{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²⁵|



تهیونگ: غذا خوردی؟
ات: نه
بیا بریم پایین
دستم گرفت و منو کشوند به سمت خودش و بوسه ای به لبم کرد و رفتیم پایین
نشستیم و‌ شام خوردیم
بعد این که شام رو خوردیم نشستیم باهم فیلم دیدیم.
دوساعت بعد:
هردومون کاملا خوابمون میومد رفتیم بالا توی اتاق
تهیونگ خیلی خسته شده بود و زود خوابش برد
منم مشغول کتاب خوندن بودم و بعد چنددقیقه خوابم برد.
____
3 هفته بعد:
مثل همیشه توی شرکت بودم و امروز جلسه داشتیم
بعد این که جلسه تموم شد.
رفتم توی اتاق کارم و عینک مطالعه ام رو زدم و برگه هایی که برای قرارداد با شرکت بود رو خوندم
چندساعتی گذشت که
دیدم گوشیم زنگ میخوره
ات: بله
تهیونگ: هستی شرکت؟
ات: اره
تهیونگ: وقت داری؟
ات: بعد این که برگه های قراردادی که خوندم میام عمارت و کاردیگه ای هم ندارم
چطور؟
تهیونگ: ات ساعت 6 بیا به ادرسی که میفرستم
ات: باشه حتما ولی برای چی؟
تهیونگ: بعدا بهت میگم تو فقط بیا
ات: باشه من دیگه قطع میکنم ، دوست دارم
تهیونگ: منم همینطور
____
بعد این که برگه هارو خوندم
به ارامی عینکم رو گذاشتم روی میز
و کتم رو برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم عمارت
رفتم داخل اتاقم و یه دوش گرفتم و لباسم رو پوشیدم (عکسش گذاشتم)
و اماده شدم و رفتم به اون ادرسی که تهیونگ فرستاده بود.
ساعت های 6 بود که رسیدم کنار دریا ، پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم و زنگ زدم به تهیونگ
ولی جواب نداد.
گوشیم رو گذاشتم کنار و محو غروب شده بودم
غروب مثل همیشه زیبا بود مخصوصا وقتی با دریا ترکیب میشه.
رفتم جلوتر و چنددقیقه بعد دستی به دور کمرم گذاشته شد.
برگشتم دیدم تهیونگ هست با گل مورد علاقم توی دستش.
گل های پیونی صورتی رو به سمتم گرفت و گل رو از دستش گرفتم
ات: خیلی خوشگل هستن!
تهیونگ: ولی نه به اندازه ی زیبایی تو
لبخندی زدم و گفتم
ات: خب ، برای این که بیایم غروب نگاه کنیم اومدیم!
سرم رو به سمت دریا گرفتم و گفتم خوب شد که اومدیم اینجا چون خیلی خوشگل هست.
اینطور نیست!؟
سریع سرم رو به سمت تهیونگ گرفتم و دیدم تهیونگ خم شده بود و با حلقه ی زیبایی که در دستش بود به سمتم گرفت
تهیونگ: خب ، خانوم ات باهام ازدواج میکنی؟
سکوتی بینمون نشست ،
حرف های تهیونگ با صدای دریا ترکیب شده بود
اون لحظه شاید زیباترین لحظه ای بود که توی کل عمرم دیده بودم
تهیونگ همینطور منتظر جوابم بود
سرم رو تکون دادم و با لبخندی که پرازشادی بود گفتم بله ، حتمااا
تهیونگ بلند شد و دستش رو دور کمرم گذاشت و به سمت خودش کشید و بوسه ای به لبام کرد ...

پــاᩛꨭٓیــاᩛꨭٓنᩘຼ᮫
دیدگاه ها (۱۳)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط