{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part بیداری در دل تاریکی

🌑 part ⁴ – بیداری در دل تاریکی
🪞نبر در گذرگاه اینه ها
سایه از دل پنجره‌ی شکسته بیرون جهید، توده‌ای از تاریکی پیچ‌درپیچ که شکل انسانی به خود گرفته بود. تنش از مه غلیظی ساخته شده بود، اما چنان با قدرت روی زمین فرود آمد که سنگ‌های زیر پایش خرد شدند. صدایی خفه، همانند سایش فلز بر فلز، از گلویش بیرون آمد.

مریدا عقب پرید، اما صدای یونگی محکم در گوشش طنین انداخت:

– نترس! اونا فقط با ترس تغذیه می‌کنن. اگه بترسی، قوی‌تر می‌شن.

مریدا سعی کرد نفس عمیقی بکشد، اما قلبش مثل طبل می‌کوبید. سایه با چالاکی جهید و چنگال‌های سیاه‌اش را به سویشان پرتاب کرد. یونگی در کسری از ثانیه شمشیر شعله‌ورش را بالا آورد و ضربه را منحرف کرد. صدای برخود تیغه با انرژی تاریک، مثل آتش گرفتن پوست مرطوب، در فضا پیچید.

– مریدا! گردنبندت... احساسش کن! نذار فقط جسمت بجنگه، قلبت هم باید بجنگه!

مریدا دستش را روی نگین گردنبند گذاشت. هنوز هم داغ بود. مثل یک قلب دوم. انگار چیزی درونش بیدار شده بود، چیزی که منتظر یک جرقه مانده بود تا شعله‌ور شود.

سایه دوباره حمله کرد. این‌بار مستقیم به سوی او. مریدا فریاد زد و دستش را بالا آورد. بی‌آنکه بداند، شعله‌ای از کف دستش فوران کرد. آتش طلایی به شکل مارپیچی در هوا پیچید و سایه را در میان گرفت. موجود نعره‌ای کشید، مثل دردی از دل تاریکی. برای لحظه‌ای، چشمانش خالی‌تر از همیشه شد... و سپس در مه ناپدید شد.

سکوت.

تنها صدای نفس‌های بریده‌ی مریدا باقی ماند. آتش دور انگشتانش هنوز می‌رقصید، ولی انگار سبک‌تر شده بود. مثل چیزی که حالا بخشی از اوست.

یونگی آرام جلو آمد. نگاهی به دستش انداخت و گفت:

– دیدی؟ قدرتش تو وجودت بود... فقط باید بهش اعتماد می‌کردی.

مریدا با حیرت به انگشتانش نگاه کرد.

– من... هیچ‌وقت چیزی مثل این رو احساس نکرده بودم. مثل... مثل اینکه تمام وجودم داشت منتظر این لحظه بود.

– چون واقعا همینطوره. تو دروغ بزرگ دنیا رو باور کرده بودی؛ اینکه ضعیفی. ولی خون شعله، خاموش نمی‌مونه.

چشمانشان در هم قفل شد. لحظه‌ای میانشان رد شد که مثل شعله‌ای کوتاه اما گرم، در دل تاریکی سو سو زد. هنوز هیچ چیزی نگفته نشده بود، اما مریدا حس کرد برای اولین‌بار کسی واقعا او را می‌بیند. نه فقط چهره‌اش... بلکه آن‌چه درونش پنهان بود.

صدای مه‌آلود دیوارها دوباره شروع شد. گذرگاه آینه‌ها در حال فروپاشی بود. شیشه‌ها یکی‌یکی ترک برمی‌داشتند و تصاویر درونشان فرو می‌ریختند، مثل خاطراتی که زمان از حافظه بیرون می‌کشد.

یونگی دست مریدا را گرفت.

– باید بریم. دیوارها دیگه با ما نیستن.

و مریدا، برای اولین‌بار، بدون ترس، انگشتانش را در میان انگشتان او گذاشت.
گرمایی عجیب بینشان رد شد؛ نه فقط از لمس دست، بلکه از تلاقی دو جرقه‌ی سرنوشت.

در دل فروپاشی، با هم دویدند... به‌سوی دالانی که هنوز نمی‌دانستند به کجا ختم می‌شود.
دیدگاه ها (۰)

🌑 part ⁵ – بیداری در دل تاریکی🌀راز راه پله ی معلقباد سردی از...

🌑 part ⁶ – بیداری در دل تاریکی🔥آتش کوچولووقتی انگشت مریدا سط...

🌑 part ³– بیداری در دل تاریکی 🩶صدای خاکستر---هوا سنگین شده ب...

🌑 part ² – بیداری در دل تاریکی🍂"پسر چشم خاکستری"لحظه‌ای هیچ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط