part بیداری در دل تاریکی
🌑 part ⁶ – بیداری در دل تاریکی
🔥آتش کوچولو
وقتی انگشت مریدا سطح آینهی سیاه را لمس کرد، حس کرد تمام بدنش در حال فرو رفتن در چیزی نامرئیست. نه سقوط، نه پرواز... بلکه معلق ماندن در میان خاطرهای که مثل دود نرم و در عین حال خفهکننده اطرافش میپیچید.
ناگهان زمین زیر پایش شکل گرفت. چشمانش را باز کرد و خودش را در اتاق کوچکی دید. سقف کوتاه بود، دیوارها از چوب کهنه و پر از خطخطیهای کودکانه. پنجرهای کوچک در سمت چپ اتاق، نوری ضعیف از عصرگاهی ابری را به داخل میتاباند. و آنجا، در گوشهی اتاق، دختربچهای حدود شش ساله، با موهای آتشین و لباسهایی ساده نشسته بود.
او همان مریدا بود.
کوچکتر، خاموشتر، و بیصدا.
پشتش را به دیوار چسبانده بود و زانوهایش را بغل گرفته بود. چشمانش پر از اشک بود، اما بیصدا گریه میکرد، مثل کسی که گریهکردن را از خودش شرم دارد.
مریدا جلو رفت. قلبش تند میزد. صدایی در سرش گفت:
> "این تویی… قبل از اینکه باور کنی باید قوی باشی."
او کنار نسخهی کوچکش زانو زد. خواست چیزی بگوید، اما کودک سرش را بلند کرد، چشمان سرخاش با چشمان اکنون مریدا قفل شد. و بیهیچ هشدار، دختربچه گفت:
– چرا منو جا گذاشتی؟
صدایش نازک و لرزان بود، اما در آن سادگی، زخمی عمیق نهفته بود. مریدا خشکش زد.
– من... نه، من فراموشت نکردم...
کودک لبهایش را لرزاند.
– تو همهچیو فراموش کردی. اون روز که مادرت فریاد زد، اون شب که همهچیز سوخت... تو قسم خوردی هیچوقت دیگه گریه نکنی. ولی باهاش منو هم فرستادی ته ذهن خودت... تنهایی، تاریکی، ترس...
اتاق شروع به لرزیدن کرد. دیوارها رنگ باختند، پنجره خاموش شد، و دود خاکستری از درز کف بالا آمد. مریدا صدای قلبش را میشنید، مثل تپش طبل در نبردی نزدیک.
اما اینبار عقب نکشید. دستانش را جلو برد، کودک را در آغوش کشید. او ابتدا مقاومت کرد، ولی وقتی گرمای آغوش مریدا را حس کرد، بغضش ترکید.
کودک در حالی که اشک میریخت، با صدایی خفه گفت:
– من نمیخواستم قوی باشم... فقط میخواستم کسی کنارم باشه...
و مریدا زیر لب گفت:
– حالا دیگه تنها نیستی. من اینجام... من توأم.
در آن لحظه، شعلهای کوچک از قلب کودک بیرون آمد، گرد و سبک، مانند شمعی در نسیم. مریدا با دستانش آن را گرفت. نورش در دستش ذوب شد و در بدنش جاری شد. تمام تاریکی ناپدید شد، و مریدا در نوری گرم و زنده احاطه شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دوباره در بالای راهپلهی معلق بود. یونگی مقابلش ایستاده بود، لبخند کمرنگی بر لب.
– پس بالاخره پیداش کردی.
مریدا آرام گفت:
– چی رو؟
– آتش کوچولو رو… اون بخش از خودت که فراموشش کرده بودی. حالا که پیداش کردی، راه بعدی باز میشه.
پشت سر یونگی، دیواری درخشان از نور طلایی گشوده شد. دیگر پلهای نبود. فقط دروازهای… به مقصدی که ناشناخته بود.
مریدا ایستاد. حس میکرد سبکتر شده. نه فقط از ترس، بلکه از باری که سالها روی دلش مانده بود.
– بریم؟
یونگی لبخند زد.
– با تو، هر جا.
و آن دو، قدم در نور گذاشتند.
---
🔥آتش کوچولو
وقتی انگشت مریدا سطح آینهی سیاه را لمس کرد، حس کرد تمام بدنش در حال فرو رفتن در چیزی نامرئیست. نه سقوط، نه پرواز... بلکه معلق ماندن در میان خاطرهای که مثل دود نرم و در عین حال خفهکننده اطرافش میپیچید.
ناگهان زمین زیر پایش شکل گرفت. چشمانش را باز کرد و خودش را در اتاق کوچکی دید. سقف کوتاه بود، دیوارها از چوب کهنه و پر از خطخطیهای کودکانه. پنجرهای کوچک در سمت چپ اتاق، نوری ضعیف از عصرگاهی ابری را به داخل میتاباند. و آنجا، در گوشهی اتاق، دختربچهای حدود شش ساله، با موهای آتشین و لباسهایی ساده نشسته بود.
او همان مریدا بود.
کوچکتر، خاموشتر، و بیصدا.
پشتش را به دیوار چسبانده بود و زانوهایش را بغل گرفته بود. چشمانش پر از اشک بود، اما بیصدا گریه میکرد، مثل کسی که گریهکردن را از خودش شرم دارد.
مریدا جلو رفت. قلبش تند میزد. صدایی در سرش گفت:
> "این تویی… قبل از اینکه باور کنی باید قوی باشی."
او کنار نسخهی کوچکش زانو زد. خواست چیزی بگوید، اما کودک سرش را بلند کرد، چشمان سرخاش با چشمان اکنون مریدا قفل شد. و بیهیچ هشدار، دختربچه گفت:
– چرا منو جا گذاشتی؟
صدایش نازک و لرزان بود، اما در آن سادگی، زخمی عمیق نهفته بود. مریدا خشکش زد.
– من... نه، من فراموشت نکردم...
کودک لبهایش را لرزاند.
– تو همهچیو فراموش کردی. اون روز که مادرت فریاد زد، اون شب که همهچیز سوخت... تو قسم خوردی هیچوقت دیگه گریه نکنی. ولی باهاش منو هم فرستادی ته ذهن خودت... تنهایی، تاریکی، ترس...
اتاق شروع به لرزیدن کرد. دیوارها رنگ باختند، پنجره خاموش شد، و دود خاکستری از درز کف بالا آمد. مریدا صدای قلبش را میشنید، مثل تپش طبل در نبردی نزدیک.
اما اینبار عقب نکشید. دستانش را جلو برد، کودک را در آغوش کشید. او ابتدا مقاومت کرد، ولی وقتی گرمای آغوش مریدا را حس کرد، بغضش ترکید.
کودک در حالی که اشک میریخت، با صدایی خفه گفت:
– من نمیخواستم قوی باشم... فقط میخواستم کسی کنارم باشه...
و مریدا زیر لب گفت:
– حالا دیگه تنها نیستی. من اینجام... من توأم.
در آن لحظه، شعلهای کوچک از قلب کودک بیرون آمد، گرد و سبک، مانند شمعی در نسیم. مریدا با دستانش آن را گرفت. نورش در دستش ذوب شد و در بدنش جاری شد. تمام تاریکی ناپدید شد، و مریدا در نوری گرم و زنده احاطه شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دوباره در بالای راهپلهی معلق بود. یونگی مقابلش ایستاده بود، لبخند کمرنگی بر لب.
– پس بالاخره پیداش کردی.
مریدا آرام گفت:
– چی رو؟
– آتش کوچولو رو… اون بخش از خودت که فراموشش کرده بودی. حالا که پیداش کردی، راه بعدی باز میشه.
پشت سر یونگی، دیواری درخشان از نور طلایی گشوده شد. دیگر پلهای نبود. فقط دروازهای… به مقصدی که ناشناخته بود.
مریدا ایستاد. حس میکرد سبکتر شده. نه فقط از ترس، بلکه از باری که سالها روی دلش مانده بود.
– بریم؟
یونگی لبخند زد.
– با تو، هر جا.
و آن دو، قدم در نور گذاشتند.
---
- ۱۱۲
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط