{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بوداین که به جان لب برسانی بروی

بس نبوداین همه دیوانه ی ماهت بودم !؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

جرم من هیچ ندانستن ازعشق تو بود
خاستی عین قضات همه/دانی بروی

چشم آتش! مژه رگبار! دوابرو ماشه !
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشداین جان من این تو , بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی
دیدگاه ها (۱)

شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل غمت ...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو کــه هرگز نتوان یافت همان...

تو که هستی که دلم دربدر کوی تو شدروی زیبای تو نادیده به هر س...

تو بیا باغچه بان گل لبخندم باش مهربان یار من و،عاشق و پابندم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط