بهت هشدار داده بودم عزیزمتو بد تا کردی پس از این به بعد مجبورم ...
ℙ𝕒𝕣𝕥 56
؛بهت هشدار داده بودم عزیزم...تو بد تا کردی پس از این به بعد مجبورم یکم خشن تر بشم...
اومد نزدیک دختر و چونشو گرفت بالا
؛باید اون موقعی که فلنگو میبستی فکر اینجاشم میکردی...الان دیگه دیر شده مینجی شی..
با اعتماد به نفس سمت کوک که روی زانوهاش بود قدم برمیداشت...دستشو توی موهای پسر اسیر فرو برد و کشیدش عقب...
؛دهنشو باز کن
دست یک نفر از پشت چسب روی دهن دخترو باز کرد..
+ولش کن حرومزاده!!تو با من کار داری نه اون!!(داد)...
-راست میگی...من با تو کار دارم...من فقط تو رو میخوام....
سر پسر رو محکم تر عقب میکشید و چشماش لحظه به لحظه ترسناک تر میشدن
+اینطوری هیچی درست نمیشه بیونگ هو!! من از همون اولش هم به تو هم به بابام گفتم این کار اشتباهه
؛اشتباه؟(خنده)در شرایطی نبودی و نیستی که به ازدواج با من بگی اشتباه...هان مینجی....اشتباه تویی که معلوم نیست امشب باعث مرگ چند نفر میشی!
لگد محکمی به پهلوی پسر زد و اونم از درد خم شد...
+نزنش!!(گریه)...خواهش میکنم تمومش کن...با هم حرف میزنیم ها؟؟...من بچتو به دنیا میارم...
سمت دخترک اومد و جلوش زانو زد...شستشو روی گونش گذاشت و اروم اشکاشو پاک کرد...
؛براش اشک میریزی؟....اینقد ضعیف و کوچیک شدی؟...
دستشو از روی صورت دختر برداشت و پوزخند ترسناکی زد...
؛دوست داشتم حرفاتو گوش کنم عزیزم...ولی متاسفانه خیلی دیره!
-مینجیاا! به حرفاش گوش نکن...هرطوری شده باید از اینجا بری!(داد)
مرد سیاهپوست بالا سرش لگد محکمی توی شکمش زد و دستاشو محکم تر کشید..
دخترک بی قرار تر از همیشه برای نجات مردی که دوستش داره التماس میکرد اما هرچی بیشتر گریه میکرد بیونگ هو عصبانی تر میشد...
سمت کوک رفت و چونشو بالا گرفت...و کنار گوشش زمزمه کرد...
-صورت جذابی داری جناب جئون...ولی یسری خورده کاری لازم داره....امیدوارم دیگه برات التماس نکنه چون جرم تو بیشتر میشه...
+چی بهش میگی عوضی؟؟دست کثیفتو بکش!
بلند شد و به طرف در پشت سرم حرکت کرد....
+کجا میری؟؟؟بیا منو باز کن!!! بذار اون بره!!بیونگ هو!!!(داد)
؛بهت هشدار داده بودم عزیزم...تو بد تا کردی پس از این به بعد مجبورم یکم خشن تر بشم...
اومد نزدیک دختر و چونشو گرفت بالا
؛باید اون موقعی که فلنگو میبستی فکر اینجاشم میکردی...الان دیگه دیر شده مینجی شی..
با اعتماد به نفس سمت کوک که روی زانوهاش بود قدم برمیداشت...دستشو توی موهای پسر اسیر فرو برد و کشیدش عقب...
؛دهنشو باز کن
دست یک نفر از پشت چسب روی دهن دخترو باز کرد..
+ولش کن حرومزاده!!تو با من کار داری نه اون!!(داد)...
-راست میگی...من با تو کار دارم...من فقط تو رو میخوام....
سر پسر رو محکم تر عقب میکشید و چشماش لحظه به لحظه ترسناک تر میشدن
+اینطوری هیچی درست نمیشه بیونگ هو!! من از همون اولش هم به تو هم به بابام گفتم این کار اشتباهه
؛اشتباه؟(خنده)در شرایطی نبودی و نیستی که به ازدواج با من بگی اشتباه...هان مینجی....اشتباه تویی که معلوم نیست امشب باعث مرگ چند نفر میشی!
لگد محکمی به پهلوی پسر زد و اونم از درد خم شد...
+نزنش!!(گریه)...خواهش میکنم تمومش کن...با هم حرف میزنیم ها؟؟...من بچتو به دنیا میارم...
سمت دخترک اومد و جلوش زانو زد...شستشو روی گونش گذاشت و اروم اشکاشو پاک کرد...
؛براش اشک میریزی؟....اینقد ضعیف و کوچیک شدی؟...
دستشو از روی صورت دختر برداشت و پوزخند ترسناکی زد...
؛دوست داشتم حرفاتو گوش کنم عزیزم...ولی متاسفانه خیلی دیره!
-مینجیاا! به حرفاش گوش نکن...هرطوری شده باید از اینجا بری!(داد)
مرد سیاهپوست بالا سرش لگد محکمی توی شکمش زد و دستاشو محکم تر کشید..
دخترک بی قرار تر از همیشه برای نجات مردی که دوستش داره التماس میکرد اما هرچی بیشتر گریه میکرد بیونگ هو عصبانی تر میشد...
سمت کوک رفت و چونشو بالا گرفت...و کنار گوشش زمزمه کرد...
-صورت جذابی داری جناب جئون...ولی یسری خورده کاری لازم داره....امیدوارم دیگه برات التماس نکنه چون جرم تو بیشتر میشه...
+چی بهش میگی عوضی؟؟دست کثیفتو بکش!
بلند شد و به طرف در پشت سرم حرکت کرد....
+کجا میری؟؟؟بیا منو باز کن!!! بذار اون بره!!بیونگ هو!!!(داد)
- ۱.۸k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط