روي قبرم بنويسيد..
روي قبرم بنويسيد..
کسی بود که رفت..
لحظه ای از غم ايام نياسود که رفت..
بنويسيد
نفهميد کسی،دردش را
هيچکس درک نميکرد،
رخ زردش را
يک عمر کسی را کم داشت
در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت
هوای دل او ابری بود
اسطورهء بی صبری بود
پرش لحظهء پرواز شکست
دلش را به دل پيچک بست
روي قبرم بنويسيد
دلی عاشق داشت
دور تا دور دلش ياس و اقاقی ميکاشت
رج به رج فرش دلش را گره با خون ميزد
شهرتش طعنه به رسوايی مجنون ميزد
بنويسيد
با عدل جهان مساله داشت
از عالم و آدم گله داشت
شعر جانسوزی اگر گفت همه از دل بود
که او پای دلش در گل بود
پروانه صفت سوخت پرش
غمی بود به چشمان ترش
بنويسيد همواره غمی پنهان داشت
به تقدير و قضا ايمان داشت
بنويسيد
جوان رفت کهنسال نبود
بنويسيد
اگر حرف نزد..
لال نبود!
کسی بود که رفت..
لحظه ای از غم ايام نياسود که رفت..
بنويسيد
نفهميد کسی،دردش را
هيچکس درک نميکرد،
رخ زردش را
يک عمر کسی را کم داشت
در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت
هوای دل او ابری بود
اسطورهء بی صبری بود
پرش لحظهء پرواز شکست
دلش را به دل پيچک بست
روي قبرم بنويسيد
دلی عاشق داشت
دور تا دور دلش ياس و اقاقی ميکاشت
رج به رج فرش دلش را گره با خون ميزد
شهرتش طعنه به رسوايی مجنون ميزد
بنويسيد
با عدل جهان مساله داشت
از عالم و آدم گله داشت
شعر جانسوزی اگر گفت همه از دل بود
که او پای دلش در گل بود
پروانه صفت سوخت پرش
غمی بود به چشمان ترش
بنويسيد همواره غمی پنهان داشت
به تقدير و قضا ايمان داشت
بنويسيد
جوان رفت کهنسال نبود
بنويسيد
اگر حرف نزد..
لال نبود!
- ۴۳۶
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط