{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹⁵|


کتش رو دراورد و تنم کرد و دستش رو گذاشت روی شونم و منو برد توی ماشین و خودش هم اومد سوار شد و راه افتادیم
تهیونگ: امشب میای خونه ی من
اونا ممکنه دوباره بهت صدمه بزنن
ات: امم باشه
رسیدیم به عمارت خودش و پیاده شدیم و رفتیم تو
اونجا وایسادم یکم معذب بودم
تهیونگ: چرا اونجا وایسادی؟ میتونی بری طبقه بالا توی اتاق سمت چپ
ات: باشه
رفتم توی اتاق و روی تخت نشستم که همون لحظه تهیونگ اومد تو
تهیونگ: چیزی لازم نداری؟
ات: نه ممنون
تهیونگ: من میرم بیرون اگر چیزی خواستی به خدمتکار بگو
ات: امم باشه
ساعت های 4 شده بود ولی هنوز خوابم نمیبرد چنددقیقه بعد صدای تهیونگ اومد
دیدم در اتاق باز کرد و اومد تو انگار مست شده بود
ات: مست شدی؟ برای چی نصف شبی سوجو خوردی؟
نزدیکم شد و اومد کنار تخت دراز کشید
این چرا اومد اینجا؟
دستم کشید و افتادم توی بغلش
ات: تهیونگ بهتره بری توی اتاق خودت
تهیونگ: امشب پیش تو میخوابم
اینجا چرا؟؟
چنددقیقه بعد هردومون خوابمون برد
___
به زبان تهیونگ:
چشمام باز کردم انگار صبح شده بود
دیدم ات توی بغلم خوابش برده
من اینجا چرا خوابیدم!؟
بلند شدم و رفتم توی اتاق خودم و اماده شدم و رفتم شرکت
____
به زبان ات:
بلندشدم دیدم صبح شده نگاه گوشی کردم دیدم ساعت 10 صبح هست
زود بلند شدم و رفتم پایین و دیدم تهیونگ داره زنگ میزنه
ات: الو
تهیونگ: بیدار شدی؟
ات: اره
تهیونگ: خوبه ، ماشین جلوی در گذاشتم سوار شو و به راننده بگو برسونتت عمارت
ات: باشه ممنون
تهیونگ: و راستی بابت دیشب متاسفم زیادی خورده بودم
ات: اشکال نداره من دیگه قطع میکنم
تهیونگ: مواظب خودت باش

ادامه ...
دیدگاه ها (۰)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط