{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی ات به این موضوع فکر کرد قلبش لرزید فکر میکرد اومدن ت

وقتی ات به این موضوع فکر کرد قلبش لرزید فکر میکرد اومدن تهیونگ خوب تر‌میشه ولی این بد تر شد...
تهیونگ با لحن جدی سمت همسرش چرخید سپس با صدای کمی محکم ولی نرم و عاشقانه گفت : الان کانگ هو برام لباس میاره
ات با فرز سریعت سمت جیهو نگاه کرد و تند گفت : جیهو.. پدرت داره میاد خوشحال نیستی که میاد برای اولین بار میبینش؟..
چی‌هیونگ بلاخره سر بلند کرد دست زیر چونش گذاشت وسمت جیهو زل زد .. مرد آرام کوچک کمی فکر کرد سپس با لحنی که در آن پنهانی بود زمزمه کرد : آره خوشحالم معلومه که خوشحالم ولی این اولین بار نیست که میبینمش... امروز صبح اومده بود
ات اخم کرد دست به سینه شد سپس با لحن جدی گفت : و چرا به من نگفتی ؟..
جیهو لبخند زد و با چشم های امید گفت : نه نه مامانی پدر بهم گفت قسم بخورم که بهت نگم چون می‌خواست ترو سورپرایز کنه هرچی باشه داداش‌ته
برای یک ثانیه دخترک اخم هایش باز شد جیهو برادرزاده اش نبود و این او را آزار میداد بلاخره به سمت یونهی چرخید و تند گفت : تو هم می‌دونستی نه ؟.. می‌خواستی منو ببری ولی..
تهیونگ واقعاً نمی‌خواست دخالت کند ولی در آخر دستش را روی دستی که رو میز گذاشته بود نرم و گرم گذاشت سپس با صدای محکم گفت : من بهشون گفتم ترو ببرن جای تنها تر تا بیام ولی سورپرایز تخم‌مرغ ها این اجازه رو ندادند...
دخترک بیشتر عصبی شد سپس دستش را از دست تهیونگ بیرون کشید و سریع از روی زمین بلند شد با صدای فریاد مانند گفت : کجا بودی این ۷ سال لعنتی رو ...
تهیونگ میدونست کی آرامش قبل از توفان متوقف میشد و بلاخره سر رسید نفسی کشید سپس مشتش را روی میز گذاشت چی‌هیونگ بلافاصله به پدرش نگاه کرد و اخم آتشی رو صورتش نشست ..
ولی فریاد مادرش بازم بلند شد : مگه با تو نیستم.. چه نیازی به اومدت بود .. وقتی بهم نمیگی کجا بودی .. من اون شب تو سن ۱۸ سالگی.. زایمان کردم..- بغض ناگهانی به گولیش چنگ زد - اونم توی ۸ ماهگی..
تهیونگ با چشم های عسلی و تلخ به میز خیره شد انکار میخواست تا آخر همسرش فریاد بزند و حرفاش تموم بشه ...
دخترک با بغض چنگ زد به موهعی مزاحمش سپس آن ها را باز کرد و پشت انداخت پوزخند زد و با حرص بغض آلود گفت: دارم با کی حرف میزنم مگه من برات مهمم که بخواهی چیزی رو بهم بگیـ...
ولی مشت تهیونگ خیلی محکم به میز خودرو بعدش صدایش بلند شد : تمومش کن این مزخرفاتو....
سپس با حرکت یک مرد از روی زمین یلند شد سپس رخ در رخ دخترک ایستاد و با صدای محکم ولی خشن گفت : میخواهی چی‌رو بشنوی؟.. ها
دخترک کم نیافت پوزخند زد و با صدای بلند تر فریاد زد : آره میخواهم بشونم اینکه توی کدوم... تهیونگ لحن و حرف او را قطع کرد سپس ببرند تر فریاد کشید : کدوم گوری بودم آره .. میخواهی اینو بگی.. ولی اشتباه نکن کیم ات من اینقدر هم سنگدل نیستم.. - صدایش ابریشمی شد و مثل آب آرام - تو کما بودم اون شب انفجار رخ داد کانگ هو و یون وو رو مسئول اون انفجار جلوه دادن و منم زخمی شدم- چشم های دخترک لرزید و سکوت کرد - دیروز به‌هوش اومدم
چی‌هیونگ در کمال تعجب و سکوت از روی کوسن بلند سد چانگ نگران پرسید: پسرم شام نخوردی... بدون جواب دادن به سمت اتاقش هجوم برد این حرکت باعث شد هم ات هم تهیونگ به سمتش نگاه کردند دخترک با صدای گرفته گفت : چی‌هیونگ!...
دیدگاه ها (۰)

دخترک اخم کرد و از شدت عصبانیت به مرد روبه رو خیره شد سپس با...

ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و ملافه...

گاهی زخما خونی بود و گاهی زخما ترقه داشت گاهی هم بدون زخم در...

این بود و لحظه ای که تهیونگ منتظری بود قلبش سوست شد چشم هایش...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

چی‌هیونگ بزونش را دراز کرد.. اخم کرد و لپاش را بیشتر باد کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط