❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 149♡。)
سریع و با قدرت سوار کالسکه شدم و چند لحظه حرکت کرد.
وقتي وايستاد صبر نکردم و بي توجه پياده شدم و برگشتم داخل
رفتم تو بالکن و با همون شنل و لباسهاي خيس و موهاي
نم دار روي سکو نشستم و به اسمون زل زدم.
نه اشك ريختم. نه بغض کردم نه گریه کردم. نه تکون خوردم
فقط نشستم و به اسمون نگاه کردم.
مسخ اسمون پر از خالي دقايق رو سپري کردم.
حس میکردم تب دارم و از خیسی لباسام که به وجودم راه
پیدا کرده بود ریز میلرزیدم
بابا : جونگکوک.. کریستینا کجاست؟
كمي خم شدم و نگاه کردم. تو حیاط بودن
جونگکوک : برگشتن ..داخل.
بابا : اما پیداش نکردیم..حالش خوب بود؟
سكوتي برقرار شد و بعد جونگکوک گفت : نه خيلي..
بابا عصبي گفت: نه خيلي و تو نديدي کجا رفت؟مثلا به تو سپرده بودمشاا
نفس عميقي كشيدم و چشمام رو بستم.
چندین دقيقه اي گذشت که صداي پاهايي اومد. چشمام رو باز نکردم.
میدونستم خودشه مطمین بودم.
صداي صحبتش با شخصی رو شنیدم : به پادشاه بگین بانو اینجان..
خدمتکار : چشم
صداي يه قدمش اومد..انگار داشت میرفت. پوزخند بلندی زدم و بعد خندیدم.صداي پاهاش متوقف شده بود. انگار وایستاده بود و نگاهم
میکرد.
صورتم رو بین دستام پوشوندم و باز خندیدم
دفعه سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشماش و
گفتم : لحظه هاي قشنگیه برات نه؟؟روزها ارزو کردي غممو له شدنمو ببيني اره؟
زل زد تو چشمم منم زل زدم تو چشمش
پوزخند زدم و دستامو از هم باز کردم و گفتم : پس خوب نگاه کن چون این موقعیت دیگه نصیبت نمیشه..
جونگکوک : اما تو اون لحظه ها رو که ارزو كردي برام ببيني
رو از دست دادی و دیگه هیچ وقت نمیبینیش بانوي فرانسوي.
عصبي پوزخند زد و ازم رو برگردوند و رفت
لعنتی با این لغت فرانسوي مدام بهم یاد اوری میکرد همسر
یه مرد دیگه بودم یه مرد فرانسوي..هه
کاش میدونست اسم اون لاشي هر چي بود جز شوهر.
بابا و مامان نگران اومدن سراغم
مامان به زور بردم تو اتاقم و دستور داد برام سوپ گرم بیارن.
حال داغون و درد قلبم با سوپ التیام پیدا نمیکرد فقط با
اروم شدن قلب مردي که عاشقش بودم اروم میگرفتم که
این مسیله انگار غیر ممکن ترین کار دنیا بود.
بابا راست گفت. جونگکوک عوض شد.
شکست غرورش و قلبش سنگدل و بیرحمش کرده ولي حق داره
من شكستمش.. اون یه مرد بود. یه مرد عاشق مغرور
براي دوست داشتنم روزها توي قلبش جنگید، براي به دست
آوردنم جنگید و من..
من درست روز عروسیمون ترکش کردم
به دلیلی که اون نمیدونست و من انگار اصلا تو باز کردن
زخم هاي کهنه اصلا خوب نبودم. اصلا نمیخواست گوش کنه
(。♡part 149♡。)
سریع و با قدرت سوار کالسکه شدم و چند لحظه حرکت کرد.
وقتي وايستاد صبر نکردم و بي توجه پياده شدم و برگشتم داخل
رفتم تو بالکن و با همون شنل و لباسهاي خيس و موهاي
نم دار روي سکو نشستم و به اسمون زل زدم.
نه اشك ريختم. نه بغض کردم نه گریه کردم. نه تکون خوردم
فقط نشستم و به اسمون نگاه کردم.
مسخ اسمون پر از خالي دقايق رو سپري کردم.
حس میکردم تب دارم و از خیسی لباسام که به وجودم راه
پیدا کرده بود ریز میلرزیدم
بابا : جونگکوک.. کریستینا کجاست؟
كمي خم شدم و نگاه کردم. تو حیاط بودن
جونگکوک : برگشتن ..داخل.
بابا : اما پیداش نکردیم..حالش خوب بود؟
سكوتي برقرار شد و بعد جونگکوک گفت : نه خيلي..
بابا عصبي گفت: نه خيلي و تو نديدي کجا رفت؟مثلا به تو سپرده بودمشاا
نفس عميقي كشيدم و چشمام رو بستم.
چندین دقيقه اي گذشت که صداي پاهايي اومد. چشمام رو باز نکردم.
میدونستم خودشه مطمین بودم.
صداي صحبتش با شخصی رو شنیدم : به پادشاه بگین بانو اینجان..
خدمتکار : چشم
صداي يه قدمش اومد..انگار داشت میرفت. پوزخند بلندی زدم و بعد خندیدم.صداي پاهاش متوقف شده بود. انگار وایستاده بود و نگاهم
میکرد.
صورتم رو بین دستام پوشوندم و باز خندیدم
دفعه سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشماش و
گفتم : لحظه هاي قشنگیه برات نه؟؟روزها ارزو کردي غممو له شدنمو ببيني اره؟
زل زد تو چشمم منم زل زدم تو چشمش
پوزخند زدم و دستامو از هم باز کردم و گفتم : پس خوب نگاه کن چون این موقعیت دیگه نصیبت نمیشه..
جونگکوک : اما تو اون لحظه ها رو که ارزو كردي برام ببيني
رو از دست دادی و دیگه هیچ وقت نمیبینیش بانوي فرانسوي.
عصبي پوزخند زد و ازم رو برگردوند و رفت
لعنتی با این لغت فرانسوي مدام بهم یاد اوری میکرد همسر
یه مرد دیگه بودم یه مرد فرانسوي..هه
کاش میدونست اسم اون لاشي هر چي بود جز شوهر.
بابا و مامان نگران اومدن سراغم
مامان به زور بردم تو اتاقم و دستور داد برام سوپ گرم بیارن.
حال داغون و درد قلبم با سوپ التیام پیدا نمیکرد فقط با
اروم شدن قلب مردي که عاشقش بودم اروم میگرفتم که
این مسیله انگار غیر ممکن ترین کار دنیا بود.
بابا راست گفت. جونگکوک عوض شد.
شکست غرورش و قلبش سنگدل و بیرحمش کرده ولي حق داره
من شكستمش.. اون یه مرد بود. یه مرد عاشق مغرور
براي دوست داشتنم روزها توي قلبش جنگید، براي به دست
آوردنم جنگید و من..
من درست روز عروسیمون ترکش کردم
به دلیلی که اون نمیدونست و من انگار اصلا تو باز کردن
زخم هاي کهنه اصلا خوب نبودم. اصلا نمیخواست گوش کنه
- ۵۷۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط