freak~P2

من خیلی مشروب خورده بودم، اما مست نبودم. موبایلم را روشن کردم و به آن نگاهی انداختم.لعنتی. ۲۴ جولای. ساعت 4:44 دقیقه صبح.
هجوم خاطرات باعث شد در کوچه پس کوچه ها تلو تلو بخورم: لبخند مهربان پدرم. نگاه های سرزنش بار از بالای عینکش که هربار مرتکب اشتباه میشدم، به من میکرد. دستان قوی و بزرگش و صدای بمی که شب ها وقتی نمیتوانستم بخوابم، برایم لالایی میخواند.
صدای بلند تفنگ. از اتاق بیرون آمدم. پنجره در آخرین لحظه بسته شد و یک جفت چشم سبز زمردی با درخششی دیوانه وار از پشت به من خیره شدند.
خون. همه جا پر از خون بود. لکه ی خون بزرگ و بزرگتر میشد و من نمیتوانستم جلیش را بگیرم. بوی خون در دماغم پیچید و قرمزی خون تنها چیزی بود که میتوانستم ببینم و جسد پدرم جسد جسد جسد جسد جسد جسد پدرم جسد جسد...نه....
نمیتوانم نفس بکشم.
نمیتوانم از خاطره فرار کنم.
روی زمین می افتم و تقلاکنان به سینه ام چنگ می‌زنم. هوا را با شدت فرو میدهم و به درون ریه هایم میفرستم و سرانجام کمی آرامش می‌یابم، ولی ضربان قلبم همچنان روی هزار است. ۴ سال گذشته و من هنوز به خاطر دارم،تک تک جزئیات را.
گریه نمی‌کنم.
این موقع سال، همیشه این دردسر ها را هم دارد. خدایا، اگر حواسم به تاریخ بود، آنقدر مشروب میخوردم تا توی همان بار بیهوش شوم و با این ها سروکله نزنم.
به راهم ادامه میدهم. کوچه آنقدر خلوت است که هیچکس متوجه من و تلاش های عاجزانه ام نشده. سرانجام به خانه میرسم، گرچه خیلی وقت است حس خانه بودن ندارد.
بدون درآوردن لباسهایم روی تختم می افتم و به سقفی چشم میدوزم که استیکر های درخشان ستاره ها زینتش کرده اند، همان هایی که ۸ سال پیش وقتی ۱۲ سالم بود با پدر چسباندیم. صدای خنده هایمان در گوشم میپیچد.
ناگهان چیز عجیبی توجهم را جلب می‌کند...

***
ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

freak~P3

freak~P4

freak~P1

نظرسنجی...؟

ازمایشگاه سرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط