freak~P1

همه چیز از آن شب شروع شد.
البته حالا که فکر میکنم، شروع خیلی قبل تر از آن ماجرا بود.
شاید کابوس ها، نگاه های عجیب مردم، دور شدنشان از من و زمزمه های عجیبشان، شروع بود؛ یا شاید هم همان ظهری که به خانه برگشتم و به جای صورت پدرم، با حوضچه ای از خون و آن گلوله در وسط ابروهایش مواجه شدم. شاید همان وقتی که برای یک زندگی «عادی» تلاش می‌کردم و هربار با شکست مواجه می‌شدم، باید می‌فهمیدم.
من برای عادی بودن زاده نشده ام.

۲۳ ساعت قبل، نیویورک، آمریکا*
-خب، نظرت چیه؟
شات مشروبم را بالا بردم و یک نفس سر کشیدم:«چی باعث شده فکر کنی تغییری کرده؟»
دین آه کشید:«یعنی میخوای باور کنم دلت انتقام نمیخواد؟یعنی نمیخوای اون تک گلوله رو با دردی شدید و طولانی جبران کنی و خاموش شدن نور زندگی رو توی چشماشون ببینی، همونطور که اونا نور زندگی پدرتو گرفتن؟» پوزخندی میزند.«من که خر شدم، ولی دیگه خودتو نمیتونی گول بزنی.»
وقتی از کنارم بلند میشود و عطر ادکلن گران قیمتش در فضا می‌پیچد، به او اعتنایی نمی‌کنم. وقتی با انگشتان کشیده اش تکه کاغذی جلویم می‌گذارد و می‌گوید همیشه می‌توانم نظرم را تغییر دهم به او اعتنایی نمی‌کنم و حتی وقتی که با گام‌های کشیده از بار خارج می‌شود، باز هم اعتنا نمی‌کنم. او هیچ‌وقت درک نمی‌کند. هیچ‌وقت. هیچ‌وقت. هیچ‌وقت...
میل به انتقام آتش شعله وری‌ست که هر روز در من زبانه می‌کشد. زندگی ام را ربودند. تنها خانواده ام را از من گرفتند و مرا با انگ مظنون به قتل رسوای خاص و عام کردند. کارهایی که دین گفت، تنها چشمه ای از بلایی‌ست که واقعا دلم می‌خواهد بر سرشان بیاورم.
اما بیشتر از انتقام، دلم آرامش می‌خواهد. سادگی، آسایش، یک زندگی معمولی تمام رؤیای من و حتی بیشتر را تشکیل می‌دهند و با درگیر کردن خودم در این ماجرا، همه را از دست خواهم داد.
-هی، خانومی که اونجا نشستی. ساعت کاری بار تمومه.
+اوه.. فهمیدم. دارم میرم.
کیفم را برداشتم و با همان افکار مغشوش به طرف آپارتمانم راه افتادم...
***
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

freak~P2

freak~P3

نظرسنجی...؟

اگه رسیدی به جایی...:)

#خانومها_بخوانند #زن_زیرک_اینگونه_نیست 😔چند وقته که همسرم پی...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۱۵

┈━═☆ 🦋💙 ☆═━┈✎ میدنم شاید ژائو لوسی هیچ وقت این حرفایی که ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط