خود را شبی در آینــه دیدم دلــم گرفت
خود را شبی در آینــه دیدم دلــم گرفت
از فکر اینکه شهدی نچشیدم دلم گرفت
از اینـکه بال و پری داشـــتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلـــم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمــر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر این سپید مو کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن ســوی برف بود
رفتم ولی به او نرسـیدم دلـم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه شهدی نچشیدم دلم گرفت
از اینـکه بال و پری داشـــتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلـــم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمــر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر این سپید مو کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن ســوی برف بود
رفتم ولی به او نرسـیدم دلـم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
- ۱۹۳
- ۰۷ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط