{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی درخواستی از جونگکوک

چندپارتی درخواستی از جونگکوک
موضوع اسلاید دوم

پارت اول

توی اون شب لعنتی، صدای فریادهای من و کوک توی خونه پیچیده بود. عصبانیتش مثل یه آتیشی بود که داشت همه چیز رو می‌سوزوند. موهاشو عقب زده بود، چشمای درشت و عسلیش برق می‌زد، اما اون برق، برق عشق نبود... برق خشم بود، برق دلخوری.

"تو اصلاً منو نمی‌فهمی!" صداش لرزید.
"توام همینطور!" جواب دادم، اما دلم هزار تیکه شد.

حرفمون بالا گرفت. دیگه نمی‌دونستم چی می‌گم، چی می‌شنوم. درو محکم بستم و زدم بیرون. تا رسیدم خونه، دنیا رو نمی‌فهمیدم. عذاب وجدان و دلتنگی خفه‌ام کرده بود، اما غرور لعنتی‌م نمی‌ذاشت برگردم.

اون شب، وقتی روی تخت سردم ولو شدم، یه حس عجیبی تو دلم بود. انگار یه چیزی تو وجودم مرده بود.

فرداش که برگشتم خونمون، باورم نمی‌شد.
دخترخاله‌ش، همون هر*زه‌ی لعنتی، اونجا بود. لباس تنگ، آرایش غلیظ، و اون لبخند مسخره‌ش...

داشت دور کوک می‌چرخید، بهش می‌چسبید. کوک اما... بی‌تفاوت بود، حتی یه نگاه هم به من نکرد.
قلبم داشت می‌ریخت.

با خودم گفتم:
"اون کوکِ لعنتی که من عاشقشم، داره به این دختر هر*زه محل می‌ذاره؟ یا شاید... از اولشم فقط یه بازی بود، هو*س بود...؟"

من و کوک به زور ازدواج کرده بودیم. قصه‌مون مثل همه‌ی عاشقانه‌ها نبود. تو مافیای لعنتی، ازدواجمون فقط یه قرارداد بود. اما لعنت به دلم... من عاشقش بودم. با همه‌ی سردی هاش، با همه‌ی نگاه‌های سرد و مغرورش... من می‌مردم براش.

دخترخاله‌ش می‌خندید، عشوه می‌اومد. کوک اما...
گاهی یه نگاه می‌انداخت، یه نیم‌لبخند.
اون شب دیگه طاقت نیاوردم. وسایلمو جمع کردم و رفتم.
رفتم و توی تاریکی شب، اشکامو قورت دادم.


ادامه دارد ......
دیدگاه ها (۰)

پارت دومچند ماه گذشت...ساعتای لعنتی کند می‌گذشتن. کوک حتی یه...

پارت سوم ( اخر )یه هفته گذشته بود از اون روز لعنتی که کوک فه...

پارت دوم صبح سوم:هیچ‌کس کشته نشده بود.جی‌هوپ بلند شد و گفت: ...

در خواستی مافیا بازی کردن اعضاپارت اول عنوان : "شب رازآلود م...

تو مال منی...p3

تو مال منی...p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط