{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part بیداری در دل تاریکی

🌑 part ⁵ – بیداری در دل تاریکی
🌀راز راه پله ی معلق
باد سردی از میان سنگ‌های پوسیده می‌وزید. نور گذرگاه آینه‌ها پشت سرشان فرو ریخته بود، و حالا آن دو در میان راهرویی ایستاده بودند که به‌نظر می‌رسید پایانی ندارد. سقف، پوشیده از پیچک‌هایی به رنگ نقره و یخ‌زده بود، و زمین زیر پایشان از سنگ‌های کبود می‌درخشید.

اما چیزی که نفس را در سینه‌ی مریدا حبس کرد، راه‌پله‌ای بود که در برابرشان ظاهر شد؛ معلق در هوا، پیچ‌درپیچ، بی‌هیچ تکیه‌گاهی. پله‌ها در مه فرو رفته بودند، و به نظر می‌رسید هر قدم اشتباه، تو را به دل خلا می‌برد.

مریدا بی‌اختیار گفت:

– این‌جا... واقعی نیست، نه؟

یونگی سرش را به آرامی تکان داد. نور ضعیفی از زیر پوستش در آن تاریکی می‌درخشید.

– نه کاملاً. اینجا راه‌پله‌ی حافظه‌ست. بین دنیای واقعی و دنیای شعله قرار داره. اگه قدم‌هاتو درست برداری، می‌تونی به اون‌جایی بری که باید باشی...
ولی اگه تردید کنی...

او جمله را تمام نکرد. نیازی نبود.

مریدا نگاهش را به مه فرو برد. صدای تپش قلب خودش را می‌شنید. پاهایش کمی لرزید، اما صدای آرام یونگی از پشت سرش گفت:

– تو تنها نیستی، مریدا. من اینجام.

و همین کافی بود. مریدا قدم اول را برداشت.

پله زیر پایش لرزید، اما نریخت. مثل اینکه وجود خودش، راه را می‌ساخت. بعدی را برداشت. و بعدی. یونگی پشت سرش می‌آمد. سکوتی شگفت‌انگیز بر فضا حاکم بود، اما گاه‌گاهی صدای زمزمه‌ای از دل مه می‌آمد؛ گویی صداهایی از خاطرات گذشته، یا پیشگویی آینده.

یکی از زمزمه‌ها را مریدا به‌وضوح شنید:

> "او تو را خواهد سوخت... یا نجات خواهد داد."



مریدا ایستاد.
– شنیدی؟ اون صدا...

یونگی ایستاد، کنار او. به نقطه‌ای در مه خیره شد.

– این راه‌پله، حافظه‌ی نسل‌هاست. چیزهایی رو بهت نشون می‌ده که خودت هنوز نمی‌دونی می‌دونی...

پله‌ها ناگهان پیچ خوردند. بدون هشدار، راه‌پله یک‌باره به سمت بالا اوج گرفت و پیکر آن‌ها را در میان هوای سرد به پرواز درآورد. مریدا با وحشت فریاد کشید، اما یونگی دستش را گرفت و فشرد.

– نگام کن. فقط به من نگاه کن. نذار ترست مسیر رو تعیین کنه.

او به چشمان خاکستری یونگی خیره شد؛ چشمانی که مثل دود، آرام و غم‌زده بودند، اما در عمقشان نوری از حقیقت می‌درخشید. به طرز عجیبی... آرامش گرفت.

لحظه‌ای بعد، همه‌چیز آرام شد.

پله‌ها در سطحی صاف ایستادند. در برابرشان دری بود از آینه‌ی سیاه، و پشت آن، تصویر دختر بچه‌ای با موهای بلند و شعله‌مانند... تنها، نشسته در یک اتاق تاریک.

مریدا زیر لب گفت:

– این... منم.

یونگی گفت:

– درِ نخستین خاطره‌ته. باید باهاش روبه‌رو شی تا بتونی جلو بری.

مریدا جلو رفت. نوک انگشتش آینه را لمس کرد.

و آن لحظه، دنیا شکست.


---
دیدگاه ها (۰)

🌑 part ⁶ – بیداری در دل تاریکی🔥آتش کوچولووقتی انگشت مریدا سط...

🌑 part ⁷ – بیداری در دل تاریکی✨دروازه ی نخستیننور طلایی اطرا...

🌑 part ⁴ – بیداری در دل تاریکی🪞نبر در گذرگاه اینه هاسایه از ...

🌑 part ³– بیداری در دل تاریکی 🩶صدای خاکستر---هوا سنگین شده ب...

🌑 part ¹⁰ – بیداری در دل تاریکی🧠 "طلسم حافظه‌های ناتمام" آتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط