{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم

پارت سیزدهم
شب تا صبح برای نامجون مثل یک قرن گذشت. تمام شب تو تختش از این دنده به اون دنده شد و چشم رو هم نگذاشت. فکر اینکه فردا قراره چطوری قهوه به دست بیاد سمت میزت و باهات روبرو بشه، رسماً اعصابشو به بازی گرفته بود.

صبح زود، دو ساعت قبل از شروع ساعت کاری، نامجون بیدار بود. سه بار لباساشو عوض کرد؛ یک‌بار فکر کرد زیادی رسمی شده، بار دوم فکر کرد زیادی اسپرت و بی‌خیاله، و در نهایت یه پیراهن خاکی‌رنگ ساده و مرتب پوشید.

وقتی رفت سمت کافه نزدیک کمپانی، استرسش به اوج رسیده بود. جلوی باریستا ایستاده بود و با صدای لرزان سفارش می‌داد:
«لطفاً دو تا آیس‌امریکنو... یعنی... یکی آیس‌امریکنو، یکی هم... قهوه‌ای که خیلی تلخ نباشه... یعنی نه، همون آیس‌امریکنو! فقط شکرش... آه، اصلاً طبق دستور خودش بزنید!»

باریستا با تعجب نگاش می‌کرد و نامجون هی دستشو می‌کشید تو موهاش و پا به پا می‌شد. وقتی لیوان‌ها رو تحویل گرفت، انگار جام مقدس رو تو دستش گرفته بود؛ اون‌قدر آروم و با احتیاط قدم برمی‌داشت که مبادا دوباره قهوه بریزه و گند بزنه به همه‌چی!

وارد ساختمان کمپانی که شد، قلبش داشت تو سینه‌اش می‌کوبید. پشت درِ بخش هماهنگی و اتاق منیجرها ایستاد. چند بار نفس عمق کشید، یقه‌اش رو صاف کرد و تو دلش گفت: *«آرامش خودتو حفظ کن نامجون... تو لیدر بزرگ BTS هستی... فقط داری یه قهوه می‌بری...»*

دستشو آورد بالا که در بزنه، اما درست تو همون لحظه در باز شد و تو با یه سری برگه تو دستت اومدی بیرون!

نامجون از غافلگیری یه متر پرید عقب و نزدیک بود دوباره قهوه‌ها رو چپه کنه! خوشبختانه این‌بار تعادلشو حفظ کرد، ولی لیوان‌ها تو دستش لرزیدن.

«اوه‌! نامجون‌شی؟»

تو با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های گشادشده‌اش خنده‌ت گرفت. نامجون سریع خودشو جمع‌وجور کرد، صاف ایستاد و با صدایی که سعی می‌کرد خیلی مسلط به نظر برسه (ولی کاملاً خروس‌قندی می‌شد!) گفت:

«سـ... سلام! صبح بخیر... من... یعنی طبق قراری که دیشب گذاشتیم، قهوه‌ت رو آوردم.»

لیوان آیس‌امریکنو رو با دو دست، مثل یه جام قهرمانی گرفت سمتت. دستاش کمی می‌لرزید و چشماش مدام بین تو و زمین می‌چرخید.

تو برگه‌ها رو جابه‌جا کردی، لیوان رو از دستش گرفتی و کمی ازش نوشیدی. نامجون با اضطراب شدید زل زده بود به دهن تو تا ببینه واکنشت چیه، انگار داری کیفیت یه تراک موسیقی جدید رو داوری می‌کنی!

«اومم... عالیه! دقیقاً همون‌طوریه که دوست دارم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت چهاردهم با شنیدن این حرف، انگار یه بارِ ۱۰ تنی از روی ش...

پارت پانزدهم بعد از ظهر، وقتی بالاخره فشردگی کارهای روزانه ک...

پارت دوازدهم نامجون که دید دیگه تیر از چله رها شده و همه‌چی ...

پارت یازدهم تو همین‌طور که با عصبانیت و قدم‌های بلند داشتی م...

ته ره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط