**بخش اول: جیمین و بورام (زندهماندن بورام)**
**بخش اول: جیمین و بورام (زندهماندن بورام)**
جیمین با چشمانی پر از اشک، بورام را در آغوش گرفت. "بورام! خواهرم! باید زودتر بریم!" او تلاش کرد بورام را بلند کند، اما او به سختی قادر به ایستادن بود. خونریزی شدید بود و رنگ از چهرهاش پریده بود.
"جیمین..." بورام به سختی زمزمه کرد. "نگران من نباش... برو... ارباب شیاطین را خبر کن. بگو که... که شکست خوردم. اما... هنوز زندهام." او نفس عمیقی کشید. "این زخم... عمیق است، اما من تسلیم نمیشوم."
"نه! هرگز!" جیمین فریاد زد. "تو خواهر منی! من تو رو تنها نمیگذاره!" او با دستمالی که از لباسش پاره کرد، سعی کرد زخم را فشار دهد، اما خون از لای انگشتانش بیرون میزد. "باید یک جادوگر پیدا کنیم... زود باش!"
جیمین، با احتیاط بورام را بلند کرد و به سمت اعماق جنگل تاریک به راه افتاد. او میدانست که این نبرد هنوز تمام نشده است و بقای بورام، مهمترین اولویت او بود.
**بخش دوم: یونگی و ارباب شیاطین (رسیدن خبر شکست)**
یونگی با قدمهای سنگین به سمت قلعهی ارباب شیاطین رفت. چهرهاش همچنان عبوس بود، اما در چشمانش نوعی رضایت سرد دیده میشد. او وظیفهاش را انجام داده بود.
وقتی به تالار اصلی رسید، ارباب شیاطین را دید که بر تختش نشسته بود و با لبخندی شیطانی به او خیره شده بود. "خب، یونگی. نتیجه چه بود؟ آیا فرشتهی مزاحم را از بین بردی؟"
یونگی در مقابل او زانو زد. "قربان. بورام... سخت زخمی شده است. او دیگر تهدیدی نیست و به نظر میرسد که توان ادامه دادن ندارد." یونگی عمداً نگفت که او را کشته، زیرا میدانست بورام زنده است و این نکتهای بود که شاید بعدها بتواند از آن استفاده کند. "خبرنگارش را به برادرش جیمین دادم تا او را ببرد. اما وضعیت او وخیم است."
ارباب شیاطین قهقهه سر داد. "عالی! عالی! مهم این است که او دیگر نمیتواند مانع ما شود. یونگی، تو کارت را خوب انجام دادی. پاداش خوبی در انتظارت خواهد بود." او دستی به چانهاش زد. "فکر میکنم زمان آن رسیده که نقشهی بزرگترمان را عملی کنیم. اتحاد بین ما و... چیز دیگری که در راه است."
یونگی سرش را پایین انداخت، اما در ذهنش، تصویر بورام که روی زمین افتاده بود و جیمین که سعی در نجات او داشت، تکرار میشد. او وظیفهاش را انجام داده بود، اما نتیجهی نهایی هنوز مشخص نبود.
**بخش سوم: خبر به فرشتگان (تکمیل شده)**
در قلمرو فرشتگان، سکوت سنگینی حاکم بود. خبر شکست بورام، مثل صاعقهای بود که آسمان را شکافت. فرشتهی اعظم، با چهرهای درهم رفته، به گزارش فرشتهای که تازه از میدان نبرد بازگشته بود، گوش میداد.
"یونگی... شمشیرش را... به شکم بورام زد، قربان." صدای لرزان فرشتهی گزارشدهنده، غم و اندوه را در فضا پخش میکرد. "بورام... شدیداً زخمی شده و خونریزی دارد. او را به جنگل بردند تا شاید بتوانند او را نجات دهند."
فرشتهی اعظم، چشمانش را بست. "پس... زنده است." صدایش، پر از اندوه و امید بود. "او... قربانی شد، اما تسلیم نشد. ما... ما باید راهی پیدا کنیم. باید به او کمک کنیم. یونگی... در ازای این کار، چه خواست؟"
"چیزی نخواست، قربان. فقط وظیفهاش را انجام داد و رفت."
فرشتهی اعظم به سمت پنجرهی بزرگ تالار رفت و به آسمان آبی نگاه کرد. "یونگی... تو شاید برای ارباب شیاطین کار کنی، اما روحیهی تو... هنوز پاک است. بورام... روحت شاد. ما... راهت را ادامه خواهیم داد و به ارباب شیاطین نشان خواهیم داد که فرشتهها چگونه میجنگند."
جیمین با چشمانی پر از اشک، بورام را در آغوش گرفت. "بورام! خواهرم! باید زودتر بریم!" او تلاش کرد بورام را بلند کند، اما او به سختی قادر به ایستادن بود. خونریزی شدید بود و رنگ از چهرهاش پریده بود.
"جیمین..." بورام به سختی زمزمه کرد. "نگران من نباش... برو... ارباب شیاطین را خبر کن. بگو که... که شکست خوردم. اما... هنوز زندهام." او نفس عمیقی کشید. "این زخم... عمیق است، اما من تسلیم نمیشوم."
"نه! هرگز!" جیمین فریاد زد. "تو خواهر منی! من تو رو تنها نمیگذاره!" او با دستمالی که از لباسش پاره کرد، سعی کرد زخم را فشار دهد، اما خون از لای انگشتانش بیرون میزد. "باید یک جادوگر پیدا کنیم... زود باش!"
جیمین، با احتیاط بورام را بلند کرد و به سمت اعماق جنگل تاریک به راه افتاد. او میدانست که این نبرد هنوز تمام نشده است و بقای بورام، مهمترین اولویت او بود.
**بخش دوم: یونگی و ارباب شیاطین (رسیدن خبر شکست)**
یونگی با قدمهای سنگین به سمت قلعهی ارباب شیاطین رفت. چهرهاش همچنان عبوس بود، اما در چشمانش نوعی رضایت سرد دیده میشد. او وظیفهاش را انجام داده بود.
وقتی به تالار اصلی رسید، ارباب شیاطین را دید که بر تختش نشسته بود و با لبخندی شیطانی به او خیره شده بود. "خب، یونگی. نتیجه چه بود؟ آیا فرشتهی مزاحم را از بین بردی؟"
یونگی در مقابل او زانو زد. "قربان. بورام... سخت زخمی شده است. او دیگر تهدیدی نیست و به نظر میرسد که توان ادامه دادن ندارد." یونگی عمداً نگفت که او را کشته، زیرا میدانست بورام زنده است و این نکتهای بود که شاید بعدها بتواند از آن استفاده کند. "خبرنگارش را به برادرش جیمین دادم تا او را ببرد. اما وضعیت او وخیم است."
ارباب شیاطین قهقهه سر داد. "عالی! عالی! مهم این است که او دیگر نمیتواند مانع ما شود. یونگی، تو کارت را خوب انجام دادی. پاداش خوبی در انتظارت خواهد بود." او دستی به چانهاش زد. "فکر میکنم زمان آن رسیده که نقشهی بزرگترمان را عملی کنیم. اتحاد بین ما و... چیز دیگری که در راه است."
یونگی سرش را پایین انداخت، اما در ذهنش، تصویر بورام که روی زمین افتاده بود و جیمین که سعی در نجات او داشت، تکرار میشد. او وظیفهاش را انجام داده بود، اما نتیجهی نهایی هنوز مشخص نبود.
**بخش سوم: خبر به فرشتگان (تکمیل شده)**
در قلمرو فرشتگان، سکوت سنگینی حاکم بود. خبر شکست بورام، مثل صاعقهای بود که آسمان را شکافت. فرشتهی اعظم، با چهرهای درهم رفته، به گزارش فرشتهای که تازه از میدان نبرد بازگشته بود، گوش میداد.
"یونگی... شمشیرش را... به شکم بورام زد، قربان." صدای لرزان فرشتهی گزارشدهنده، غم و اندوه را در فضا پخش میکرد. "بورام... شدیداً زخمی شده و خونریزی دارد. او را به جنگل بردند تا شاید بتوانند او را نجات دهند."
فرشتهی اعظم، چشمانش را بست. "پس... زنده است." صدایش، پر از اندوه و امید بود. "او... قربانی شد، اما تسلیم نشد. ما... ما باید راهی پیدا کنیم. باید به او کمک کنیم. یونگی... در ازای این کار، چه خواست؟"
"چیزی نخواست، قربان. فقط وظیفهاش را انجام داد و رفت."
فرشتهی اعظم به سمت پنجرهی بزرگ تالار رفت و به آسمان آبی نگاه کرد. "یونگی... تو شاید برای ارباب شیاطین کار کنی، اما روحیهی تو... هنوز پاک است. بورام... روحت شاد. ما... راهت را ادامه خواهیم داد و به ارباب شیاطین نشان خواهیم داد که فرشتهها چگونه میجنگند."
- ۹۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط