{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام

سلام
راستش میخوام که داستانم رو ازو قتی که از اعتکاف برگشتم بهتون بگم شاید فکر کنید مسخرست و احمقم که دارم این چیز ها رو میگم ولی لطفاً فحش ندید🫶✨🤍
دیدگاه ها (۰)

راستش داستان از اعتکاف مدرسه شروع شد نمیپنم میدونید اعتکاف چ...

chand Party: یونا: توی بارون روی تاب توی حیاط نشسته بودم و ب...

chand Party:وقتی نمیزاری ببوستت:ادمین: که یونگی عصبانی شد و ...

chand Party:وقتی نمیزاری ببوستت:یونگی: بورام ور گذاشتم روی ک...

پارت¹⁰ •رز غمگین•تهیونگ: آخخخ کمرم شکست کدوم خری گفت بریم مس...

پارت¹¹ •sad rose•داخل بوسان بودیم و نزدیک ویلای جونگکوک که م...

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط