آفتاب رفته بود
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟕
آفتاب رفته بود...
شهر غرق تاریکی و نور چراغهای ماشینا شده بود..
تمام سنگینی دنیا روی شونه هام بود..
بدون هیچ مقصدی بودم..!
فقط میخواستم گم بشم!
همینطور که شب عمیق احساس خستگی بیشتر میشد...
به عمارت که رسیدم، سکوت عجیبی حکمفرما بود.. غرق تاریکی بود.
از ماشین پیاده شدم سمت پله های ورودی عمارت قدم برداشتم..
نور کمی از ماه عمارت رو روشن کرده بود.
همینطور که موهامو عقب هدایت کردم خواستم پام رو روی اولین پله بذار که صدایی توجهمو جلب کرد..
جونگکوک: تا الان بیرون بودی!؟
سمت صدا برگشتم.
پسری که به موتور مشکی بزرگش تکیه داده بود و چهرشو با کلاه کاسکت پنهون کرده بود.
اروم با تعجب چند قدم سمتش برداشتم و...
ا/ت: باید به فرد ناشناسی مثل شما جواب پس بدم؟!
با یه دستش ویزر کلاهکاسکتش رو بالا داد که تک خندهای کردم..
چطور نتونستم صداشو تشخیص بدم.. همون صدایی که پر از حس اقتدار سردیه..!
ا/ت: اوه.. قربان. متاسفم.
چشم هامو بستم نفس عمیقی کشیدم.
نمیخواستم منو اینجوری ببینه.
یه لبخند خسته زدم... خواستم بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد بشم برم تو اتاقم اما..
با همون سرعت و دقت همیشگیش به سمتم اومد..
دستشو روی شونم گذاشت اما نه با خشونت..
با فشاری نهچندان زیاد من رو به سمت خودش برگردوند..
توی چشماش یه نگرانی خاصی بود..
لحنش نرم شده بود..
جونگکوک: چرا انقدر شکستی ا/ت؟
چشماش با دقت صورتم رو برانداز میکرد..
انگار میخواست حرفای ناگفتم رو از روی چهرم بخونه..!
اما من فقط تو چشمای مشکیش خیره بودم..
اروم دستش رو از روی بازوهام برداشت..
با صدایی پر از لرز خستگی گفتم..
ا/ت: من خوبم..!
جونگکوک چند لحظه نگاهش رو ازم گرفت به نقطه نامعلومی خیره شد..
دوباره نگاهش رو به سمت من برگردوند.
اما اینبار با اون نگاه سرد رئیسگونش..!
ویزر کلاهشو دوباره پایین داد سمت موتور رفت..
اما قبل از اینکه سوار بشه کلاه کاسکتی که روی موتور بود رو سمتم پرت کرد که گرفتمش وزن سنگینی داشت..!
جونگکوک: سوارشو..!
ا/ت: چی؟
جونگکوک: عادت ندارم حرفم رو دوباره تکرار کنم!
یعنی چی..؟
اروم سمت موتور رفتم سوار شدم.
موتور رو روشن کرد قبل از اینکه حرکت کنه گفت..
جونگکوک: منو سفت بگیر!
اروم با تردید دستمو سمت کمرش بردم دستامو دورش حلقه کردم...
متوجه لرزش دستام شد تک خنده ای کرد..!
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟕
آفتاب رفته بود...
شهر غرق تاریکی و نور چراغهای ماشینا شده بود..
تمام سنگینی دنیا روی شونه هام بود..
بدون هیچ مقصدی بودم..!
فقط میخواستم گم بشم!
همینطور که شب عمیق احساس خستگی بیشتر میشد...
به عمارت که رسیدم، سکوت عجیبی حکمفرما بود.. غرق تاریکی بود.
از ماشین پیاده شدم سمت پله های ورودی عمارت قدم برداشتم..
نور کمی از ماه عمارت رو روشن کرده بود.
همینطور که موهامو عقب هدایت کردم خواستم پام رو روی اولین پله بذار که صدایی توجهمو جلب کرد..
جونگکوک: تا الان بیرون بودی!؟
سمت صدا برگشتم.
پسری که به موتور مشکی بزرگش تکیه داده بود و چهرشو با کلاه کاسکت پنهون کرده بود.
اروم با تعجب چند قدم سمتش برداشتم و...
ا/ت: باید به فرد ناشناسی مثل شما جواب پس بدم؟!
با یه دستش ویزر کلاهکاسکتش رو بالا داد که تک خندهای کردم..
چطور نتونستم صداشو تشخیص بدم.. همون صدایی که پر از حس اقتدار سردیه..!
ا/ت: اوه.. قربان. متاسفم.
چشم هامو بستم نفس عمیقی کشیدم.
نمیخواستم منو اینجوری ببینه.
یه لبخند خسته زدم... خواستم بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد بشم برم تو اتاقم اما..
با همون سرعت و دقت همیشگیش به سمتم اومد..
دستشو روی شونم گذاشت اما نه با خشونت..
با فشاری نهچندان زیاد من رو به سمت خودش برگردوند..
توی چشماش یه نگرانی خاصی بود..
لحنش نرم شده بود..
جونگکوک: چرا انقدر شکستی ا/ت؟
چشماش با دقت صورتم رو برانداز میکرد..
انگار میخواست حرفای ناگفتم رو از روی چهرم بخونه..!
اما من فقط تو چشمای مشکیش خیره بودم..
اروم دستش رو از روی بازوهام برداشت..
با صدایی پر از لرز خستگی گفتم..
ا/ت: من خوبم..!
جونگکوک چند لحظه نگاهش رو ازم گرفت به نقطه نامعلومی خیره شد..
دوباره نگاهش رو به سمت من برگردوند.
اما اینبار با اون نگاه سرد رئیسگونش..!
ویزر کلاهشو دوباره پایین داد سمت موتور رفت..
اما قبل از اینکه سوار بشه کلاه کاسکتی که روی موتور بود رو سمتم پرت کرد که گرفتمش وزن سنگینی داشت..!
جونگکوک: سوارشو..!
ا/ت: چی؟
جونگکوک: عادت ندارم حرفم رو دوباره تکرار کنم!
یعنی چی..؟
اروم سمت موتور رفتم سوار شدم.
موتور رو روشن کرد قبل از اینکه حرکت کنه گفت..
جونگکوک: منو سفت بگیر!
اروم با تردید دستمو سمت کمرش بردم دستامو دورش حلقه کردم...
متوجه لرزش دستام شد تک خنده ای کرد..!
- ۱.۵k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط