{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۲۲:

توی کتابخونه، آت به جیمین گفت:

· «جیمین، چند وقته که هر روز صبح برام چای میاری؟ شرط که تموم شده.»

جیمین با خونسردی گفت: «عادت کردم.»

آت گفت: «جیمین، به من دروغ نگو. من دروغگو رو خوب تشخیص میدم.»

جیمین نگاهش رو به زمین دوخت و بعد با صدای گرفته گفت:

· «چون دوست دارم وقتی صبح میای و چای رو میبینی، لبخند بزنی. همین.»

آت یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

· «جیمین... این یه قدم بزرگه. ولی هنوز دیر نیست که برگردی به اون آدم قبلی.»

جیمین گفت: «نمیخوام برگردم. حتی اگه تو هیچوقت منو دوست نداشته باشی، نمیخوام اون آدم باشم.»
دیدگاه ها (۰)

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۳: بارون میبارید. ...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۲۴: شب، پدر جیمین ب...

سلام بچها میخواستم بگم که اگه نگاه میکنید لطفا لایک کنید و ا...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت۲۱:توی راهرو، جونگوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط