{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P23

منتظر به اون خیره موند اما دختر کوچولو دستشو مقابل اون گرفت و با اشاره به کف دستش گفت:
_اول آبنبات..

جونگ کوک لبخندی بخاطر زرنگی اون روی لبش نشست..
شونه های کوچیک اونو تو دستاش گرفت و سری تکون داد:
_خیل خب.. صبر کن برات میارم..

بلند شد و خواست عقب گرد کنه اما صدای دختر کوچولو دوباره اونو متوقف کرد..
_اوپای خوشتیپ.. .. اوومم .. چون دوست دارم زودتر اونی بهم سر بزنه و دوباره برام آبنبات بیاره، بهت میگم..


مکثی کرد و ادامه داد:
_چند تا آقا اومدن و بهش یچیزی گفتن بعد یکم بعدش، اونی با اون چمدونش اومد بیرون بعدش به من آبنبات داد و گفت بهم سر میزنه..

کوک نزدیک اون شد و فورا پرسید:
_نفهمیدی اون آقا ها چی گفتن؟

دختر کوچولو سری به نشانه منفی تکون داد:
_فقط فهمیدم از طرف عمو کارِن اومدن..

متعجب به اون خیره موند:
_عمو کارِن؟!
_آره.. مامانم گفته اون خیلی عموی خوبیه.. چون بعدازینکه بابام دیگه خونمون نیومد اون بهمون این خونه رو داد..

بیچاره اونا که فکر میکردن کارن بخاطر خیر خواهی به اونا خونه داده.. اما نمیدونن که داره ازشون برای منفعت شرکتش استفاده میکنه.. اونا حتما به عنوان گروگان اینجا نگه داری میشن.
دستی روی سر اون دختر کشید و فورا ازون آپارتمان بیرون اومد..
همینکه خواست سوار ماشین بشه چشمش به ماشینی خورد که دقیقا جلوی دیوار رو به رویی پارک بود و کسی هم داخلش وجود داشت ..
اون کاترینا بود..!
چشماش بسته بود و این نشون از خواب بودنش میداد..
به ماشین نزدیک شد بعد از کشیدن دستگیره و مطمئن شدن ازینکه در قفله و باز نمیشه ، چند تقه ای به شیشه وارد کرد..
کاترینا هراسون و با شدت چشماشو باز کرد و با دلهره تند به اطراف چشم چرخوند.. انگار فراموش کرده بود کجاست!
لحظه ای نگاهش روی کوک قفل موند، با دیدن اون تمام اتفاقات رو دوباره به یاد میورد.. فورا قفل درو باز کرد و پیاده شد..
+تو.. اینجا..
_حرف بزنیم؟

با تایید اون، ماشینو دور زد و در سمت صندلی شاگرد رو باز و سوار شد..
+کار مهمی داشتی که خودت شخصا اومدی؟!

جونگکوک نگاهی به صندلی عقب که چمدون بزرگی اونجا وجود داشت انداخت ..
_برادرت، بیرونت کرده؟
+برادرم؟!
_از صحبتای اونروزتون فهمیدم که این خونه مال اونه..

حرفی نزد.. حرفی نداشت که بزنه... چی میگفت بهش؟ دلداری میکرد باهاش؟ از بدبختیاش میگفت؟ درسته تو اون موقعیت تنها اون، امن ترین فرد بنظر میرسید.. اما شاید فقط از نظر کاترینا، اون مرد براش یه آدم امن ه.... کوک هم میخواد یه آدم امن برای اون باشه؟

_قصد فضولی ندارم، فقط...

با صدای کاترینا حرف اون‌نصفه رها شد..
+آبجو میخوری؟

نظرتون؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

#بزرگترین_آرزوP24به رستوران سیاری که مقابلش میز و صندلی وجو...

انگشت اشارشو به سمت خودش نشان گرفت و بریده بریده ادامه داد:...

روزتون مبارک قشنگاممم ❤️❤️❤️

#سناریو_تصویری آخه تصورشم یکمی...🫠

پارت8⃣کارن نفس نفس زنان می‌پرسه:«کی..اونا کی بودن کان؟؟»کان ...

پارت 7⃣کونیکدا:«خب رییس بهمون ماموریت داده بهتره زودتر از ای...

پارت6⃣کارن خجالت زده به دازای میگه؛« چرا؟»دازای با لحن جدی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط