درد توی نقطه های مختلف شکمش پیچید و سمت دستشویی رفتدر رو بست و ...
Part ۱۲
درد توی نقطه های مختلف شکمش پیچید و سمت دستشویی رفت....در رو بست و چند دقیقه ای اون تو بود...
_.... چیشد؟
درو باز کرد و اومد بیرون...رنگش پریده بود و لباش خشک شده بودن...
+فکر کنم اثرات قرصه...
_میخوای بریم دکتر؟
+نه...بخوابم خوب میشه....
_خیلی خب پس برو بخواب..
+(رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم...هنوزم از دستم عصبانی بود و توی هال روی کاناپه خوابید....
صبح زود بیدار شدم و رفتم تا صبحونه درست کنم...یکم از مواد پنکیکو ریختم توی تابه و منتظر موندم....به محض اینکه کره رو ریختم روش بوش دلمو زد و دویدم توی دستشویی...)
_نااون!؟(خواب آلود)
اومدم بیرون و روی صندلی نشستم...
_برو لباستو بپوش بریم دکتر...
لباس راحت پوشیدم و دم در منتظر وایسادم...
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان...دکتر معاینم کرد...کوک اومد داخل و منتظر موندیم جواب ازمایشامو چک کنن.....
دکتر(همسرشی دیگه؟)
_بله!...
دکتر(بچه ام دارید؟)
+بچه که نه ولی قبلا باردار شدم...
دکتر(آهان....پس بچه رو بدنیا نیووردی....)
بهم نگاه کرد و منم سرمو انداختم پایین....
دکتر(آقای جئون....همسرتون سه ماهه باردار بوده ولی بخاطر قرص و تزریقاتی که قبلاً انجام داده متاسفانه بچه سقط شده...)
از توی چشماش میتونستم بخونم که چقدر دوست داشت پدر بشه و الان کاملا ناامید شده بود....بغض کرده بود ولی سعی میکرد بروز نده...منم که کاری از دستم برنمیومد فقط ساکت موندم...
_خ...خب.....الان ما باید چیکار کنیم؟
دکتر(ما درمانشونو شروع میکنیم ولی یه سری چیزا باید توی خونه رعایت بشه تا زودتر اثر بزاره....شرایطو بعدا براتون میگم...فعلا باید بستری بشه تا تزریقات انجام بشه...)
_بستری؟؟....تا کی؟
دکتر(خیلی طول نمی کشه...برید داروخونه لطفاً...)
چند ساعتی گذشته بود و نااون خوابیده بود...جونگ
کوک که خسته بود و توی شرکت کار داشت سعی میکرد زودتر کاراشو انجام بده تا بتونن برن خونه....
پرستار(بعد از تموم شدن سرمش میتونید برید..)
روی صندلی لم داد و نفس عمیقی کشید....از زمانی که با هم ازدواج کردن هرروز یا بیمارستان بودن یا مطب متخصص...
برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش کم شده...هرروز حسش نسبت به نااون کمتر میشد و از سر مجبوری باهاش تا میکرد که زندگی برای خودش راحت تر بشه...اما دختر هرچی که داشت راست بود و ساده تر از این حرفا بود که نقش بازی کنه...
درد توی نقطه های مختلف شکمش پیچید و سمت دستشویی رفت....در رو بست و چند دقیقه ای اون تو بود...
_.... چیشد؟
درو باز کرد و اومد بیرون...رنگش پریده بود و لباش خشک شده بودن...
+فکر کنم اثرات قرصه...
_میخوای بریم دکتر؟
+نه...بخوابم خوب میشه....
_خیلی خب پس برو بخواب..
+(رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم...هنوزم از دستم عصبانی بود و توی هال روی کاناپه خوابید....
صبح زود بیدار شدم و رفتم تا صبحونه درست کنم...یکم از مواد پنکیکو ریختم توی تابه و منتظر موندم....به محض اینکه کره رو ریختم روش بوش دلمو زد و دویدم توی دستشویی...)
_نااون!؟(خواب آلود)
اومدم بیرون و روی صندلی نشستم...
_برو لباستو بپوش بریم دکتر...
لباس راحت پوشیدم و دم در منتظر وایسادم...
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان...دکتر معاینم کرد...کوک اومد داخل و منتظر موندیم جواب ازمایشامو چک کنن.....
دکتر(همسرشی دیگه؟)
_بله!...
دکتر(بچه ام دارید؟)
+بچه که نه ولی قبلا باردار شدم...
دکتر(آهان....پس بچه رو بدنیا نیووردی....)
بهم نگاه کرد و منم سرمو انداختم پایین....
دکتر(آقای جئون....همسرتون سه ماهه باردار بوده ولی بخاطر قرص و تزریقاتی که قبلاً انجام داده متاسفانه بچه سقط شده...)
از توی چشماش میتونستم بخونم که چقدر دوست داشت پدر بشه و الان کاملا ناامید شده بود....بغض کرده بود ولی سعی میکرد بروز نده...منم که کاری از دستم برنمیومد فقط ساکت موندم...
_خ...خب.....الان ما باید چیکار کنیم؟
دکتر(ما درمانشونو شروع میکنیم ولی یه سری چیزا باید توی خونه رعایت بشه تا زودتر اثر بزاره....شرایطو بعدا براتون میگم...فعلا باید بستری بشه تا تزریقات انجام بشه...)
_بستری؟؟....تا کی؟
دکتر(خیلی طول نمی کشه...برید داروخونه لطفاً...)
چند ساعتی گذشته بود و نااون خوابیده بود...جونگ
کوک که خسته بود و توی شرکت کار داشت سعی میکرد زودتر کاراشو انجام بده تا بتونن برن خونه....
پرستار(بعد از تموم شدن سرمش میتونید برید..)
روی صندلی لم داد و نفس عمیقی کشید....از زمانی که با هم ازدواج کردن هرروز یا بیمارستان بودن یا مطب متخصص...
برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش کم شده...هرروز حسش نسبت به نااون کمتر میشد و از سر مجبوری باهاش تا میکرد که زندگی برای خودش راحت تر بشه...اما دختر هرچی که داشت راست بود و ساده تر از این حرفا بود که نقش بازی کنه...
- ۱.۸k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط