آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt7
ویوی ا. ت
وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، هوا تاریکتر شده بود.
بارون هنوز آروم میبارید.
کیفم رو محکم توی بغلم گرفته بودم.
دیگه حتی یه لحظه هم نمیخواستم ازم دور بشه.
جونگکوک چند تا کیسه خرید رو برداشت.
ا. ت: بده... خودم برمیدارم.
جونگکوک: سنگینه.
ا. ت: میتونم.
جونگکوک: میدونم... ولی من دارم میبرم.
یه لحظه خواستم دوباره بحث کنم...
بعد بیخیال شدم.
...
هنوز چند قدم از فروشگاه دور نشده بودیم که صدای فریاد یه زن بلند شد.
زن: دزد... دزد... کیفمو برد!
ناخودآگاه برگشتم.
یه پسر جوون با کلاه مشکی، کیف زن رو قاپیده بود و با سرعت میدوید.
همه فقط نگاه میکردن.
هیچکس تکون نمیخورد.
همون لحظه...
جونگکوک کیسههای خرید رو گذاشت روی زمین.
ا. ت: جونگکوک...
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، دوید.
...
ویوی جونگکوک
پسر از بین ماشینها رد شد.
سرعتش زیاد بود...
اما از ترسش معلوم بود حرفهای نیست.
وقتی پیچید سمت کوچه، منم دنبالش رفتم.
صدای قدمهام باعث شد چند بار پشت سرش رو نگاه کنه.
همین اشتباه کافی بود.
پاش به جدول گیر کرد.
تعادلش به هم خورد.
کیف از دستش افتاد.
خواستم کیف رو بردارم...
اما اون دوباره بلند شد و یقه لباسم رو گرفت.
پسر: ول کن!
دستم رو از روی یقهم کنار زدم.
جونگکوک: کیفو بذار و برو.
پسر یه مشت سمتم پرت کرد.
از کنار صورتم رد شد.
نفس عمیقی کشیدم.
واقعاً حوصله دعوا نداشتم.
یه حرکت سریع...
مچ دستش رو گرفتم.
از درد خم شد.
کیف روی زمین افتاد.
همون موقع صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
پسر با ترس خودش رو از دستم کشید و فرار کرد.
دنبالش نرفتم.
کیف رو برداشتم و برگشتم.
...
ویوی ا. ت
از دور که دیدمش...
نفسم بالا اومد.
وقتی دوید دنبالش، قلبم انگار از کار افتاده بود.
هزار فکر بد اومده بود توی سرم.
«اگه اتفاقی براش بیفته چی؟»
«اگه چاقو داشته باشه چی؟»
تا رسید، ناخودآگاه جلو رفتم.
ا. ت: خوبی؟
جونگکوک با تعجب نگام کرد.
جونگکوک: چرا نباشم؟
تازه متوجه شدم بدون فکر، بازوش رو گرفته بودم.
سریع دستم رو عقب کشیدم.
ا. ت: من...
فقط...
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
جونگکوک: نگران شدی؟
ا. ت: نه...
فقط نمیخواستم به خاطر یه کیف، کار احمقانهای بکنی.
جونگکوک: خیالت راحت.
بعد کیف زن رو به صاحبش داد.
زن با چشمهای اشکی مدام تشکر میکرد.
زن: خدا خیرت بده پسرم...
اگه تو نبودی...
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک: مراقب وسایلتون باشید.
...
وقتی دوباره سوار ماشین شدیم...
فضا مثل قبل نبود.
برای اولین بار...
حس کردم پشت اون چهره آروم و خونسرد، یه آدم قابل اعتماد پنهان شده.
و درست همون لحظه...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
به صفحه گوشی نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
چشمهاش سرد شد.
فقط یه اسم روی صفحه دیده میشد...
«پدر»
چند ثانیه به گوشی خیره موند...
بعد تماس رو رد کرد.
اما نمیدونست...
این تماس، شروع دردسرهای خیلی بزرگتریه که قراره زندگی هر دومون رو تغییر بده...
ادامه
prt7
ویوی ا. ت
وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، هوا تاریکتر شده بود.
بارون هنوز آروم میبارید.
کیفم رو محکم توی بغلم گرفته بودم.
دیگه حتی یه لحظه هم نمیخواستم ازم دور بشه.
جونگکوک چند تا کیسه خرید رو برداشت.
ا. ت: بده... خودم برمیدارم.
جونگکوک: سنگینه.
ا. ت: میتونم.
جونگکوک: میدونم... ولی من دارم میبرم.
یه لحظه خواستم دوباره بحث کنم...
بعد بیخیال شدم.
...
هنوز چند قدم از فروشگاه دور نشده بودیم که صدای فریاد یه زن بلند شد.
زن: دزد... دزد... کیفمو برد!
ناخودآگاه برگشتم.
یه پسر جوون با کلاه مشکی، کیف زن رو قاپیده بود و با سرعت میدوید.
همه فقط نگاه میکردن.
هیچکس تکون نمیخورد.
همون لحظه...
جونگکوک کیسههای خرید رو گذاشت روی زمین.
ا. ت: جونگکوک...
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، دوید.
...
ویوی جونگکوک
پسر از بین ماشینها رد شد.
سرعتش زیاد بود...
اما از ترسش معلوم بود حرفهای نیست.
وقتی پیچید سمت کوچه، منم دنبالش رفتم.
صدای قدمهام باعث شد چند بار پشت سرش رو نگاه کنه.
همین اشتباه کافی بود.
پاش به جدول گیر کرد.
تعادلش به هم خورد.
کیف از دستش افتاد.
خواستم کیف رو بردارم...
اما اون دوباره بلند شد و یقه لباسم رو گرفت.
پسر: ول کن!
دستم رو از روی یقهم کنار زدم.
جونگکوک: کیفو بذار و برو.
پسر یه مشت سمتم پرت کرد.
از کنار صورتم رد شد.
نفس عمیقی کشیدم.
واقعاً حوصله دعوا نداشتم.
یه حرکت سریع...
مچ دستش رو گرفتم.
از درد خم شد.
کیف روی زمین افتاد.
همون موقع صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
پسر با ترس خودش رو از دستم کشید و فرار کرد.
دنبالش نرفتم.
کیف رو برداشتم و برگشتم.
...
ویوی ا. ت
از دور که دیدمش...
نفسم بالا اومد.
وقتی دوید دنبالش، قلبم انگار از کار افتاده بود.
هزار فکر بد اومده بود توی سرم.
«اگه اتفاقی براش بیفته چی؟»
«اگه چاقو داشته باشه چی؟»
تا رسید، ناخودآگاه جلو رفتم.
ا. ت: خوبی؟
جونگکوک با تعجب نگام کرد.
جونگکوک: چرا نباشم؟
تازه متوجه شدم بدون فکر، بازوش رو گرفته بودم.
سریع دستم رو عقب کشیدم.
ا. ت: من...
فقط...
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
جونگکوک: نگران شدی؟
ا. ت: نه...
فقط نمیخواستم به خاطر یه کیف، کار احمقانهای بکنی.
جونگکوک: خیالت راحت.
بعد کیف زن رو به صاحبش داد.
زن با چشمهای اشکی مدام تشکر میکرد.
زن: خدا خیرت بده پسرم...
اگه تو نبودی...
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک: مراقب وسایلتون باشید.
...
وقتی دوباره سوار ماشین شدیم...
فضا مثل قبل نبود.
برای اولین بار...
حس کردم پشت اون چهره آروم و خونسرد، یه آدم قابل اعتماد پنهان شده.
و درست همون لحظه...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
به صفحه گوشی نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
چشمهاش سرد شد.
فقط یه اسم روی صفحه دیده میشد...
«پدر»
چند ثانیه به گوشی خیره موند...
بعد تماس رو رد کرد.
اما نمیدونست...
این تماس، شروع دردسرهای خیلی بزرگتریه که قراره زندگی هر دومون رو تغییر بده...
ادامه
- ۴۶۹
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط