{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنج_ #خوناشام_جذاب_من

پارت پنج_ #خوناشام_جذاب_من

ات:خیلی درد داشت.. بعد چند مین بی هوش شدم... صبح شده بود که بیدار شدم هففف یاد دیروز افتادم... یاا اینا چرا منو ول نمیکنن میخواستم پا شم که دیدم تهیونگ همینجا کنارم خوابیده و منو محکم بغل کرده .. تکون ارومی خوردم که بیدار شد

تهیونگ: یااا چته بزار بخوابم

ات: یاااا بیدار شو الان یکی بیاد ببینه من از خجالت میمیرم اصلا مگه تو تخت نداری؟

تهیونگ: دارم.. خودم خواستم اینجا بخوابم... هم بغلت گرمه ...اتاق من سرده

ات: خوب شومینه باز کن..

تهیونگ: هر چقدر هم باز بکنم بازم سرده...هم وقتی تو بغلت هستم انگار بغل اونم وقتی بچه بودم کنارش میخوابیدم

ات: منضورت از اون کیه؟

تهیونگ:م...مادرم

ات: خوب بگو مامانم چرا میگی اون؟

تهیونگ: یااا طولانیه ... هم من چرا دارم توضیح میدم برا تو

ات: یا باشه پاشو برو من باید لباس بپوشم نباید که با لباس خوابم برم پایبن

تهیونگ: من هنو خوابم میاد بعد از رفتن من میتونی لباس بپوشی

ات: هعی ... اخه.. خوب.. باشه(وقتی بغلم کرد حس خوبی داشتم .. زود هم خوابید دستی به موهاش کشیدم و خودمم هم خوابیدم که تو خوابم یه زن زیبا رو دیدم.. ولی.. اون چرا داشت به من نگاه می کرد؟ یهو قلبم گرفت و درد گرفت..۳ تا بچه داشتن اونجا بازی می کردن .. وایسا اون تهیونگ بود اونم جونگ کوک و جیمین بودن... وایی تو بچه گیشون چقد خوشگل و گوگولی بودن)

تهیونگ: جیمین نگا برات خوفّاش گرفتم محکم بگیر نزار فرار کنه

جیمین: باشه... عه واا.. تهههه خوفاشه داره فرار میکنه

جونگ کوک: اشکال نداره یکی دیگه برات میگیریم

م.ته: بچه ها دارین چیکار میکنید؟

تهیونگ: مامانیییی( بغلش میکنه)

م.ته: چی شده؟

تهیونگ: برا جیمین شی پرنده میگیریم

م.ته: اومم خوبه ببین تایم پر شده برو تو اتاقت و درس بخون

تهیونگ: اما مامان من میخوام با برادرام یکم دیگه بازی کنم

م.ته: تهیونگ .. تو بزرگتری پسرم باید درس بخونی و جای پدرت باشی وگرنه

تهیونگ: میدونم وگرنه کسی سمتم نمیاد و تنبیه میشم و تو دریا رها میشم ...چشم میرم درس بخونم

م.ته: افرین پسرکم.. بدو درس هاتو بخون

ات: یهو دوباره قلبم گرفت .. دوباره؟ اینجا کجاست.. فهمیدم باغچه پشتیه اون زنه کیه؟

م.ن.ش: شوگا.. نامجون ..پسرای خوشتیپم بیاید اینجا .. خدمت کار براتون شیرینی اورده

شوگا: اخجون.. نامجون داداشی بیا بریم

نامجون: باشه اومدم..چقد خوشمزن.. مامان نگاه کن یه گل سیاه پیدا کردم خیلی خوشگله میدمش به تو مامان

م.ن.ش:اوو ممنون پسرم.. حالا اگه میخوای در موردشون زیاد بدونی باید کتاب بخونی بیا یه چن تا کتاب پیدا کردم باید بخونیشون

نامجون: باشه مامان..ولی اینا یکم زیاد نیست؟

م.ن.ش: نه .. بخون

ات: اوخی.. دلم براشون سوخت.. چرا اینجور میکنن اونا هنوز کوچیکن..... نه.. دوباره؟ وای متوجه یه چیزی شدم مامانشون فرق دارن مگه اونا برادر نیستن مامان ۳ تاشون یکیه مامان ۲ تاسونم یکی بود پس اون ۲ تا چی؟ اینجا کجاست؟

جی هوپ: جین.. داداش.. میگم چرا بابایی مامان تهیونگ رو بیشتر از ما و مامانمون دوست داره؟

جین: نمیدونم داداشی... میگم می خوای مامان رو خوشحال کنیم؟ براش گل سفید ببریم اگه اون نمیتونه بیاد بیرون و مریض هست ما براش گل میبریم از گل سفید خوشش میاد

جی هوپ: باشههعه.. ایده خوبیه حتماااا بیا این گلا تازه ان اینا رو بچینیم

م.ته: اینجا چه خبره ها؟ شما چرا گل هارو میکنید؟( با داد و عصبانیت)

جی هوپ: برای مامان گل میبریم...

م.ته: لازم نکرده.... برید تو اتاق هاتون .. نبینم دوباره به این گل ها دست بزنید

ات: چا زن خشنی... یااا داره به من نگاه میکنه؟ مگه رویا نیست

م.ته:برو...نباید رویا رو تغیر بدی..

ات: چرا مگه چیه؟.... یهو قلبم گرفت.. خیلی درد داشت.. یهو افتادم زمین و بیدار شدم که


ادامه دارد:-)

حمایت شه لطفا🥺🎀
دیدگاه ها (۱)

پارت شیش#خوناشام_جذاب_منات: که یهو بیدار شدم... تهیونگ داشت ...

دقیقا🥺🤝

خلاصه اینکه هیتر کونی زیاده😂👍اینم به هیترا:🖕بخورشاصکیییی واج...

لامصب آروم تر بزن😂😐

ازدواج اجباری پارت ۹

پارت ۱۳ شروعته با عروسک گل اومد خونه ات : برگشتی (سرد) (سرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط