{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مینیرمان

#مینی_رمان
#روح_گمشده
#BTS
#part

همونطور که توی جنگل راه میرفت...متوجه صدایی از اطرافش شد....سرجاش ایستاد و دستش رو گذاشت رو شمشیرش...
به اطرافش نگاه کرد...احساس می‌کرد چیزی از بین درختان انبوه رد شد...چیزی سفید رنگ...بدون پا و دست های خیلی کوتاه...
این چی بود
توی جنگلی که فقط نور ماه معلوم بود و هیچ نور دیگه ای نبود...جنگلی که ورود همه بهش ممنوع بود...و با درختان بزرگ و انبوه پوشیده بود...فقط وندی اونجا بود...قدم برمی‌داشت و خش خش صدای برگ درختان رو بیشتر میشنید

_:اووه
تا خواست برگرده...چیزی از پشت بهش هجوم آورد و انداختش رو زمین...این صدایی که انگار از ته چاه اومده بود چی بود؟

وندی شمشیرشو درآورد...شمشیری که جز خودش و ارواحی که باهاش به قتل میرسن رو کسی نمیتونه ببینه...
شمشیری با دسته ی طوسی که تیزیش از بادی تشکیل شده همانند مه که رگ های آبی برقی توشون رد میشد...رگ های برقی...
رنگ چشماش به طوسی تغییر کرد طوسی ای که ۲ خط آبی داره
به اطرافش نگاه کرد...هیچ چیزی نبود...تا اومد شمشیرش رو غلاف کنه احساس کرد چیزی با سرعت داره به سمتش میاد...
به سرعت شمشیرش رو درآورد و گارد گرفت...
اره...اون ی روح بود...روحی بود که اولین بار بود مثل اون میبینه...همچین چیزی رو تاحالا ندیده...این چی بود دیگه؟خیلی قوی بود...بیش از چیزی که بتونه فقط با گارد گرفتن متوقفش کنه...
شمشیرش رو به سمتش کشوند که روح یهو غیب شد...
اما دوباره نمایان شد و اینبار از بالای سر وندی داشت میومد...
وندی:لعنتی چی هستی تو؟هدفت چیه؟هرچی هم باشه نمیزارم ول بگردی...میفرستمت از همونجایی که اومدی و مهر و مومت میکنم
دیدگاه ها (۷)

#مینی_رمان #روح_گمشده #BTS #part:۴وندی به سرعت نشست رو زمین ...

وندی:از همه ی اینا باخبرم اطلاع دارم...بعد مگه من بچم؟۱۸ سال...

#مینی_رمان #روح_گمشده #BTS #part:۲وندی:کار توهم تموم شد..._:...

#مینی_رمان#روح_گمشده#BTS#part:۱وِندی:چرا من اینجام؟من میخوام...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟕آفتاب رفته بود... شهر غرق تاریکی و نور چ...

اوای فنوتpart =۳۳(جنگل فونتنبلو، فرانسه – ساعات اولیه صبح)هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط