وقتی پسر عموته و....
وقتی پسر عموته و....
پارت ۵
زن عموی ات: خب معلومه پیشه تهیونگ میخوابی
ات: ولی...
زن عموی ات: ولی نداریم شما فردا ازدواج میکنین
ات یه هوفی کشید و رفت اتاقه تهیونگ که تهیونگ از جاش پرید
تهیونگ: در زدن بلد نیستی ؟
ات: واییی ولم کن
ات یه نگاهی به اتاقه تهیونگ کرد انقدر اتاقش بزرگ بود که میشد توش زندگی کرد ، یه پتو برداشت و رفت رو مبل خوابید
تهیونگ: هوی تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا نرفتی جای دیگه بخوابی ؟
تهیونگ دید ات جواب نمیده ترسید رفت پیشش که دید خیلی آروم خوابیده ، هرکاری میکرد نمیتونست چشم ازش برداره و ضربان قلبش زیاد شده بود
تهیونگ: ای کاش همیشه انقدر آروم بودی...کاش میتونستم وقتی بیداری باهات حرف بزنم...نمیدونی وقتی پدرت بهت سیلی زد چقدر جلوی خودمو گرفتم که نرم تیکه تیکش کنم....نمیدونی وقتی دیدم تصادف کردی چه حسی داشتم انگار....انگار جونمو از دست دادم....ازت معذرت میخوام پرنسسم...معذرت میخوام که نمیتونم بگم چقدر عاشقتم...این ۴سال که از کره رفتم فکر میکردم فراموشت میکنم ولی هرروز بیشتر وابستت میشودم ( بغض)
تهیونگ داشت حرفای توی دلشو که مونده بودن رو به ات میگفت ولی ات انقدر غرق در خواب بود که حتا نمیدونست چطور خوابید
تهیونگ: قول میدم..تغییر کنم پرنسسم...دیگه خسته شودم از اینکه همش تظاهر کنم ازت متنفرم..هرکاری میکنم که عاشقم بشی
تهیونگ ناخداگاه اشکاش ریختن ولی سریع خودشو جم کرد و رفت خوابید
۱۰:۴۰صبح
ویو تهیونگ
داشتم صبحونه میخوردم که ات با
قیافه ی داغونی اومد سمتم خیلی خنده دار بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم
ات: آره آره بخند وقتی توعم بیچاره شدی منم بهت میخندم
تهیونگ: خوب خوابیدی؟
ات: وایسا ببینم تو چت شده؟ چرا انقدر مهربون شدی ؟🤨
تهیونگ: من همیشه مهربون بودم
ات: ایششش
تهیونگ: راستی امروز باید بریم برای خرید عروسی
ات: واییی یادم رفته بود..کی میریم ؟
تهیونگ: نیم ساعت دیگه
ات: د..آخه..نمیشد زودتر میگفتی
ات بدونه اینکه منتظر جواب تهیونگ بمونه رفت سمته اتاقه تهیونگ و داد زد
ات: اینجا لباس نیس من بپوشم هوم؟( داد)
تهیونگ: چرا هست برگردی پیدا میکنی
ات آماده شد و تهیونگم بعد تموم کردن صبحانش سریع آماده شد
تهیونگ: ولی تو هنوز صبحونه نخوردی
ات: وقت ندارم کلی کار ریخته سرم
تهیونگ دسته اتو گرفت و.......
ادامه دارد....
ببینید چقدر مهربونم گفتم تو خماری نمونین براتون این پارتو گذاشتم
پارت ۵
زن عموی ات: خب معلومه پیشه تهیونگ میخوابی
ات: ولی...
زن عموی ات: ولی نداریم شما فردا ازدواج میکنین
ات یه هوفی کشید و رفت اتاقه تهیونگ که تهیونگ از جاش پرید
تهیونگ: در زدن بلد نیستی ؟
ات: واییی ولم کن
ات یه نگاهی به اتاقه تهیونگ کرد انقدر اتاقش بزرگ بود که میشد توش زندگی کرد ، یه پتو برداشت و رفت رو مبل خوابید
تهیونگ: هوی تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا نرفتی جای دیگه بخوابی ؟
تهیونگ دید ات جواب نمیده ترسید رفت پیشش که دید خیلی آروم خوابیده ، هرکاری میکرد نمیتونست چشم ازش برداره و ضربان قلبش زیاد شده بود
تهیونگ: ای کاش همیشه انقدر آروم بودی...کاش میتونستم وقتی بیداری باهات حرف بزنم...نمیدونی وقتی پدرت بهت سیلی زد چقدر جلوی خودمو گرفتم که نرم تیکه تیکش کنم....نمیدونی وقتی دیدم تصادف کردی چه حسی داشتم انگار....انگار جونمو از دست دادم....ازت معذرت میخوام پرنسسم...معذرت میخوام که نمیتونم بگم چقدر عاشقتم...این ۴سال که از کره رفتم فکر میکردم فراموشت میکنم ولی هرروز بیشتر وابستت میشودم ( بغض)
تهیونگ داشت حرفای توی دلشو که مونده بودن رو به ات میگفت ولی ات انقدر غرق در خواب بود که حتا نمیدونست چطور خوابید
تهیونگ: قول میدم..تغییر کنم پرنسسم...دیگه خسته شودم از اینکه همش تظاهر کنم ازت متنفرم..هرکاری میکنم که عاشقم بشی
تهیونگ ناخداگاه اشکاش ریختن ولی سریع خودشو جم کرد و رفت خوابید
۱۰:۴۰صبح
ویو تهیونگ
داشتم صبحونه میخوردم که ات با
قیافه ی داغونی اومد سمتم خیلی خنده دار بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم
ات: آره آره بخند وقتی توعم بیچاره شدی منم بهت میخندم
تهیونگ: خوب خوابیدی؟
ات: وایسا ببینم تو چت شده؟ چرا انقدر مهربون شدی ؟🤨
تهیونگ: من همیشه مهربون بودم
ات: ایششش
تهیونگ: راستی امروز باید بریم برای خرید عروسی
ات: واییی یادم رفته بود..کی میریم ؟
تهیونگ: نیم ساعت دیگه
ات: د..آخه..نمیشد زودتر میگفتی
ات بدونه اینکه منتظر جواب تهیونگ بمونه رفت سمته اتاقه تهیونگ و داد زد
ات: اینجا لباس نیس من بپوشم هوم؟( داد)
تهیونگ: چرا هست برگردی پیدا میکنی
ات آماده شد و تهیونگم بعد تموم کردن صبحانش سریع آماده شد
تهیونگ: ولی تو هنوز صبحونه نخوردی
ات: وقت ندارم کلی کار ریخته سرم
تهیونگ دسته اتو گرفت و.......
ادامه دارد....
ببینید چقدر مهربونم گفتم تو خماری نمونین براتون این پارتو گذاشتم
- ۵۲۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط