پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۰♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۰♡)
متوجه اشک هایش شد! تهیونگ هول شد و پرسید تهیونگ : یا...خیلی درد میکنه؟ آیرین با کلافگی دستش رو عقب کشید و خواست آشپزخونه رو ترک کنه اما تهیونگ بازوش رو گرفت نرمی پرسید تهیونگ : چی شده؟
اون میدونست این اشکها به خاطر زخم دستش نبودن! اما از طرفی تهیونگ اونقدر گیج و سردرگم بود که توجهی به آیرین نداشته باشه تا دلیل رفتار هایش رو بدونه آیرین به سمتش برگشت و با اخم خواست بازوش رو آزاد
کنه آیرین اگر ازم خسته شدی فقط چرا نمی گیش؟ آیرین این جمله رو با چشمهای خیس و لحنی که از خشم و عجز میلرزید پرسیده بود
تهیونگ رسما قفل کرد.اون چشمهای مملو از ،اشک اونو به سالها پیش کشونده بود. وقتی که آیرین از روی همون نیمکت چوبی فریاد زده بود آیرین : اگر دیگه عاشقم نیستی فقط جرئت گفتنش رو داشته باش کیم تهیونگ فهمیدی؟
تهیونگ ۱۷ ساله اما به راه خودش ادامه داد و از اون دورتر و دورتر شد در حالی که با هر قدم اشک هایش پایین می ریخت و در خودش نمیدید که همچین دروغی رو بگه اون عاشق دختری بود که پشت سرش رها کرده بود. اما مجبور بود از احساساتش گذشت کنه اون باید تاوان موفقیت و پیشرفت رو میداد اینا چیزایی بودن که مدام از رئیس هایش توی کمپانی میشنید و حالا تهیونگ هنوز هم حس میکرد در برابر اشکهای دختر پیش روش بی طاقته بی اراده دستش رو بلند کرد و اشک آیرین رو پاک کرد. کاری که همیشه مثل یه حسرت توی ذهنش مرور میشد اینکه به سمت نیمکت چوبی برگرده و اشکهای دختری که دوستش داشت رو پاک کنه!
لطفا گریه نکن باهام حرف بزن حلش میکنیم تهیونگ با چشمهای ناراحتی دلجویی کرد اما آیرین خودش رو عقب کشید.
آیرین : تو بهتره اول مشکل خودت رو حل کنی
آیرین این رو با صدای بلند گفته بود اما خیلی زود پشیمون شد و امیدوار بود روون رو بیدار نکرده باشه پس با لحن کنترل شده ای ادامه داد آیرین :
چی شده که اینقدر از من فاصله میگیری؟ داری چی رو از من مخفی میکنی؟
تهیونگ بازوهایش رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه
تهیونگ : اینطور نیست آیرین من...
کمی با سردرگمی نگاهش رو توی صورت منتظر آیرین چرخوند.
باید چی میگفت؟ کی چیزهایی که تجربه کرده بود رو باور میکرد؟ باید صداقت به خرج میداد و همه چیز رو بی کم و کاست تعریف میکرد تا اوضاع از این پیچیده تر بشه؟ تهیونگ : این یه... مسئلهی کاری بین من و یکی از کارگرامه.... واقعا چیزی نیست که بخوام اعصاب تو رو هم به خاطرش خورد کنم فقط یکم اوضاع روحیم... به هم ریخته همین... گونه ش رو نوازش کرد و با اطمینان بیشتری تکرار کرد باور کن.
تهیونگ سریع واکنش نشون داد و دستش رو گرفت تهیونگ : حواست کجاست؟ بعد هم اونو به سمت سینک کشید و آب سرد رو روی دستش باز کرد که متوجه جای سوختگی تازه ای شد. تهیونگ : این یکی رو کجا سوزوندی؟ اما وقتی نگاهش رو به آیرین داد تا جوابش رو بگیره
متوجه اشک هایش شد! تهیونگ هول شد و پرسید تهیونگ : یا...خیلی درد میکنه؟ آیرین با کلافگی دستش رو عقب کشید و خواست آشپزخونه رو ترک کنه اما تهیونگ بازوش رو گرفت نرمی پرسید تهیونگ : چی شده؟
اون میدونست این اشکها به خاطر زخم دستش نبودن! اما از طرفی تهیونگ اونقدر گیج و سردرگم بود که توجهی به آیرین نداشته باشه تا دلیل رفتار هایش رو بدونه آیرین به سمتش برگشت و با اخم خواست بازوش رو آزاد
کنه آیرین اگر ازم خسته شدی فقط چرا نمی گیش؟ آیرین این جمله رو با چشمهای خیس و لحنی که از خشم و عجز میلرزید پرسیده بود
تهیونگ رسما قفل کرد.اون چشمهای مملو از ،اشک اونو به سالها پیش کشونده بود. وقتی که آیرین از روی همون نیمکت چوبی فریاد زده بود آیرین : اگر دیگه عاشقم نیستی فقط جرئت گفتنش رو داشته باش کیم تهیونگ فهمیدی؟
تهیونگ ۱۷ ساله اما به راه خودش ادامه داد و از اون دورتر و دورتر شد در حالی که با هر قدم اشک هایش پایین می ریخت و در خودش نمیدید که همچین دروغی رو بگه اون عاشق دختری بود که پشت سرش رها کرده بود. اما مجبور بود از احساساتش گذشت کنه اون باید تاوان موفقیت و پیشرفت رو میداد اینا چیزایی بودن که مدام از رئیس هایش توی کمپانی میشنید و حالا تهیونگ هنوز هم حس میکرد در برابر اشکهای دختر پیش روش بی طاقته بی اراده دستش رو بلند کرد و اشک آیرین رو پاک کرد. کاری که همیشه مثل یه حسرت توی ذهنش مرور میشد اینکه به سمت نیمکت چوبی برگرده و اشکهای دختری که دوستش داشت رو پاک کنه!
لطفا گریه نکن باهام حرف بزن حلش میکنیم تهیونگ با چشمهای ناراحتی دلجویی کرد اما آیرین خودش رو عقب کشید.
آیرین : تو بهتره اول مشکل خودت رو حل کنی
آیرین این رو با صدای بلند گفته بود اما خیلی زود پشیمون شد و امیدوار بود روون رو بیدار نکرده باشه پس با لحن کنترل شده ای ادامه داد آیرین :
چی شده که اینقدر از من فاصله میگیری؟ داری چی رو از من مخفی میکنی؟
تهیونگ بازوهایش رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه
تهیونگ : اینطور نیست آیرین من...
کمی با سردرگمی نگاهش رو توی صورت منتظر آیرین چرخوند.
باید چی میگفت؟ کی چیزهایی که تجربه کرده بود رو باور میکرد؟ باید صداقت به خرج میداد و همه چیز رو بی کم و کاست تعریف میکرد تا اوضاع از این پیچیده تر بشه؟ تهیونگ : این یه... مسئلهی کاری بین من و یکی از کارگرامه.... واقعا چیزی نیست که بخوام اعصاب تو رو هم به خاطرش خورد کنم فقط یکم اوضاع روحیم... به هم ریخته همین... گونه ش رو نوازش کرد و با اطمینان بیشتری تکرار کرد باور کن.
تهیونگ سریع واکنش نشون داد و دستش رو گرفت تهیونگ : حواست کجاست؟ بعد هم اونو به سمت سینک کشید و آب سرد رو روی دستش باز کرد که متوجه جای سوختگی تازه ای شد. تهیونگ : این یکی رو کجا سوزوندی؟ اما وقتی نگاهش رو به آیرین داد تا جوابش رو بگیره
- ۱۷.۴k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط