پارت 4
پارت 4
پارت چهارم
لیندا :تو یکی یه دونه ای اونوقت من خل و دیوونه ام؟ زود بخور که کلاس کم کم شروع میشه.
تند تند کیک و قهوه ام رو خوردم و با لیندا رفتیم تو کلاس....
استاد:خسته نباشید
_آخییییش تموم شد
لیندا :انگار از زندان آزار شده نچ نچ نچ
_خفه... راستی شمارتو بده دوست جون.
صداشو جیغ کردو گفت:برو گمشووو.مگه خودت خواهر مادر نداری؟
_بچه پرووو.بی شوخی شمارتو بده شاید کاری داشتم.
لیندا:باشه خانومی.چون تویی میدما و گرنه منو که میشناسی شماره به کسی نمی دم.
_حالا خوبه همین دو ساعت پیش باهم اشنا شدیما.دیگه چیزی نگفت و منشمارشو سیو کردم.
هر چند واقعا راست می گفت من اونو نمی شناختم و اگه از اینده خبر داشتم هرگز باهاش طرح دوستی نمی ریختم.
_میگم کلاس دیگه ای نداری شوما؟؟؟
لیندا: متاسفانه آره
_ خدا رو شکر مال من تموم شد ....
****
بعد از خداحافظی از لیندا یه دربست گرفتم و یه راست رفتم خونه.یادم باشه به بابا بگم یه ماشین واسم جور کنه.اینجوری تو رفت و امدا خیلی اذیت میشم.
رفتم داخل خونه و یه راست رفتم تو اتاقم.مامانم که طبق معمول خونه نبود.لباسامو با یه تی شرت و شلوار عوض کردم .هدفون ، لپ تاب و گوشیمو برداشتم و رفتم پایین.لپ تابو روشن کردم و تا ویندوزش بالا بیاد رفتم یه چیزی برای خودم درست کنم.یه لیوان گنده برداشتمو و آب پرتقال ریختم و رفتم سراغ لپ تاب.اول یه سر به ف*ی*س*ب*و*ک زدم و چند تا سایت دیگه چرخیدم و در اخر رفتم چت رومی که همیشه می رفتم.
داشتم یه پسره رو اسکل میکردم که صدای در اومد و میتعاقبش صدای مامان که داشت منو صدا می زد.
از جام بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم.اووه ساعت 8:30 بود.چه زمان زود میگذره.
_افسون،افسون،افس...
_سلام مامان چرا انقدر داد میزنی؟اینجاما!
_سلام.خوبی؟چه خبر؟
همین دوتا سوال بهم فهموند که باید گزارش روز بدم.
و شروع کردم به تعریف کردن.البته خبر خاصیم نبود ولی عادتش بود.
لطفا با نظراتتون ما رو همراهی کنین.
در ضمن شخصیت سامیار هم عوض شده.
#رمان
#roman
#novel
پارت چهارم
لیندا :تو یکی یه دونه ای اونوقت من خل و دیوونه ام؟ زود بخور که کلاس کم کم شروع میشه.
تند تند کیک و قهوه ام رو خوردم و با لیندا رفتیم تو کلاس....
استاد:خسته نباشید
_آخییییش تموم شد
لیندا :انگار از زندان آزار شده نچ نچ نچ
_خفه... راستی شمارتو بده دوست جون.
صداشو جیغ کردو گفت:برو گمشووو.مگه خودت خواهر مادر نداری؟
_بچه پرووو.بی شوخی شمارتو بده شاید کاری داشتم.
لیندا:باشه خانومی.چون تویی میدما و گرنه منو که میشناسی شماره به کسی نمی دم.
_حالا خوبه همین دو ساعت پیش باهم اشنا شدیما.دیگه چیزی نگفت و منشمارشو سیو کردم.
هر چند واقعا راست می گفت من اونو نمی شناختم و اگه از اینده خبر داشتم هرگز باهاش طرح دوستی نمی ریختم.
_میگم کلاس دیگه ای نداری شوما؟؟؟
لیندا: متاسفانه آره
_ خدا رو شکر مال من تموم شد ....
****
بعد از خداحافظی از لیندا یه دربست گرفتم و یه راست رفتم خونه.یادم باشه به بابا بگم یه ماشین واسم جور کنه.اینجوری تو رفت و امدا خیلی اذیت میشم.
رفتم داخل خونه و یه راست رفتم تو اتاقم.مامانم که طبق معمول خونه نبود.لباسامو با یه تی شرت و شلوار عوض کردم .هدفون ، لپ تاب و گوشیمو برداشتم و رفتم پایین.لپ تابو روشن کردم و تا ویندوزش بالا بیاد رفتم یه چیزی برای خودم درست کنم.یه لیوان گنده برداشتمو و آب پرتقال ریختم و رفتم سراغ لپ تاب.اول یه سر به ف*ی*س*ب*و*ک زدم و چند تا سایت دیگه چرخیدم و در اخر رفتم چت رومی که همیشه می رفتم.
داشتم یه پسره رو اسکل میکردم که صدای در اومد و میتعاقبش صدای مامان که داشت منو صدا می زد.
از جام بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم.اووه ساعت 8:30 بود.چه زمان زود میگذره.
_افسون،افسون،افس...
_سلام مامان چرا انقدر داد میزنی؟اینجاما!
_سلام.خوبی؟چه خبر؟
همین دوتا سوال بهم فهموند که باید گزارش روز بدم.
و شروع کردم به تعریف کردن.البته خبر خاصیم نبود ولی عادتش بود.
لطفا با نظراتتون ما رو همراهی کنین.
در ضمن شخصیت سامیار هم عوض شده.
#رمان
#roman
#novel
۷.۲k
۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.