پارت دوم
پارت دوم
چند ماه گذشت...
ساعتای لعنتی کند میگذشتن. کوک حتی یه زنگ هم نزد.
فکر میکردم شاید براش مهم نباشم، شاید واقعاً اون دخترخالهی هر*زه رو انتخاب کرده...
ولی هر شب، وقتی میرفتم تو تختم، بوی عطرش هنوز رو بالش بود، صداش تو گوشم میپیچید...
"لعنت بهت کوک... لعنت بهت که منو اینجوری شکستی..."
یه روز، همون موقع که فکر میکردم باید همهچی رو تموم کنم، رفتم و طلاق گرفتم.
امضای آخر که خورد، انگار یه چیزی تو دلم پاره شد.
ولی دلمو زدم به دریا... تموم شد. من و کوک دیگه هیچی نبودیم.
فقط...
همون لحظه که وکیل خبر داد به کوک، یه اتفاق افتاد.
کوک تو دفترش بود. توی اون صندلی چرمی بزرگش لم داده بود، لبخند خونسردی روی لباش. اما وقتی شنید که من رفتم و طلاق گرفتم...
چشماش یه لحظه تار شد. دستاش رو میز مشت شد. یه کلمه هم نگفت، فقط نگاهش خالی شد. انگار یهو فهمید...
"اون عاشقم بود... و من، من اون لعنتیو از دست دادم..."
دخترخالهی لعنتیشم اونجا بود. داشت میخندید، موهاشو میچرخوند، ولی کوک دیگه نگاهش نکرد.
با یه صدای سرد گفت:
"برو بیرون."
اون دختره هاج و واج موند، ولی کوک داد زد:
"گفتم برو بیرون لعنتی!"
و درو محکم کوبید.
کوک موند تو تاریکی دفتر، سیگارش روشن شد، دودش میرفت بالا.
لباش لرزید...
زمزمه کرد:
"کاش میفهمیدی... کاش میفهمیدی که من... من فقط تو رو میخواستم. همهش لجبازی بود... لعنت به من..."
اون شب...
کوک تو خونهش تنها نشست. حتی به دخترخالهش فکر نکرد. فقط به تو فکر میکرد...
به عطر موهات، به صدات وقتی تو خواب اسمشو صدا میزدی...
اما دیگه دیر شده بود. تو رفته بودی. طلاق گرفته بودی. و اون حالا فهمیده بود که عشقش رو از دست داده...
فهمیده بود که تو عشق بودی، نه هوس.
ادامه دارد ......
چند ماه گذشت...
ساعتای لعنتی کند میگذشتن. کوک حتی یه زنگ هم نزد.
فکر میکردم شاید براش مهم نباشم، شاید واقعاً اون دخترخالهی هر*زه رو انتخاب کرده...
ولی هر شب، وقتی میرفتم تو تختم، بوی عطرش هنوز رو بالش بود، صداش تو گوشم میپیچید...
"لعنت بهت کوک... لعنت بهت که منو اینجوری شکستی..."
یه روز، همون موقع که فکر میکردم باید همهچی رو تموم کنم، رفتم و طلاق گرفتم.
امضای آخر که خورد، انگار یه چیزی تو دلم پاره شد.
ولی دلمو زدم به دریا... تموم شد. من و کوک دیگه هیچی نبودیم.
فقط...
همون لحظه که وکیل خبر داد به کوک، یه اتفاق افتاد.
کوک تو دفترش بود. توی اون صندلی چرمی بزرگش لم داده بود، لبخند خونسردی روی لباش. اما وقتی شنید که من رفتم و طلاق گرفتم...
چشماش یه لحظه تار شد. دستاش رو میز مشت شد. یه کلمه هم نگفت، فقط نگاهش خالی شد. انگار یهو فهمید...
"اون عاشقم بود... و من، من اون لعنتیو از دست دادم..."
دخترخالهی لعنتیشم اونجا بود. داشت میخندید، موهاشو میچرخوند، ولی کوک دیگه نگاهش نکرد.
با یه صدای سرد گفت:
"برو بیرون."
اون دختره هاج و واج موند، ولی کوک داد زد:
"گفتم برو بیرون لعنتی!"
و درو محکم کوبید.
کوک موند تو تاریکی دفتر، سیگارش روشن شد، دودش میرفت بالا.
لباش لرزید...
زمزمه کرد:
"کاش میفهمیدی... کاش میفهمیدی که من... من فقط تو رو میخواستم. همهش لجبازی بود... لعنت به من..."
اون شب...
کوک تو خونهش تنها نشست. حتی به دخترخالهش فکر نکرد. فقط به تو فکر میکرد...
به عطر موهات، به صدات وقتی تو خواب اسمشو صدا میزدی...
اما دیگه دیر شده بود. تو رفته بودی. طلاق گرفته بودی. و اون حالا فهمیده بود که عشقش رو از دست داده...
فهمیده بود که تو عشق بودی، نه هوس.
ادامه دارد ......
- ۹.۴k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط