ات و جیهوپ بعد از کافه، با هم رفتن قدم بزنن.
ات و جیهوپ بعد از کافه، با هم رفتن قدم بزنن.
هوا خنک بود و باد آرومی میوزید. ات دستاش رو توی جیب پالتوش کرده بود که جیهوپ یهو دستش رو گرفت.
ات با تعجب نگاهش کرد و گفت:
«چیه؟»
جیهوپ لبخند زد:
«هیچی، فقط دلم خواست دستت توی دستم باشه.»
ات خندید و با انگشتاش دستش رو محکمتر گرفت.
همون لحظه بود که فهمید اینجور چیزای کوچیک، از هر هدیهای قشنگترن.
بعد از کمی راه رفتن، جیهوپ یه بستنی برای ات خرید، هرچند هوا اونقدرها هم گرم نبود.
ات گفت:
«الان بستنی؟»
جیهوپ با خنده جواب داد:
«آره، چون تو با بستنی هم خوشگلتری.»
ات با خنده زد به بازوش و گفت:
«تو زیادی حرفای قشنگ بلدی.»
جیهوپ یه کمی جلوتر رفت، بعد برگشت و گفت:
«نه، فقط وقتی پای تو وسط باشه، حرفا خودشون میآن.»
ات همونجا فهمید که با این آدم، حتی سادهترین چیزها هم میتونن خاص بشن.
یه پیادهروی معمولی، یه بستنی ساده، یه دست گرفتن کوتاه…
ولی برای اونها، همهچیز پر از عشق بود.
هوا خنک بود و باد آرومی میوزید. ات دستاش رو توی جیب پالتوش کرده بود که جیهوپ یهو دستش رو گرفت.
ات با تعجب نگاهش کرد و گفت:
«چیه؟»
جیهوپ لبخند زد:
«هیچی، فقط دلم خواست دستت توی دستم باشه.»
ات خندید و با انگشتاش دستش رو محکمتر گرفت.
همون لحظه بود که فهمید اینجور چیزای کوچیک، از هر هدیهای قشنگترن.
بعد از کمی راه رفتن، جیهوپ یه بستنی برای ات خرید، هرچند هوا اونقدرها هم گرم نبود.
ات گفت:
«الان بستنی؟»
جیهوپ با خنده جواب داد:
«آره، چون تو با بستنی هم خوشگلتری.»
ات با خنده زد به بازوش و گفت:
«تو زیادی حرفای قشنگ بلدی.»
جیهوپ یه کمی جلوتر رفت، بعد برگشت و گفت:
«نه، فقط وقتی پای تو وسط باشه، حرفا خودشون میآن.»
ات همونجا فهمید که با این آدم، حتی سادهترین چیزها هم میتونن خاص بشن.
یه پیادهروی معمولی، یه بستنی ساده، یه دست گرفتن کوتاه…
ولی برای اونها، همهچیز پر از عشق بود.
- ۱۶۶
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط