پارت اخر
پارت اخر
دوهفته بعد
ویو این سوک:
امروز بالاخره اون روزی بود که مدتها براش برنامهریزی کرده بودیم روز عروسی .صبح زود ساعت ۷ بیدار شدم صبحونه خوردم و رفتم حموم بعد وسایلم رو برداشتم سوار ماشین شدم و رفتم سمت آرایشگاه ساعت ۱ کارام تموم شد زنگ زدم به یونگی تا بیاد دنبالم
نیم ساعت بعد یونگی رسید
یونگی:واو...چقدر خوشگل شدی
این سوک:تو هم همینطور
یونگی:افتخار میدی؟
بعد از عکاسی مراسم اصلی شروع شد
بعد از عروسی
ویو این سوک:
خیلی خسته شدم لباسم رو در آوردم موهام رو باز کردم و آرایشم رو پاک کردم لباسم رو جمع کردم و گذاشتم تو کمد بعدش رفتم حموم داشتم موهام رو می شستم که صدای باز شدن در اومد یونگی بود
این سوک:عه داری چیکار میکنی
یونگی:حرف نزن
این سوک:یونگی
بدون هیچ حرفی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گرمای بدنش رو به پشتم حس کردم
یونگی:فقط میخوام خستگی این روز طولانی رو از تنت بیرون کنم
یونگی وان رو پر آب کرد و این سوک رو گذاشت تو وان و خودشم رفت کنارش بعد لباش رو گذاشت روی لبای این سوک و...(دیگه اینجا رو خودتون تصور کنید خجالت میکشم اسمات بنویسم)
فردا صبح
ویو این سوک:
صبح با دل درد شدیدی از خواب پاشدم سرم داشت گیج میرفت یونگی رفته بود سرکار منم رفتم پایین دیدم برام صبحونه آماده کرده رفتم دستشویی دست و صورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم و موهام رو شونه کردم و رفتم صبحونه خوردم بعد از صبحونه یکم استراحت کردم داشتم کارای خونه رو انجام میدادم ولی نمیدونم چرا سرم داشت گیج میرفت حالم خیلی بد بود زنگ زدم به یونگی
این سوک:یونگی
یونگی:سلام عزیزم
این سوک:یونگی خیلی حالم بده میشه بیای منو ببری دکتر؟
یونگی:چرا؟چیشده؟صبر کن الان میام خدافظ
این سوک:خدافظ
ویو یونگی:
داشتم کارام رو میکردم که این سوک زنگ زد و گفت حالش بده رفتم دنبالش و بردمش دکتر ی آزمایش ازش گرفتن دکتر گفت منتظر بمونید تا جواب آزمایش بیاد
پرستار:اقای مین شمایید؟
یونگی:بله
پرستار:تبریک میگم خانمتون باردارن
یونگی چند لحظه سر جاش خشکش زد
یونگی:چ...چی؟واقعاً قراره پدر شم؟
پرستار:بله فقط باید خوب ازشون مواظبت کنید
یونگی:چشم
پرستار:میتونید برید خانمتون رو ببینید
یونگی:ممنون
یونگی:این سوک میتونم بیام تو؟
این سوک:اره بیا
یونگی:حالت خوبه؟
این سوک:اره خوبم چیشد جواب آزمایش اومد؟
یونگی:بله
این سوک:خب؟
یونگی:خودتو واسه شب بیداری و بچه داری آماده کن
این سوک:شوخی میکنی؟
یونگی:نخیر خیلیم جدی ام
این سوک:وای خدا خیلی واسه بچه دار شدن زود بود
یونگی:نه اصلا زود نبود تازه داشت دیرم میشد
بعد از نه ماه این سوک دوتا دختر خوشگل به اسم میجو و می ره بدنیا آورد
ویو یونگی:
ساعت سه صبحه می ره نمیخوابه خیلی خسته م و فردا صبح باید برم سرکار ولی
وقتی به می ره نگاه میکنم که با چشمهای کنجکاوش به سقف خیره شده بود انرژی می گیرم
دوباره که می خواستم می ره رو توی گهواره بزارم صدای گریه ش بلند شد.
ویو این سوک:
ساعت سه صبح با گریه ی میره از خواب بیدار شدم یعنی می ره تا الان نخوابیده بیچاره یونگی که تا الان بیداره
این سوک:عزیزم می ره رو بده به من و برو بخواب
یونگی:نه خودم نگهش میدارم تو اذیت میشی
این سوک:تو باید ساعت ۷ پاشی بری سرکار ولی من بچه هارو میزارم پیش مامانم و خودم میخوابم بدش به من
یونگی:ممنونم خوشگلم
این سوک:خواهش میکنم عزیزم شبت بخیر
دوهفته بعد
ویو این سوک:
امروز بالاخره اون روزی بود که مدتها براش برنامهریزی کرده بودیم روز عروسی .صبح زود ساعت ۷ بیدار شدم صبحونه خوردم و رفتم حموم بعد وسایلم رو برداشتم سوار ماشین شدم و رفتم سمت آرایشگاه ساعت ۱ کارام تموم شد زنگ زدم به یونگی تا بیاد دنبالم
نیم ساعت بعد یونگی رسید
یونگی:واو...چقدر خوشگل شدی
این سوک:تو هم همینطور
یونگی:افتخار میدی؟
بعد از عکاسی مراسم اصلی شروع شد
بعد از عروسی
ویو این سوک:
خیلی خسته شدم لباسم رو در آوردم موهام رو باز کردم و آرایشم رو پاک کردم لباسم رو جمع کردم و گذاشتم تو کمد بعدش رفتم حموم داشتم موهام رو می شستم که صدای باز شدن در اومد یونگی بود
این سوک:عه داری چیکار میکنی
یونگی:حرف نزن
این سوک:یونگی
بدون هیچ حرفی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گرمای بدنش رو به پشتم حس کردم
یونگی:فقط میخوام خستگی این روز طولانی رو از تنت بیرون کنم
یونگی وان رو پر آب کرد و این سوک رو گذاشت تو وان و خودشم رفت کنارش بعد لباش رو گذاشت روی لبای این سوک و...(دیگه اینجا رو خودتون تصور کنید خجالت میکشم اسمات بنویسم)
فردا صبح
ویو این سوک:
صبح با دل درد شدیدی از خواب پاشدم سرم داشت گیج میرفت یونگی رفته بود سرکار منم رفتم پایین دیدم برام صبحونه آماده کرده رفتم دستشویی دست و صورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم و موهام رو شونه کردم و رفتم صبحونه خوردم بعد از صبحونه یکم استراحت کردم داشتم کارای خونه رو انجام میدادم ولی نمیدونم چرا سرم داشت گیج میرفت حالم خیلی بد بود زنگ زدم به یونگی
این سوک:یونگی
یونگی:سلام عزیزم
این سوک:یونگی خیلی حالم بده میشه بیای منو ببری دکتر؟
یونگی:چرا؟چیشده؟صبر کن الان میام خدافظ
این سوک:خدافظ
ویو یونگی:
داشتم کارام رو میکردم که این سوک زنگ زد و گفت حالش بده رفتم دنبالش و بردمش دکتر ی آزمایش ازش گرفتن دکتر گفت منتظر بمونید تا جواب آزمایش بیاد
پرستار:اقای مین شمایید؟
یونگی:بله
پرستار:تبریک میگم خانمتون باردارن
یونگی چند لحظه سر جاش خشکش زد
یونگی:چ...چی؟واقعاً قراره پدر شم؟
پرستار:بله فقط باید خوب ازشون مواظبت کنید
یونگی:چشم
پرستار:میتونید برید خانمتون رو ببینید
یونگی:ممنون
یونگی:این سوک میتونم بیام تو؟
این سوک:اره بیا
یونگی:حالت خوبه؟
این سوک:اره خوبم چیشد جواب آزمایش اومد؟
یونگی:بله
این سوک:خب؟
یونگی:خودتو واسه شب بیداری و بچه داری آماده کن
این سوک:شوخی میکنی؟
یونگی:نخیر خیلیم جدی ام
این سوک:وای خدا خیلی واسه بچه دار شدن زود بود
یونگی:نه اصلا زود نبود تازه داشت دیرم میشد
بعد از نه ماه این سوک دوتا دختر خوشگل به اسم میجو و می ره بدنیا آورد
ویو یونگی:
ساعت سه صبحه می ره نمیخوابه خیلی خسته م و فردا صبح باید برم سرکار ولی
وقتی به می ره نگاه میکنم که با چشمهای کنجکاوش به سقف خیره شده بود انرژی می گیرم
دوباره که می خواستم می ره رو توی گهواره بزارم صدای گریه ش بلند شد.
ویو این سوک:
ساعت سه صبح با گریه ی میره از خواب بیدار شدم یعنی می ره تا الان نخوابیده بیچاره یونگی که تا الان بیداره
این سوک:عزیزم می ره رو بده به من و برو بخواب
یونگی:نه خودم نگهش میدارم تو اذیت میشی
این سوک:تو باید ساعت ۷ پاشی بری سرکار ولی من بچه هارو میزارم پیش مامانم و خودم میخوابم بدش به من
یونگی:ممنونم خوشگلم
این سوک:خواهش میکنم عزیزم شبت بخیر
- ۲۱۴
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط