وقتی دیدم که حالش بدتر شد و دوباره به سمت دستشویی دوید

""وقتی دیدم که حالش بدتر شد و دوباره به سمت دستشویی دوید، یه حس سنگین توی قلبم نشست. می‌دونستم که بوی خون اذیتش می‌کنه، و این چیزی نبود که بخوام تحملش رو براش سخت‌تر کنم. وقتی برگشت، هنوز رنگش پریده بود و نگاهش پر از سوال و شاید کمی ترس.
آروم ایستادم، کتم رو در آوردم ، دستامو به دکمه‌های پیراهنم بردم و یکی‌یکی بازشون کردم. پیراهن رو از تنم درآوردم و گوشه ای انداختم ... و عضلاتم توی نور کم‌رنگ اتاق برجسته‌تر به نظر می‌رسید و باعث سرخ شدنش شده بود
بهش نگاه کردم، لبخند آرومی روی لبم نشست : روی بوها حساس شدی، خانوم کوچولو. طبیعیه، به‌خصوص توی این شرایط...
صدای آرومم توی اتاق پیچید، مثل یه زمزمه که می‌خواست فضای سنگین بینمون رو بشکنه.
چند قدم به سمتش برداشتم، ولی با احتیاط، انگار که نمی‌خواستم بیشتر از این اذیتش کنم. 'شاید بهتر باشه دیگه اینجوری نیام پیشت... از خون بدت میاد... قول میدم دفعه بعد تمیز بیام تا اذیت نشی.."
'با سرخی روی گونه هام و لبخندی روی لبم اروم به سمتت اومدم و خودم رو توی بغلت جا کردم
:باشه پسر کوچولو... ولی خب... سوال جدید...چرا باید رو لباس پسر من خون باشه؟
سرم رو به آرومی روی قفسه ی سینه آن گذاشتم و به صدای ضربان قلبش گوش دادم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم و کمی بیشتر خودم رو توی بغلش جا دادم، مثل دختر کوچولویی که بعد از مدت ها مامانش رو میبینه که عروسک مورده علاقش رو براش خریده.
با احساس سردی هوا، خودم رو بیشتر بهش چسپوندم و بوسه ای روی گردنش کاشتم
:و اینکه... چرا پسر کوچولوم جدید زیاد مخفی کاری میکنه؟
زود می‌ره دیر میاد؟
نمیدونه اینجا دوتا نینی منتظرشن؟'
"وقتی خودشو توی بغلم جا کرد، یه حس گرما توی وجودم پیچید که هیچ‌وقت نمی‌تونم ازش دست بکشم. دستام آروم دورش حلقه شد، انگار که بخوام همه دنیا رو ازش دور نگه دارم. سرخی روی گونه‌هاش و لبخندش، مثل یه نور توی تاریکی بود، ولی سوالاتش... اون سوالات، مثل یه خنجر توی قلبم فرو رفت.
آروم دستم رو روی موهاش کشیدم، انگار که بخوام آرومش کنم. صدای ضربان قلبش رو حس می‌کردم، یه ریتم که همیشه منو به یاد این می‌نداخت که چرا نمی‌تونم ازش دور باشم : خانوم کوچولو... خب... چیزایی هست.. که ندونستنشون خیلی بهتره ... کمتر... بهت صدمه میزنه...
صدای آرومم توی اتاق پیچید، مثل یه زمزمه که می‌خواست همه سوالاتش رو جواب بده.
وقتی بوسه‌اش رو روی گردنم حس کردم، یه لبخند آروم روی لبم نشست"
دیدگاه ها (۰)

'+:ولی پسر من قرار بود همه چیز رو بهم بگه... نه؟ دستای دور ک...

"وقتی نگاه مظلومش رو دیدم، انگار که یه چیزی توی قلبم فرو رفت...

همکاری با پارک‌ ویولت ا.ت'. جین"."پنجره نیمه‌باز بود، با یه ...

تک پارتی

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁰ ( یک هفته بعد ) « ویو سوجین » سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط