{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁵
ویو: ات
چند دقیقه بعد، آماده شدم.
یه هودی مشکی پوشیدم و کیفم رو برداشتم.
جلوی آینه وایسادم و یه نگاه به خودم کردم.
+خب... ظاهراً قراره برم یه جای خیلی مرموز.
از اتاق بیرون اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
بابا کنار در منتظرم بود.
همین که منو دید، فقط سرش رو تکون داد.
*بریم.
+بابا، هنوزم نمی‌خوای بگی کجا میریم؟
*وقتی رسیدیم می‌فهمی.
چشمام رو ریز کردم.
+خیلی مشکوکی.
بابا لبخند خیلی کمرنگی زد.
*فقط سوار شو، ات.
با بی‌حوصلگی سوار ماشین شدم.
بابا هم پشت فرمون نشست.
چند دقیقه اول، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.
ولی سکوتش عجیب بود.
خیلی عجیب.
دست‌هاش محکم دور فرمون بود و مدام به آینه نگاه می‌کرد.
+بابا؟
*هوم؟
+چرا این‌قدر اطراف رو نگاه می‌کنی؟
برای چند لحظه جواب نداد.
بعد خیلی عادی گفت:
*عادت کاریه.
ابروهام رو بالا انداختم.
+آهان...
واضح بود که دروغ می‌گه.
اما چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه ساختمان بزرگ و تقریباً خلوت متوقف شد.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
+اینجا دیگه کجاست؟
بابا پیاده شد.
*بیا.
منم پیاده شدم.
همین که وارد ساختمان شدیم، چند نفر از افراد بابا رو دیدم.
همه جدی بودن.
هیچ‌کس مثل همیشه با دیدنم حتی لبخند هم نزد.
آروم به بابا نزدیک شدم.
+بابا...
*جانم؟
+چرا همه این‌قدر قیافه‌هاشون درهمه؟
این بار جواب نداد.
فقط دستش رو آروم روی شونه‌م گذاشت.
*ات، هرچی دیدی...
مکث کرد.
*نترس.
چشمام گرد شد.
+چرا باید بترسم؟!
قبل از اینکه جواب بده، یکی از افرادش با عجله به سمتمون اومد.
مرد: رئیس، همه داخل منتظرن.
بابا سرش رو تکون داد.
*خوبه.
بعد رو به من کرد.
*تو اینجا بمون.
+باز شروع شد!
*ات...
+باشه بابا، باشه!
با حرص دست به سینه شدم.
بابا وارد اتاق شد.
در بسته شد.
چند ثانیه همون‌جا ایستادم.
صدای حرف زدنشون از پشت در می‌اومد، ولی واضح نبود.
تا اینکه ناگهان صدای یکی از مردها بلند شد.
مرد: رئیس، اونا دیگه فقط باند رو نمی‌خوان!
صدای بابا محکم‌تر شد.
*آروم‌تر حرف بزن.
مرد: اونا شما و دخترتون رو تهدید کردن!
خشکم زد.
دخترتون...
یعنی من؟
آروم یک قدم به در نزدیک شدم.
صدای بابا رو شنیدم.
*ات نباید چیزی بفهمه.
مرد: ولی رئیس، اگه پیداش کنن—
صدای کوبیده شدن چیزی روی میز اومد.
*گفتم نمی‌خوام اسم دخترم دوباره وسط این موضوع بیاد!
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای مرد، این بار آروم‌تر:
مرد: پس باید یه تصمیم بگیرید.
صدای بابا پایین اومد.
*چه تصمیمی؟
مرد: درباره‌ی پیشنهادی که جونگ‌کوک داده.
قلبم یه لحظه فرو ریخت.
جونگ‌کوک؟
آروم دستم رو روی سینه‌م گذاشتم.
پس...
پیشنهاد جونگ‌کوک هنوز تموم نشده بود.
و حالا اسم من دوباره وسطش بود
داخل اتاق، صدای بابا رو شنیدم.
*من دخترم رو به اون مرد نمی‌دم.
مرد چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
مرد: رئیس...
مرد: شاید پیش اون، امن‌تر از اینجا باشه.
چشمام گرد شد.
دیگه نتونستم بیشتر بشنوم.
چند قدم عقب رفتم.
سرم پر شده بود از سؤال.
+چرا همه دارن درباره‌ی من و جونگ‌کوک حرف می‌زنن...؟
و برای اولین بار...
اسم جونگ‌کوک دیگه برام فقط اسم همون مرد بداخلاق مهمونی نبود.
احساس می‌کردم...
یه چیزی خیلی بزرگ داره به سمتم میاد.
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁶ویو: ویکتورچند ثانیه به مرد روبه...

فالوشه🎀🌷@kim_mania7

شات میکنممممبه مدت ²⁴ ساعت😽🎀⊹₊˚‧︵‿₊୨ᰔ୧₊‿︵‧˚₊⊹⊹₊˚‧︵‿₊୨ᰔ୧₊‿

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁴ویو: اتتقریباً یک ساعت بود روی ت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

دوپارتی: وقتی به دخترتون حسودی میکنی.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط