「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29
✦.................................
تند میزد
خیلی تند
چند ثانیهای همانطور بیحرکت ایستاد، ناگهان لبخندی بیاختیار و بچگانه روی لبش نشست. با خودش زیر لب گفت:
+خدایا... این دیگه چه وضعیه؟
کیف را روی تخت انداخت و خودش هم روی لبهی آن نشست، اما بلافاصله دوباره بلند شد. انگار حتی نشستن هم نمیتوانست هیجان درونش را آرام کند. دستش را در موهایش کشید و با اخمی ساختگی به آینه نگاه کرد.
+بسه دیگه آیلین
فقط اومد کیف رو بده همین.
کمی مکث کرد و بعد با لحنی که بیشتر شبیه لجبازی بود تا منطق، به خودش جواب داد:
+خب که چی؟ مگه نباید میاومد؟
ابروهایش بالا رفت. ذهنش دوباره صحنهی دیدار را مرور کرد : تکیه دادن مطمئن او به چارچوب در، نگاه سرد و نافذش، سکوت حسابشده و بعد آن جملهی لعنتی:
«ــ و اگه بگم نه؟»
چشمانش را بست و نفسی آرام بیرون داد
+نه... نه... اصلاً اینطوری نگاه نکن آیلین.
به خودش در آینه اشاره کرد، انگار با شخص دیگری صحبت میکرد:
+اون فرماندهست
+از تو بزرگتره
+خیلی هم بزرگتره.
کمی مکث کرد، انگار برای لحظهای خواست حرفش را باور کند. سپس با جدیت ساختگی ادامه داد:
+آدمای نظامی همین طوری ان سردن، کمحرفن، نگاهشون همیشه سنگینه، یعنی هیچ معنی خاصی نداره.
اما درست در همان لحظه، خوب میدانست که چقدر دروغ میگوید. لبش را گزید و بیحوصله روی تخت نشست. سکوت اتاق پررنگتر از همیشه شده بود. به سقف خیره شد و زیر لب گفت:
+فقط چون یه کم جذابه، دلیل نمیشه درگیرش بشی
ناگهان چشمانش گرد شد، انگار از همین حرف هم جا خورده باشد.
+اوه... خیلی هم جذابه
با دست دهانش را پوشاند و با ناباوری خندید.
+نچ نچ... بس کن. تو فقط تحت تأثیر ابهتش قرار گرفتی
چند لحظه بعد، با لحنی که سعی میکرد کاملاً منطقی باشد اما شکست در آن موج میزد، ادامه داد:
+اون از تو بزرگتره..
+فرماندهست...
+آدمی مثل اون وقت این چیزا رو نداره. تو هم نباید اینقدر بهش فکر کنی.
اما ذهنش هیچکدام از این حرفها را قبول نمیکرد. هر بار که سعی میکرد او را فقط «فرمانده» ببیند، تصویر نگاهش در ذهنش نقش میبست. و هر بار که میخواست بگوید «عادی بود»، صدای خداحافظی کوتاه
«ــ شب بخیر، آیلین»
در ذهنش میپیچید.
دختر آهی کشید، صورتش را با دو دست پوشاند و برای چند ثانیه همانطور ماند. سپس با صدایی خفه و تسلیمشده گفت:
+خیلی خب... شاید یه ذره... فقط یه ذره... زیادی بهش فکر کردم.
و همین «یه ذره»، صادقانهترین اعترافش بود..
[ صبح روز بعد - 7:۵٠ ]
خستگیِ درونیاش، زیر سنگینیِ یک خوابِ عمیق و بدون رویا دفن شده بود. آیلین وقتی چشمهایش را باز کرد، نور ملایم خورشید که از لای پردهها به اتاق سرک میکشید، نویدِ یک روز متفاوت را میداد. هیچ فکری در سرش نبود؛ نه از نگاهِ سرد کسی خبری بود و نه از تکرارِ آن جملاتِ مبهم. ذهنش مثل برگهی سفیدی بود که آمادهی نوشتن بود.
با آرامشی که مدتها حس نکرده بود، بلند شد و مستقیم به سمت حمام رفت. گرمای آب، هرآنچه از تنش باقیمانده بود را شست و برد. بخارِ ملایم فضای حمام را پر کرده بود و او با لذت، قطرات آب را روی پوستش حس میکرد.
بعد از یک دوشِ طولانی، حوله را دور خودش پیچید و با موهایی که بوی تازگی میدادند، به سراغ کمد لباسهایش رفت. لباسی انتخاب کرد که ساده، در عین حال شیک و کاملاً برای یک روز گرمِ خانوادگی مناسب بود؛ پیراهنی با رنگ روشن که حسِ طراوت را به او میداد.
هنوز داشت مقابل آینه به مرتب کردنِ موهایش میرسید که تقهی آرامی به در خورد و «لینا» بدون معطلی وارد شد. با لبخندی که همیشه انرژی را به اطرافیانش تزریق میکرد، به سمت او آمد.
لینا:صبح بخیر پرنسسِ زیبا! چقدر سرحال به نظر میرسی، نه؟
آیلین در آینه به او لبخند زد.
+صبح تو هم بخیر لینا. آره، حسابی خوابیدم. انگار دنیا هم بهم فرصت داده تا یه روزِ آروم داشته باشم.
لینا روی تخت نشست و همانطور که با سرگرمی به وسایل روی میز آرایش آیلین نگاه میکرد، با هیجان گفت:
لینا:امیدوارم این آرامش تا شب دوام بیاره! چون امشب قراره یه شب فراموش نشدنی باشه. بابا از همین الان لیست مهمونها رو سه بار چک کرده. کلی آدم قراره بیان؛ از همکارهای قدیمیاش که ده ساله ندیدیمشون تا دوستهای خانوادگیمون. واقعاً دلم برای این دورهمیهای شلوغ تنگ شده بود.
آیلین هم در حالی که آخرین دکمهی لباسش را میبست، با کنجکاوی پرسید:
+واقعاً؟ فکر میکردم فقط یه دورهمی سادهست.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29
✦.................................
تند میزد
خیلی تند
چند ثانیهای همانطور بیحرکت ایستاد، ناگهان لبخندی بیاختیار و بچگانه روی لبش نشست. با خودش زیر لب گفت:
+خدایا... این دیگه چه وضعیه؟
کیف را روی تخت انداخت و خودش هم روی لبهی آن نشست، اما بلافاصله دوباره بلند شد. انگار حتی نشستن هم نمیتوانست هیجان درونش را آرام کند. دستش را در موهایش کشید و با اخمی ساختگی به آینه نگاه کرد.
+بسه دیگه آیلین
فقط اومد کیف رو بده همین.
کمی مکث کرد و بعد با لحنی که بیشتر شبیه لجبازی بود تا منطق، به خودش جواب داد:
+خب که چی؟ مگه نباید میاومد؟
ابروهایش بالا رفت. ذهنش دوباره صحنهی دیدار را مرور کرد : تکیه دادن مطمئن او به چارچوب در، نگاه سرد و نافذش، سکوت حسابشده و بعد آن جملهی لعنتی:
«ــ و اگه بگم نه؟»
چشمانش را بست و نفسی آرام بیرون داد
+نه... نه... اصلاً اینطوری نگاه نکن آیلین.
به خودش در آینه اشاره کرد، انگار با شخص دیگری صحبت میکرد:
+اون فرماندهست
+از تو بزرگتره
+خیلی هم بزرگتره.
کمی مکث کرد، انگار برای لحظهای خواست حرفش را باور کند. سپس با جدیت ساختگی ادامه داد:
+آدمای نظامی همین طوری ان سردن، کمحرفن، نگاهشون همیشه سنگینه، یعنی هیچ معنی خاصی نداره.
اما درست در همان لحظه، خوب میدانست که چقدر دروغ میگوید. لبش را گزید و بیحوصله روی تخت نشست. سکوت اتاق پررنگتر از همیشه شده بود. به سقف خیره شد و زیر لب گفت:
+فقط چون یه کم جذابه، دلیل نمیشه درگیرش بشی
ناگهان چشمانش گرد شد، انگار از همین حرف هم جا خورده باشد.
+اوه... خیلی هم جذابه
با دست دهانش را پوشاند و با ناباوری خندید.
+نچ نچ... بس کن. تو فقط تحت تأثیر ابهتش قرار گرفتی
چند لحظه بعد، با لحنی که سعی میکرد کاملاً منطقی باشد اما شکست در آن موج میزد، ادامه داد:
+اون از تو بزرگتره..
+فرماندهست...
+آدمی مثل اون وقت این چیزا رو نداره. تو هم نباید اینقدر بهش فکر کنی.
اما ذهنش هیچکدام از این حرفها را قبول نمیکرد. هر بار که سعی میکرد او را فقط «فرمانده» ببیند، تصویر نگاهش در ذهنش نقش میبست. و هر بار که میخواست بگوید «عادی بود»، صدای خداحافظی کوتاه
«ــ شب بخیر، آیلین»
در ذهنش میپیچید.
دختر آهی کشید، صورتش را با دو دست پوشاند و برای چند ثانیه همانطور ماند. سپس با صدایی خفه و تسلیمشده گفت:
+خیلی خب... شاید یه ذره... فقط یه ذره... زیادی بهش فکر کردم.
و همین «یه ذره»، صادقانهترین اعترافش بود..
[ صبح روز بعد - 7:۵٠ ]
خستگیِ درونیاش، زیر سنگینیِ یک خوابِ عمیق و بدون رویا دفن شده بود. آیلین وقتی چشمهایش را باز کرد، نور ملایم خورشید که از لای پردهها به اتاق سرک میکشید، نویدِ یک روز متفاوت را میداد. هیچ فکری در سرش نبود؛ نه از نگاهِ سرد کسی خبری بود و نه از تکرارِ آن جملاتِ مبهم. ذهنش مثل برگهی سفیدی بود که آمادهی نوشتن بود.
با آرامشی که مدتها حس نکرده بود، بلند شد و مستقیم به سمت حمام رفت. گرمای آب، هرآنچه از تنش باقیمانده بود را شست و برد. بخارِ ملایم فضای حمام را پر کرده بود و او با لذت، قطرات آب را روی پوستش حس میکرد.
بعد از یک دوشِ طولانی، حوله را دور خودش پیچید و با موهایی که بوی تازگی میدادند، به سراغ کمد لباسهایش رفت. لباسی انتخاب کرد که ساده، در عین حال شیک و کاملاً برای یک روز گرمِ خانوادگی مناسب بود؛ پیراهنی با رنگ روشن که حسِ طراوت را به او میداد.
هنوز داشت مقابل آینه به مرتب کردنِ موهایش میرسید که تقهی آرامی به در خورد و «لینا» بدون معطلی وارد شد. با لبخندی که همیشه انرژی را به اطرافیانش تزریق میکرد، به سمت او آمد.
لینا:صبح بخیر پرنسسِ زیبا! چقدر سرحال به نظر میرسی، نه؟
آیلین در آینه به او لبخند زد.
+صبح تو هم بخیر لینا. آره، حسابی خوابیدم. انگار دنیا هم بهم فرصت داده تا یه روزِ آروم داشته باشم.
لینا روی تخت نشست و همانطور که با سرگرمی به وسایل روی میز آرایش آیلین نگاه میکرد، با هیجان گفت:
لینا:امیدوارم این آرامش تا شب دوام بیاره! چون امشب قراره یه شب فراموش نشدنی باشه. بابا از همین الان لیست مهمونها رو سه بار چک کرده. کلی آدم قراره بیان؛ از همکارهای قدیمیاش که ده ساله ندیدیمشون تا دوستهای خانوادگیمون. واقعاً دلم برای این دورهمیهای شلوغ تنگ شده بود.
آیلین هم در حالی که آخرین دکمهی لباسش را میبست، با کنجکاوی پرسید:
+واقعاً؟ فکر میکردم فقط یه دورهمی سادهست.
- ۱.۱k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط