{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۲۳:

بارون میبارید. آت چتر نداشت و زیر سقف ورودی ایستاده بود. جیمین اومد با چترش:

· «بیا، میرسونمت.»

آت گفت: «نیاز نیست.»

جیمین گفت: «آت، فقط یه چتره، قرار نیست ازدواج کنیم.»

آت خندید و رفت زیر چترش. توی راه، بارون تندتر شد و جیمین چتر رو بیشتر به سمت آت گرفت، خودش خیس شد.

آت گفت: «جیمین، خیس شدی!»

جیمین گفت: «مهم نیست. تو سرما نخوری.»

آت نگاهش کرد. برای اولین بار، توی چشماش یه نرمی دید که تا حالا ندیده بود. ولی چیزی نگفت.
دیدگاه ها (۰)

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۴: شب، پدر جیمین ب...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۵:توی کلاس، استاد ...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۲: توی کتابخونه، آت...

سلام بچها میخواستم بگم که اگه نگاه میکنید لطفا لایک کنید و ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط