیکش کرد و بوسه آرامی روی گردنش گذاشت و عطر زنانه شیرینش را وارده ریه هایش کرد با نفس عمیق که کشید لب زد : این خوشگلی رو مدیون چی هستم
یه سول خندید و دست گذاشت روی دست مردانه ای که روی شکمش بود
سمتش چرخید و با لحن بسیار زیبای بیان کرد : مدیون عشق خودت که بهم دادی... میسو کوچولو با صدای نوزدایش عطسه ای کرد جونگ کوک موهای مشکی و نرم دخترش را نوازش کرد و لپ کوچیکش رو بوسید : میسویا فرشته بابایی خوابت میاد
یه سول دستش را روی ساعد دست شوهرش گذاشت و گفت : تا وقتی میز رو میچینن من میرم به میسو شیر میدم و می خوابونمش تو برو بشین عزیزم
جونگ کوک : باشه نفسم تو برو میسو رو بخوابون
جونگ کوک باز هم لپ سفید نرم کوچک دخترش را بوسید و گذاشت تا همسر زیبایش سالن را ترک کند،
- ۳.۴k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط