{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²³|


ساعت های 1 شده بود
که رفتم پایین و یک لیوان اب بخورم
از پله ها رفتم پایین و یک لیوان اب رو خوردم و اومدم بالا
چراغ یه اتاق روشن بود و دیدم تهیونگ داره برگه های شرکت رو چک میکنه و میخونه
رفتم توی اتاق
و دیدم تهیونگ سرش بالا اورد
تهیونگ: حالت بهتره؟
ات: اره
تهیونگ: خوبه ، دیروقته چرا نخوابیدی؟
ات: خوابم نبرد
تهیونگ: برو روی تختت دراز بکش و استراحت کن
ات: اومدم راجب یه موضوع حرف بزنم
تهیونگ: بیا بشین
ات: بابت تمام کارهایی که کردی ممنونم من خودم همه ی پول رو هم برای شرکت و پول بیمارستان بهت میدم
تهیونگ: فکر کردی من تموم این کارهارو به خاطر پول انجام دادم
انگار یادت رفته من خودمم شرکت دارم
ات: پس به خاطر چی انجام دادی؟
تهیونگ: خب این عادی بود که به خاطر من تیر خوردی و منم جبران کنم
ات: پس فقط جبران کردی! من دیگه اینجا نمیمونم که به خاطر تو باز صدمه ببینم
بلند شدم میخواستم برم که
تهیونگ هم بلند شد و دستم رو گرفت
تهیونگ: چه فکری با خودت کردی؟ نه به خاطر پول انجام دادم نه به خاطر جبران
چون فقط دوست داشتم
میدونی وقتی پدرت اون کارو کرد ، داشتم میمردم ، چون قبلش عاشقت بودم و میخواستم باهات ازدواج کنم ، برام سخت بود کسی که دوستش داشتم پدرش قاتل پدرم بود
فقط تو سختی کشیدی؟ میدونی چه چیزهایی رو به خاطر تو ازدست دادم
ات: دوستم داری؟ اگر دوستم داشتی هیچوقت اون کارهارو باهام نمیکردی
یا هیچوقت پدرمو نمیکشتی
تهیونگ دستم رو محکم فشار داد
تهیونگ: با اون کاری که پدرت کرد انتظار داری پدرت زنده بمونه؟ ات چه انتظاری داری از من؟ خودت هم اگر جای من بودی همینکارو میکردی

ادامه ...
دیدگاه ها (۳)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

pert= 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط