بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P24
به رستوران سیاری که مقابلش میز و صندلی وجود داشت نزدیک شدن و پشت یکی از میز ها نشستن..
+آجوما.. چند تا آبجو با دوتا لیوان لطفا..
خانوم میانسالی چن بطری سبز رنگ به همراه دو لیوان مخصوص مقابلشون قرار داد و بعد عقب ایستاد و دستاشو بهم گره کرد..
_چیز دیگه ای نمی خواین؟
+نه ممنون..
بطری رو مقابل لیوان گرفت اما کوک دستشو بالا آوردو سر بطری رو مایل کرد و مانع ریختن اون داخل لیوان شد..
_نمیتونم بخورم ..باید پشت فرمون بشینم..
بعد بطری رو از بین دست اون بیرون کشید لیوانِ مقابل کاترینا رو پر کرد..
چند لحظه ای در سکوت سپری شد اما کاترینا بالاخره به این فضای سنگین خاتمه داد..
+گفتی حرف بزنیم..
کوک کمی مکث کرد و بعد دستاشو توی هم قفل و روی میز گذاشت:
_بخاطر من به این روز افتادی؟ چون ازم دفاع کردی؟ چون مدرک بیگناهیمو ارائه دادی؟
اما دختر روبه روش تک خنده ای سرداد و دوباره لیوانشو پر کرد:
+حرفت همینه؟ که برای من بیست سوالی راه بندازی؟
موهای مشکی ِ لختش که حالا از هر وقتی بیشتر مزاحمش. بود رو به عقب پرت کرد و ادامه داد:
+هر موقعیتی که الان توش گیر کردم انتخاب خودم بوده، هر تصمیمی هم که گرفتم با فکر و اندیشه ی خودم گرفتم.. پس حالا هرچی سرم بیاد به خودم مربوطه ، نیازی هم به دلسوزیت ندارم.
جونگکوک تکیه اشو به صندلی داد و ریلکس تر از قبل شروع به صحبت کرد:
_روزی که اومدی بازداشگاهُ خوب یادمه، وقتی گفتم نیازی به وکیل ندارم.. اهمیتی ندادی و خواستی به قول خودت پشت حق باشی تا کسی مثل پدرت بی گناه مجازات نشه..
چشماشو بهم زد و سرشو بالا پایین کرد..
+هنوزم رو این اعتقادم هستم.
_من وکیل یا دادستان نیستم و نمیتونم قانونی ازت دفاع کنم.. اما قدرتی دارم که حداقل تورو از زورگویی های برادرت نجات میده!
کاترینا شروع به خندیدن کرد.. خنده هایی از ته دل.. خنده هایی که پشتش پر از سیلاب ها اشک بود.. طوری میخندید که آدم های اطراف با تعجب به اونا نگاه میکردن.. اما در کمال ناباوری، مردی که مقابل اون بود مثل همیشه هیچ واکنش خاصی نداشت حتی ریلکس تر از قبل بنظر میرسید.. بالاخره سعی کرد جلوی خنده اشو بگیره ..بعد لیوانی که دستش بود رو یراست سر کشید و تلخی ِ زیاده اون باعث جمع شدن صورتش شد..
+مَردی از غیب... یهو پیداش شده و ادعا میکنه که میخواد به زندگیِ تیره و تارِ من رنگ ببخشه.؟
روی میز خم شد و با حالتی که معلوم بود هیچ اختیاری از خودش نداره تو چشمای اون زل زد:
+بتمنی چیزی هستی؟!
دوباره روی صندلی نشست و قهقهه ای سر داد:
+آقای جئون... من..ازین محبتایِ بی سروته زیاد بهم رسیده.. محبتایی که همش با یک انگیزه ی شوم صورت گرفته.. ولی من..
P24
به رستوران سیاری که مقابلش میز و صندلی وجود داشت نزدیک شدن و پشت یکی از میز ها نشستن..
+آجوما.. چند تا آبجو با دوتا لیوان لطفا..
خانوم میانسالی چن بطری سبز رنگ به همراه دو لیوان مخصوص مقابلشون قرار داد و بعد عقب ایستاد و دستاشو بهم گره کرد..
_چیز دیگه ای نمی خواین؟
+نه ممنون..
بطری رو مقابل لیوان گرفت اما کوک دستشو بالا آوردو سر بطری رو مایل کرد و مانع ریختن اون داخل لیوان شد..
_نمیتونم بخورم ..باید پشت فرمون بشینم..
بعد بطری رو از بین دست اون بیرون کشید لیوانِ مقابل کاترینا رو پر کرد..
چند لحظه ای در سکوت سپری شد اما کاترینا بالاخره به این فضای سنگین خاتمه داد..
+گفتی حرف بزنیم..
کوک کمی مکث کرد و بعد دستاشو توی هم قفل و روی میز گذاشت:
_بخاطر من به این روز افتادی؟ چون ازم دفاع کردی؟ چون مدرک بیگناهیمو ارائه دادی؟
اما دختر روبه روش تک خنده ای سرداد و دوباره لیوانشو پر کرد:
+حرفت همینه؟ که برای من بیست سوالی راه بندازی؟
موهای مشکی ِ لختش که حالا از هر وقتی بیشتر مزاحمش. بود رو به عقب پرت کرد و ادامه داد:
+هر موقعیتی که الان توش گیر کردم انتخاب خودم بوده، هر تصمیمی هم که گرفتم با فکر و اندیشه ی خودم گرفتم.. پس حالا هرچی سرم بیاد به خودم مربوطه ، نیازی هم به دلسوزیت ندارم.
جونگکوک تکیه اشو به صندلی داد و ریلکس تر از قبل شروع به صحبت کرد:
_روزی که اومدی بازداشگاهُ خوب یادمه، وقتی گفتم نیازی به وکیل ندارم.. اهمیتی ندادی و خواستی به قول خودت پشت حق باشی تا کسی مثل پدرت بی گناه مجازات نشه..
چشماشو بهم زد و سرشو بالا پایین کرد..
+هنوزم رو این اعتقادم هستم.
_من وکیل یا دادستان نیستم و نمیتونم قانونی ازت دفاع کنم.. اما قدرتی دارم که حداقل تورو از زورگویی های برادرت نجات میده!
کاترینا شروع به خندیدن کرد.. خنده هایی از ته دل.. خنده هایی که پشتش پر از سیلاب ها اشک بود.. طوری میخندید که آدم های اطراف با تعجب به اونا نگاه میکردن.. اما در کمال ناباوری، مردی که مقابل اون بود مثل همیشه هیچ واکنش خاصی نداشت حتی ریلکس تر از قبل بنظر میرسید.. بالاخره سعی کرد جلوی خنده اشو بگیره ..بعد لیوانی که دستش بود رو یراست سر کشید و تلخی ِ زیاده اون باعث جمع شدن صورتش شد..
+مَردی از غیب... یهو پیداش شده و ادعا میکنه که میخواد به زندگیِ تیره و تارِ من رنگ ببخشه.؟
روی میز خم شد و با حالتی که معلوم بود هیچ اختیاری از خودش نداره تو چشمای اون زل زد:
+بتمنی چیزی هستی؟!
دوباره روی صندلی نشست و قهقهه ای سر داد:
+آقای جئون... من..ازین محبتایِ بی سروته زیاد بهم رسیده.. محبتایی که همش با یک انگیزه ی شوم صورت گرفته.. ولی من..
- ۴.۰k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط