ت از همون صبح که از خواب بیدار شد، لبخند روی لبش بود.
ت از همون صبح که از خواب بیدار شد، لبخند روی لبش بود.
نه فقط به خاطر اینکه هوا خوب بود، یا اینکه امروز تعطیل بود؛ بیشتر به خاطر این بود که میدونست قراره جیهوپ رو ببینه.
اون روز قرار بود با هم برن بیرون و یه روز آروم و قشنگ داشته باشن. ات از بین لباسهاش چند بار دنبال چیزی گشت تا بالاخره یه لباس ساده ولی خوشگل انتخاب کرد. جلوی آینه ایستاد، موهاش رو مرتب کرد و زیر لب گفت:
«فقط امیدوارم امروز خیلی خوش بگذره.»
وقتی رسیدن، جیهوپ از همون دور دستش رو برای ات تکون داد و با اون لبخند همیشگی و گرمش به سمتش اومد.
تا ات رو دید، گفت:
«تو از همیشه قشنگتری.»
ات خندید و گونههاش یه کم قرمز شد.
«تو هم همیشه همینجوری خوبی؟»
جیهوپ شونه بالا انداخت و گفت:
«فقط وقتی تو اینجایی.»
ات دلش لرزید، ولی این لرزش از اون خوبها بود. از همون حسایی که آدم دوست داره بیشتر و بیشتر تجربهشون کنه.
با هم رفتن توی یه کافهی دنج نشستند، قهوه سفارش دادن و از هر چیزی حرف زدن.
از کار، از خستگی، از آهنگ، از خاطرههای بچگی…
و هر بار که جیهوپ میخندید، ات حس میکرد کل دنیا یه لحظه آرومتر میشه.
نه فقط به خاطر اینکه هوا خوب بود، یا اینکه امروز تعطیل بود؛ بیشتر به خاطر این بود که میدونست قراره جیهوپ رو ببینه.
اون روز قرار بود با هم برن بیرون و یه روز آروم و قشنگ داشته باشن. ات از بین لباسهاش چند بار دنبال چیزی گشت تا بالاخره یه لباس ساده ولی خوشگل انتخاب کرد. جلوی آینه ایستاد، موهاش رو مرتب کرد و زیر لب گفت:
«فقط امیدوارم امروز خیلی خوش بگذره.»
وقتی رسیدن، جیهوپ از همون دور دستش رو برای ات تکون داد و با اون لبخند همیشگی و گرمش به سمتش اومد.
تا ات رو دید، گفت:
«تو از همیشه قشنگتری.»
ات خندید و گونههاش یه کم قرمز شد.
«تو هم همیشه همینجوری خوبی؟»
جیهوپ شونه بالا انداخت و گفت:
«فقط وقتی تو اینجایی.»
ات دلش لرزید، ولی این لرزش از اون خوبها بود. از همون حسایی که آدم دوست داره بیشتر و بیشتر تجربهشون کنه.
با هم رفتن توی یه کافهی دنج نشستند، قهوه سفارش دادن و از هر چیزی حرف زدن.
از کار، از خستگی، از آهنگ، از خاطرههای بچگی…
و هر بار که جیهوپ میخندید، ات حس میکرد کل دنیا یه لحظه آرومتر میشه.
- ۷۵
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط