{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از آیینه نمیگویم تا رنگپریدگیم رسوایم نکند.

از آیینه نمیگویم تا رنگپریدگیم رسوایم نکند.

تا درب خانه را از حفظم و کوچه مرا از حفظ.

دلم برایت میسوزد ای تکه چوبه بی شعار و ساکت که چگونه هر روز روانه ام از میان غزل رفتن که بر هنجره لولایت زمزمه میکنی.

خیابان که لمسه کفش شد ، می شوم معلم سنگفرشه پیاده رو،همیشه تعدادشان یکیست و هر یکیشان به تعداد تا برسم.

خانه کوچک می شود کفشها جفت جفت راه باز میکنند برایم
گاه که سر بلند میکنم قامتی را بر دوش دارند و چشمانی در آغوش
و هر آغوشی به رنگی و هر رنگی میان فصلی .

گاه می ایستند،آنها که مزاجشان دمخوره هوای حوصله نیست بالا
می آورد نگاهشان میان زمین و هوا.

رج می زنم از میانشان بی چرتکه و ترکه سکوتم را دو دستی می چسبم
کمی جلوتر از اینجا من نیز می ایستم همانجا که اینجا نیست.

نوایی بر گوش دارم ، کسی با گیتاری درونش دلخوشیش را هوار میزند!

هنوز میان راهم و گاه نفسم پیش می افتد دست بر دیوار میکشم ، از همان دیوار های پر کاغذ ،و هزاران زخم زبان از لابلای انگشتانم فرار میکنند.

جوی تشنه ، پر است از ته سیگارهای کامروا که در میان زباله های نازک دل به نفرینند از همان زباله هایی که گاه می ایستند تا آب جوی از میانشان غرغر کنان راهی خیابان شود.

با انگشت حساب زاد و ولد چنارها را میکنم زیباست نه؟

صندوق سمبل مهربا همان لباس زرد و آبی با لب و لوچه آویزان مثل همیشه مورد بی مهری قرار گرفته!

بوی نان می آید، و مردمی از جنس درون، نان میشمارند تا پول
آنکه در گوشم گیتار میزند،پدال خودکشی را بیشتر می فشارد.
دیدگاه ها (۱۳)

این روزها پای احساسم لنگ می زند ومفهوم زنده بودن را نمی توان...

وقتی بعد از یک دنیا رنج از پی گنجی که سالهاست نقشه اش کف د...

گاه تعبیرمان از خویشتن دیگری، دستاویز خیالی خام است . چه کسی...

عظمت بشر در آن نیست که جنگ بیافریند و بدان وسیله نامی دست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط