「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28
✦.................................
آیلین لباس راحتیاش را عوض کرد؛ کراپ سفید با طرح پروانهی کوچک و شلوارک مشکی تا بالای زانو. موهایش را با عجله بالا بست، اما قلبش هنوز با ریتمی نامنظم میزد؛ نه آنقدر شدید که خودش هم بفهمد، اما به اندازهای که نتواند نادیدهاش بگیرد. دلیلش را نمیدانست، و همین گیجکنندهترش میکرد.
دوباره در را باز کرد. تهیونگ همانجا، تکیه داده به چارچوب در، ایستاده بود. بدنش آرام بود و نگاهش بسته، انگار هیچ چیز نمیتوانست از آن حصار عبور کند.
باز شدن ناگهانی در باعث شد تعادلش برای لحظهای به هم بخورد، اما سریع خودش را جمعوجور کرد. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان تهیونگ خیره شد.
اشتباهِ مهلکی بود.
در نور کم راهرو، چشمان تهیونگ تیرهتر از همیشه به نظر میرسید؛ سرد، عمیق، کنترلشده... نگاهی که نه با زور، بلکه با سنگینیِ محض، آدم را عقب میراند. نگاهش آرام روی صورت آیلین لغزید، سپس روی موهای بستهاش مکث کرد. گوشهی لبش به نرمی تکان خورد و لبخندی بسیار کمرنگ، خطرناک و ناشناخته، جای گرفت.
ــ انگار منتظرِ مهمونِ خاصی بودی.
کنایهی واضحش باعث شد آیلین برای لحظهای شرمنده شود و سریع نگاهش را بدزدد. تهیونگ بلد بود چطور با یک جمله، او را از حالتِ دفاعی به حالتِ عصبیِ بامزه بکشاند.
+ فکر کردم... یکی دیگست.
تهیونگ آهومی کوتاه و پر از فهمیدن، طعنه و "آره، حتماً" گفت. اما وارد اتاق نشد. همانجا ماند، بیحرکت، با همان وقار و غرورِ حسابشده. کیفی که در دست داشت را کمی جلو آورد.
ــ این کیف مال توئه.
آیلین نگاهش بین کیف و صورتِ بیحالتِ تهیونگ جابهجا شد. با تردید دستش را دراز کرد و کیف را گرفت.
+ ممنونم...
تهیونگ سری تکان داد، اما نرفت. نه با عجله، بلکه با همان آرامشِ مرموز. فقط نگاهش کرد. آنقدر طولانی که آیلین ناخودآگاه انگشتهایش را دور بندِ کیف فشرد. سکوتِ سنگینی بینشان حاکم شد؛ سکوتی که در هوا میچرخید و آدم را وادار میکرد دنبالِ جملهای بگردد، اما هیچ جملهای به اندازهیِ کافی خوب نبود.
آیلین برای شکستنِ این سکوت، چانهاش را کمی بالا داد و با لحنی که سعی میکرد آرام اما شیطنتآمیز باشد، گفت:
+ دیگه؟ فقط برایِ کیف اومدی؟
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت. صدایِ خفیفِ نفسش، یا شاید خندهای که هرگز کامل نشد، در راهرو پیچید.
ــ و اگه بگم نه؟
آیلین ابرو بالا انداخت و لبهایش را کمی جمع کرد تا لبخندش لو نرود.
+ اونوقت باید بگم خیلی بیموقع اومدی.
برای اولین بار، گوشهی چشمِ تهیونگ کمی نرم شد؛ نه از اقتدارش کم شد، بلکه انگار آیلین توانسته بود ترکِ بسیار ریزی رویِ آن دیوارِ محکم بندازد. تهیونگ یک قدم از در فاصله گرفت.
قبل از اینکه برود، آیلین آرام صدایش زد:
+ شب بخیر، فرمانده...
تهیونگ مکث کرد. سرش کمی به سمتِ او چرخید. نورِ کمِ راهرو، خطِ فکِ محکم و نگاهِ سردش را تیرهتر نشان میداد. اما لحنِ جوابش، از آن لحنهایی بود که انگار مستقیم روی پوست مینشست:
ــ شب بخیر، آیلین.
و همین. همین دو کلمه کافی بود تا راهرو دوباره در آن سکوتِ عجیب فرو رود. تهیونگ رفت. قدمهایش آرام بود، اما هر قدمش چنان وزنی داشت که انگار هنوز هم در فضا باقی میماند.
آیلین همانجا ایستاد، با کیفی در دست و قلبی که هنوز نامنظم میزد. وقتی در را بست و به پشتِ در تکیه داد، تازه فهمید نفسش را حبس کرده بود. آن نگاهِ سرد، آن لبخندِ خطرناک و آن کنایه، رفتهرفته در ذهنِ آیلین پیچیدهتر میشد و حسِ ناشناختهای را در وجودش بیدار میکرد؛ حسی که ترکیبی بود از ترس، کنجکاوی و... شاید، کششی ناخواسته به سمتِ این مردِ مرموز و قدرتمند.
آیلین هنوز چند ثانیه بعد از بسته شدنِ در، همانجا خشکش زده بود.
راهرو ساکت بود.
اما توی سرش... انگار صدای همان دو کلمه هنوز میچرخید.
«ــ شب بخیر، آیلین.»
ل៸بهایش بیاختیار به لبخند کش آمدند.
اول آرام.
بعد عمیقتر.
بعد آنقدر واضح که خودش هم از دیدنش جا خورد.
کیف را محکمتر به سی៸نهاش فشرد و چند قدم عقب رفت. نگاهش هنوز به در بود، انگار امید داشت تهیونگ برگردد، فقط برای یک جملهی دیگر، یک نگاهی دیگر، یک ذره بیشتر از آن حضورِ سنگین و عجیبش.
بعد ناگهان مثل کسی که متوجه خطای خودش شده باشد، شانههایش را صاف کرد و زیر لب زمزمه کرد:
+ نه... نه، آروم باش آیلین.
اما آرام نبود.
اصلاً نبود.
با عجله وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.
لحظهای بعد، نفس عمیقی کشید و کف دستش را روی قلبش گذاشت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28
✦.................................
آیلین لباس راحتیاش را عوض کرد؛ کراپ سفید با طرح پروانهی کوچک و شلوارک مشکی تا بالای زانو. موهایش را با عجله بالا بست، اما قلبش هنوز با ریتمی نامنظم میزد؛ نه آنقدر شدید که خودش هم بفهمد، اما به اندازهای که نتواند نادیدهاش بگیرد. دلیلش را نمیدانست، و همین گیجکنندهترش میکرد.
دوباره در را باز کرد. تهیونگ همانجا، تکیه داده به چارچوب در، ایستاده بود. بدنش آرام بود و نگاهش بسته، انگار هیچ چیز نمیتوانست از آن حصار عبور کند.
باز شدن ناگهانی در باعث شد تعادلش برای لحظهای به هم بخورد، اما سریع خودش را جمعوجور کرد. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان تهیونگ خیره شد.
اشتباهِ مهلکی بود.
در نور کم راهرو، چشمان تهیونگ تیرهتر از همیشه به نظر میرسید؛ سرد، عمیق، کنترلشده... نگاهی که نه با زور، بلکه با سنگینیِ محض، آدم را عقب میراند. نگاهش آرام روی صورت آیلین لغزید، سپس روی موهای بستهاش مکث کرد. گوشهی لبش به نرمی تکان خورد و لبخندی بسیار کمرنگ، خطرناک و ناشناخته، جای گرفت.
ــ انگار منتظرِ مهمونِ خاصی بودی.
کنایهی واضحش باعث شد آیلین برای لحظهای شرمنده شود و سریع نگاهش را بدزدد. تهیونگ بلد بود چطور با یک جمله، او را از حالتِ دفاعی به حالتِ عصبیِ بامزه بکشاند.
+ فکر کردم... یکی دیگست.
تهیونگ آهومی کوتاه و پر از فهمیدن، طعنه و "آره، حتماً" گفت. اما وارد اتاق نشد. همانجا ماند، بیحرکت، با همان وقار و غرورِ حسابشده. کیفی که در دست داشت را کمی جلو آورد.
ــ این کیف مال توئه.
آیلین نگاهش بین کیف و صورتِ بیحالتِ تهیونگ جابهجا شد. با تردید دستش را دراز کرد و کیف را گرفت.
+ ممنونم...
تهیونگ سری تکان داد، اما نرفت. نه با عجله، بلکه با همان آرامشِ مرموز. فقط نگاهش کرد. آنقدر طولانی که آیلین ناخودآگاه انگشتهایش را دور بندِ کیف فشرد. سکوتِ سنگینی بینشان حاکم شد؛ سکوتی که در هوا میچرخید و آدم را وادار میکرد دنبالِ جملهای بگردد، اما هیچ جملهای به اندازهیِ کافی خوب نبود.
آیلین برای شکستنِ این سکوت، چانهاش را کمی بالا داد و با لحنی که سعی میکرد آرام اما شیطنتآمیز باشد، گفت:
+ دیگه؟ فقط برایِ کیف اومدی؟
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت. صدایِ خفیفِ نفسش، یا شاید خندهای که هرگز کامل نشد، در راهرو پیچید.
ــ و اگه بگم نه؟
آیلین ابرو بالا انداخت و لبهایش را کمی جمع کرد تا لبخندش لو نرود.
+ اونوقت باید بگم خیلی بیموقع اومدی.
برای اولین بار، گوشهی چشمِ تهیونگ کمی نرم شد؛ نه از اقتدارش کم شد، بلکه انگار آیلین توانسته بود ترکِ بسیار ریزی رویِ آن دیوارِ محکم بندازد. تهیونگ یک قدم از در فاصله گرفت.
قبل از اینکه برود، آیلین آرام صدایش زد:
+ شب بخیر، فرمانده...
تهیونگ مکث کرد. سرش کمی به سمتِ او چرخید. نورِ کمِ راهرو، خطِ فکِ محکم و نگاهِ سردش را تیرهتر نشان میداد. اما لحنِ جوابش، از آن لحنهایی بود که انگار مستقیم روی پوست مینشست:
ــ شب بخیر، آیلین.
و همین. همین دو کلمه کافی بود تا راهرو دوباره در آن سکوتِ عجیب فرو رود. تهیونگ رفت. قدمهایش آرام بود، اما هر قدمش چنان وزنی داشت که انگار هنوز هم در فضا باقی میماند.
آیلین همانجا ایستاد، با کیفی در دست و قلبی که هنوز نامنظم میزد. وقتی در را بست و به پشتِ در تکیه داد، تازه فهمید نفسش را حبس کرده بود. آن نگاهِ سرد، آن لبخندِ خطرناک و آن کنایه، رفتهرفته در ذهنِ آیلین پیچیدهتر میشد و حسِ ناشناختهای را در وجودش بیدار میکرد؛ حسی که ترکیبی بود از ترس، کنجکاوی و... شاید، کششی ناخواسته به سمتِ این مردِ مرموز و قدرتمند.
آیلین هنوز چند ثانیه بعد از بسته شدنِ در، همانجا خشکش زده بود.
راهرو ساکت بود.
اما توی سرش... انگار صدای همان دو کلمه هنوز میچرخید.
«ــ شب بخیر، آیلین.»
ل៸بهایش بیاختیار به لبخند کش آمدند.
اول آرام.
بعد عمیقتر.
بعد آنقدر واضح که خودش هم از دیدنش جا خورد.
کیف را محکمتر به سی៸نهاش فشرد و چند قدم عقب رفت. نگاهش هنوز به در بود، انگار امید داشت تهیونگ برگردد، فقط برای یک جملهی دیگر، یک نگاهی دیگر، یک ذره بیشتر از آن حضورِ سنگین و عجیبش.
بعد ناگهان مثل کسی که متوجه خطای خودش شده باشد، شانههایش را صاف کرد و زیر لب زمزمه کرد:
+ نه... نه، آروم باش آیلین.
اما آرام نبود.
اصلاً نبود.
با عجله وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.
لحظهای بعد، نفس عمیقی کشید و کف دستش را روی قلبش گذاشت.
- ۱.۷k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط