♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۶
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۶
درحالیکه خدمتکاری در آشپزخانه مشغول بود هویون خواست خودش چای را درست کند ساعت از ده شب گذشته بود، لحظه ای چشم هویون خورد به کتاب قصه ای که روی اپن آشپزخانه گذاشته شده بود این همان قصه ای بود همیشه مادرش برایش میخواند قصه پرنس و دختر یتیم، به یاد آوردن آن خاطره ها قلبش غم زده شد نگاهش خیره به ناکجا آباد بود که جیمین با لباس راحتی در چهار چوب درب ایستاد، افکارش بهم خورد و نیم نگاهی به جیمین انداخت با لباس خانگی از نظر هویون خیلی دوست داشتنی بود
جیمین دست به سینه به چهار چوب در تکیه داد و با لبخند هویون رو تماشا میکرد تا اینکه صدای زنش را شنید : چی شده جیمی چرا نگاه میکنی
جیمین با لبخند جواب داد : فقط خیلی خوشحالم که بعد از این همه اتفاقات هنوزم این منظره زیبا جلوی چشم های منه
هویون خنده ای کرد و چای اش را درون ماگش ریخت خطاب به جیمین گفت : چای میخوری
جیمین تکیه اش را برداشت و به سوی او قدم برداشت : درخواستتو رد نمیکنم
هویون چای دیگری را درون ماگ ریخت و به دست مرد سپرد و با همدیگر به سوی حیاط عمارت که کمتر از باغ نبود رفتند
هویون روی پله ورودی نشست و جیمین یک پله پایین تر از زنش نشست
هر دو چشم دوختند به حیاط سرسبز عمارت لحظه ای خاطره کودکی در ذهن هویون مرور شد. زمانی که فقط ۷ سال سن داشت و با جیمین و جونگ کوک در همین حیاط بازی میکردند لبخند تلخی روی لب هایش نشست… بیمقدمه هویون گفت : یادته وقتی بچه بودیم اینجا بازی میکردیم یه روز منو تو دعوا کردیم و بانو نایون اومد خوب دعوا مون کرد و رفت ولی خاله یون و مادرم با لباس سفیدی که پوشیده بود با کلوچه و شیرینی اومدن پیشمون و ما دوتا. و آشتی دادن... آه سوزناکی کشید و به آسمان شب خیره شد غمگین ادامه داد : همیشه بهش میگفتم سفید بپوشه چون خیلی بهش میاد اما هیچوقت فکرشو نمیکردم وقتی لباس سفید تنشه از این دنیا بره ..
با شنیدن این خاطره از زبان زنش خاطره خاک خورده قدیم در گوشه ذهنش را به سختی به یاد آورد در صورتیکه هویون آن را با جزییات به یاد داشت جیمین به سختی آن خاطره را به یاد می آورد، جیمین میدونست باعث سختی های هویون مادرش بود پس سکوت کرد و به جاش
گفت : بهت قول میدم خوشبختت کنم پارک هویون فقط کافیه بهم اعتماد کنی در هر شرایطی و موضوعی
درحالیکه خدمتکاری در آشپزخانه مشغول بود هویون خواست خودش چای را درست کند ساعت از ده شب گذشته بود، لحظه ای چشم هویون خورد به کتاب قصه ای که روی اپن آشپزخانه گذاشته شده بود این همان قصه ای بود همیشه مادرش برایش میخواند قصه پرنس و دختر یتیم، به یاد آوردن آن خاطره ها قلبش غم زده شد نگاهش خیره به ناکجا آباد بود که جیمین با لباس راحتی در چهار چوب درب ایستاد، افکارش بهم خورد و نیم نگاهی به جیمین انداخت با لباس خانگی از نظر هویون خیلی دوست داشتنی بود
جیمین دست به سینه به چهار چوب در تکیه داد و با لبخند هویون رو تماشا میکرد تا اینکه صدای زنش را شنید : چی شده جیمی چرا نگاه میکنی
جیمین با لبخند جواب داد : فقط خیلی خوشحالم که بعد از این همه اتفاقات هنوزم این منظره زیبا جلوی چشم های منه
هویون خنده ای کرد و چای اش را درون ماگش ریخت خطاب به جیمین گفت : چای میخوری
جیمین تکیه اش را برداشت و به سوی او قدم برداشت : درخواستتو رد نمیکنم
هویون چای دیگری را درون ماگ ریخت و به دست مرد سپرد و با همدیگر به سوی حیاط عمارت که کمتر از باغ نبود رفتند
هویون روی پله ورودی نشست و جیمین یک پله پایین تر از زنش نشست
هر دو چشم دوختند به حیاط سرسبز عمارت لحظه ای خاطره کودکی در ذهن هویون مرور شد. زمانی که فقط ۷ سال سن داشت و با جیمین و جونگ کوک در همین حیاط بازی میکردند لبخند تلخی روی لب هایش نشست… بیمقدمه هویون گفت : یادته وقتی بچه بودیم اینجا بازی میکردیم یه روز منو تو دعوا کردیم و بانو نایون اومد خوب دعوا مون کرد و رفت ولی خاله یون و مادرم با لباس سفیدی که پوشیده بود با کلوچه و شیرینی اومدن پیشمون و ما دوتا. و آشتی دادن... آه سوزناکی کشید و به آسمان شب خیره شد غمگین ادامه داد : همیشه بهش میگفتم سفید بپوشه چون خیلی بهش میاد اما هیچوقت فکرشو نمیکردم وقتی لباس سفید تنشه از این دنیا بره ..
با شنیدن این خاطره از زبان زنش خاطره خاک خورده قدیم در گوشه ذهنش را به سختی به یاد آورد در صورتیکه هویون آن را با جزییات به یاد داشت جیمین به سختی آن خاطره را به یاد می آورد، جیمین میدونست باعث سختی های هویون مادرش بود پس سکوت کرد و به جاش
گفت : بهت قول میدم خوشبختت کنم پارک هویون فقط کافیه بهم اعتماد کنی در هر شرایطی و موضوعی
- ۲.۴k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط