#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت : ²⁴
ات خیلی سریع که خودش اومد. اون پیرهن مردونه ای که بوی عطر تلخ اون مرد سنگی میداد و به تن کرد. بلند شد و به خودش نگاه کرد و دید اندازه یکی دیگه خودش تو اون پیرهن جا هست. پوزخندی به شرایط خودش زد و شلوار به نگهبان بدبختی که الان مطمئن بود بیرون از خجالت آب شده. ات شلواری رو هم که برای یه غریبه بود پا کرد و قبل تموم شدن اون ۳ دقیقه از اون اتاق به سمت پایین فرار کرد. ماسک رو اخرای مسیر بود که رو صورتش سفت کرد و به سمت تهیونک دوید که دست هاش رو تو جیبش فرو برده بود. وقتی نزدیک شد فک منقبض شده و عصبی تهیونگ اولین چیزی بود که توجهش رو جلب کرد. دست هاشو کنار بدنش مشت بود و این حالت رو اصلا ات تصور نمیکرد.
تهیونگ: از اینجا میریم همین الان.
ات به دنبال تهیونگ به سمت بیرون قدم برداشت. سرش رو پایین انداخته بود و گونه هاش قرمز بود هنوز اتفاقی که افتاده بود رو هضم نکرده بود که به یک جسمی برخورد کرد. سرش رو بالا آورد و متوجه تهیونگ شد که ایستاده بود. با تعجب سرش رو به چپ و راست برد تا متوجه علت ایستادن تهیونگ بشه و البته صدایی که به راه افتاد همه چیز و مشخص کرد
میونگ: اوه جناب کیم تازه مراسم آلفا شروع میشه چرا دارید میرید؟
تهیونگ کمی خم شد و با تیکه گفت
تهیونگ: بهتره هیچ وقت همچین مراسم های مهمی رو رو دوش شما خاندان های دست و پا چلفتی نزارن... افرادت آنقدر حواس پرتن که نمیتونن مراقب خانواده هایی که اومدن باشن.
صورت میونگ اصلا تغیر نکرد و یکی از ابرو هاش بالا پرید. تهیونگ به سرش چرخشی داد و قیافه ات رو زیر نظر گرفت که دعا دعا میکرد که « تهیونگ ماجرا رو تعریف نکنه تا آبروش بره» تهیچنک سکوت کرد و به راهش ادامه داد. خیلی سریع ات و مابقی افراد به دنبال تهیونگ سوار ماشین شدن و به سمت عمارت خاندان کیم
پارت : ²⁴
ات خیلی سریع که خودش اومد. اون پیرهن مردونه ای که بوی عطر تلخ اون مرد سنگی میداد و به تن کرد. بلند شد و به خودش نگاه کرد و دید اندازه یکی دیگه خودش تو اون پیرهن جا هست. پوزخندی به شرایط خودش زد و شلوار به نگهبان بدبختی که الان مطمئن بود بیرون از خجالت آب شده. ات شلواری رو هم که برای یه غریبه بود پا کرد و قبل تموم شدن اون ۳ دقیقه از اون اتاق به سمت پایین فرار کرد. ماسک رو اخرای مسیر بود که رو صورتش سفت کرد و به سمت تهیونک دوید که دست هاش رو تو جیبش فرو برده بود. وقتی نزدیک شد فک منقبض شده و عصبی تهیونگ اولین چیزی بود که توجهش رو جلب کرد. دست هاشو کنار بدنش مشت بود و این حالت رو اصلا ات تصور نمیکرد.
تهیونگ: از اینجا میریم همین الان.
ات به دنبال تهیونگ به سمت بیرون قدم برداشت. سرش رو پایین انداخته بود و گونه هاش قرمز بود هنوز اتفاقی که افتاده بود رو هضم نکرده بود که به یک جسمی برخورد کرد. سرش رو بالا آورد و متوجه تهیونگ شد که ایستاده بود. با تعجب سرش رو به چپ و راست برد تا متوجه علت ایستادن تهیونگ بشه و البته صدایی که به راه افتاد همه چیز و مشخص کرد
میونگ: اوه جناب کیم تازه مراسم آلفا شروع میشه چرا دارید میرید؟
تهیونگ کمی خم شد و با تیکه گفت
تهیونگ: بهتره هیچ وقت همچین مراسم های مهمی رو رو دوش شما خاندان های دست و پا چلفتی نزارن... افرادت آنقدر حواس پرتن که نمیتونن مراقب خانواده هایی که اومدن باشن.
صورت میونگ اصلا تغیر نکرد و یکی از ابرو هاش بالا پرید. تهیونگ به سرش چرخشی داد و قیافه ات رو زیر نظر گرفت که دعا دعا میکرد که « تهیونگ ماجرا رو تعریف نکنه تا آبروش بره» تهیچنک سکوت کرد و به راهش ادامه داد. خیلی سریع ات و مابقی افراد به دنبال تهیونگ سوار ماشین شدن و به سمت عمارت خاندان کیم
- ۸۷۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط