{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

پارت: ²⁶

ات درحالی که قدم های ترسیده اش رو به سمت تو برمیداشت دستی از پشت باعث شد کمی جا بخوره. دست های بزرگ و قوی جین بود که روی شونه اش بود و دم گوشش چیزی زمزمه میکرد
جین : رفتیم تو فقط سمت اتاقت فرار کن الان تهیونگ دستش بهت برسه خونت پای خودته
حرفش که تموم شد دستش رو برداشت و قدم هاشو و تند تر سمت داخل برداشت. همون چند ثانیه تا داخل رسیدن اندازه یکسال گذشت تا ات به داخل عمارت رسید.
فضای داخل به طرز باور نکردنی انگار تو یه زمان خاصی متوقف شده بود و همه چیز سرد بود.
در که بسته شد جین جلوتر از ات پشت تهیونگ قرار داشت. سرش ۱۸۰ درجه به پشت چرخید و ات رو از نظر گذروند. معلوم بود که با چشم هاش داره بهش یادآوری می‌کنه که زودتر بره.
ات صدا دار آب دهنش و قورت داد و سرش و کمی پایین و بالا برد و همون موقع به سمت پله ها دووید. صدای تق تق دویدنش و کوبیده شدن پاهاش به زمین باعث شد تهیونگ نود درجه بچرخه و ات رو درحالی که از پله ها بالا می دوید ببینه. با حرص سمتش قدم برداشت و در همون حین فریاد کشید
تهیونگ: هر/‍زه عوضی وایسا ببینم...
قدم هاش با مانع شدن دست های جین متوقف شد
جین : آروم باش...
تهیونگ سر جین هم فریاد کشید
جین : تا خونت و با یه شکلیک نریختم ببند دهنو..
جین درحالی که دست دیگه اش که کنار بدنش بود گره شده بود و دندون هاش و روی هم فشار میداد نگاه به آتیش کشیدش و به دخترک درحال فرار داد. ات تقریبا به یه در مشکی رسیده بود و داشت تلاش میکرد بدون توجه به عربده های پایین وارد اتاق شه.
وقتی از وضعیت ات مطمئن شد دستش و پایین آورد و زمزمه وار گفت
جین: امروز به خاطر اتفاقی که افتاده بیخیال چرت و پرتی که گفتی میشم پسر شیطان.
تیهونگ کامل بدنش و سمت جین چرخوند و در حالی که با دستش موهاشو مرتب میکرد پوزخندی تحویل جین داد
تهیونگ: منم امروز به خاطر اینکه اون هرزه رو باید ادب کنم بیخیالت میشم مرد سوخته.
تهیونگ خیلی سریع روش رو برگردوند و سمت پله ها رفت و به ثانیه نکشید که دم اتاق ات بود و جین فقط به اون نگاه میکرد.
تهیونگ خیلی محکم در رو میکوبید و فریاد می‌کشید.
تهیونگ: یا در و باز می‌کنی یا میشکونمش دختره عوضی.
ات توی اتاق پشت به در نشسته بود و گوشش رو گرفته بود و از ترس گریه میکرد که صدای نوتیف گوشیش که گوشه اتاق مونده بود توجهش رو جلب کرد.
با ترس به صفحه روشن شده گوشی نگاه کرد و متن پیام رو خوند
-شما به بازی مرگ دعوت شده اید و این یعنی از ۹۰ درصد جامعه از نظر کارشناسان ما شجاع تر بودید. پس به جمع ما بپیوندید.
در پایین پیام یک لوکیشن قرار داشت...
دیدگاه ها (۰)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁷ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدا...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁸تهیونگ با سرعت سمتش جست زد و وقتی...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت : ²⁵ات توی ماشین احساس میکرد هر آن ا...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت : ²⁴ات خیلی سریع که خودش اومد. اون پ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁰بغض به گلوی ات چنگ میزد. فکر میکر...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁹ظات ترسیده بود و با ترسی که باعث ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط