Childhood love
Childhood love
Part ۵
*5:08*
*مهمونی*
کوک
یک ساعت از شروع مهمونی شروع شدع بود ولی ا/ت هنوز نیومده بود همکاری های بابام خودم هروقت میومدن من به بهونه مشغول بودنم ردشون میکردم ولی نمیتونستم با مدیر هایی که با شرکتشون قرارداد بستم رو رد کنم تا اینکه صدای در خورد به خدمتکار اشارع کردم در رو باز کنه وقتی ا/ت اومد دقیق ندیدمش و یکراست رفت طبقه بالا..مثل اینکه میخواست لباساش رو عوض کنه..بعد پنج دقیقه اومد..من و بقیه حواسمون به مهمونی بود وقتی ا/ت از پله ها اومد نفسم بند اومده بودیم...خیلی خیلی خوشگل شده بود..آرایش ملایمی داشت و یک پیراهن مجلسی مشکی پوشیده بود و موهای موج دارش رو گوجه ای بسته بود..با اینکه تیپش ساده بود ولی محشر شده بود همه به ا/ت خیره شده بودند مخصوصا دختر ها همه پچ پچ میکردن که چقدر خوشگل شدع بود..به علاوه اون هیکل و پاهای زیبایی داشت..تاحالا اینقدر به بدنش دقت نکرده بودم..واقعا خوشگل شده بود..فرم پاهاش و بدنش..مجذوبش شده بودم..میتونستم سالها همونجا وایستم و بهش خیره بشم..واقعا فوق العاده بود..هرچقدرم ازش تعریف کنم بازم کمه..به رگ غیرتم برخورد و رفتم کمکش که از پله ها پایین بیاد
کوک: محشر شدی دختر
ا/ت
ناخودآگاه خوشحال شدم و لبخندم بناگوش باز شد...خیلی خوشحال بودم از غیرت و رفتار های جونگ کوک یک جورایی بامزه بود..طوری رفتار میکرد انگار دوست دخترشم بازوشو دراز کردتا بازشو بگیرم..دستمو انداختم دور بازوش
ا/ت: متعلق به شمام مستر؟😏
کوک: از همون اول بودی..کسی غیر از من نمیتونه بهت دست بزنه!
ا/ت: *قلبم داشت پرواز میکرد.. دست خودم نبود ولی خیلی خوشحال بودم* عع؟!.. باشه هرچی آقامون بگن
کوک: معلومه😌...خانوم ما ملکه قلب ما هستن
ا/ت
یک دور منو به افراد پارتی معرفی کرد به عنوان دوست دختر..منم چیزی نگفتم و لبخند زدم..ته دلم خوشحال بودم که منو اینطوری معرفی میکنه چون واقعا هم دوستش داشتم و از طرفی هم خوشحالم که عشقمون دو طرفه است..داشت حرف میزد و راهنمایی میکرد..از منم بعضی وقتا از شرکتم سوال میپرسیدن منم جواب میدادم..کوک اعلام کرد که وقت شامه..غذا ها به طور ردیفی گذاشته شده بودند که هرکس خودش غذاشو سرو کنه..خدمتکار ها سنگ تموم گذاشته بودند و غذا واقعا عالی شده بود..منم غذامو کشیدم و یک گوشه رو یک مبل تک نفره نشستم تا غذامو بخورم که کوک اومد
Part ۵
*5:08*
*مهمونی*
کوک
یک ساعت از شروع مهمونی شروع شدع بود ولی ا/ت هنوز نیومده بود همکاری های بابام خودم هروقت میومدن من به بهونه مشغول بودنم ردشون میکردم ولی نمیتونستم با مدیر هایی که با شرکتشون قرارداد بستم رو رد کنم تا اینکه صدای در خورد به خدمتکار اشارع کردم در رو باز کنه وقتی ا/ت اومد دقیق ندیدمش و یکراست رفت طبقه بالا..مثل اینکه میخواست لباساش رو عوض کنه..بعد پنج دقیقه اومد..من و بقیه حواسمون به مهمونی بود وقتی ا/ت از پله ها اومد نفسم بند اومده بودیم...خیلی خیلی خوشگل شده بود..آرایش ملایمی داشت و یک پیراهن مجلسی مشکی پوشیده بود و موهای موج دارش رو گوجه ای بسته بود..با اینکه تیپش ساده بود ولی محشر شده بود همه به ا/ت خیره شده بودند مخصوصا دختر ها همه پچ پچ میکردن که چقدر خوشگل شدع بود..به علاوه اون هیکل و پاهای زیبایی داشت..تاحالا اینقدر به بدنش دقت نکرده بودم..واقعا خوشگل شده بود..فرم پاهاش و بدنش..مجذوبش شده بودم..میتونستم سالها همونجا وایستم و بهش خیره بشم..واقعا فوق العاده بود..هرچقدرم ازش تعریف کنم بازم کمه..به رگ غیرتم برخورد و رفتم کمکش که از پله ها پایین بیاد
کوک: محشر شدی دختر
ا/ت
ناخودآگاه خوشحال شدم و لبخندم بناگوش باز شد...خیلی خوشحال بودم از غیرت و رفتار های جونگ کوک یک جورایی بامزه بود..طوری رفتار میکرد انگار دوست دخترشم بازوشو دراز کردتا بازشو بگیرم..دستمو انداختم دور بازوش
ا/ت: متعلق به شمام مستر؟😏
کوک: از همون اول بودی..کسی غیر از من نمیتونه بهت دست بزنه!
ا/ت: *قلبم داشت پرواز میکرد.. دست خودم نبود ولی خیلی خوشحال بودم* عع؟!.. باشه هرچی آقامون بگن
کوک: معلومه😌...خانوم ما ملکه قلب ما هستن
ا/ت
یک دور منو به افراد پارتی معرفی کرد به عنوان دوست دختر..منم چیزی نگفتم و لبخند زدم..ته دلم خوشحال بودم که منو اینطوری معرفی میکنه چون واقعا هم دوستش داشتم و از طرفی هم خوشحالم که عشقمون دو طرفه است..داشت حرف میزد و راهنمایی میکرد..از منم بعضی وقتا از شرکتم سوال میپرسیدن منم جواب میدادم..کوک اعلام کرد که وقت شامه..غذا ها به طور ردیفی گذاشته شده بودند که هرکس خودش غذاشو سرو کنه..خدمتکار ها سنگ تموم گذاشته بودند و غذا واقعا عالی شده بود..منم غذامو کشیدم و یک گوشه رو یک مبل تک نفره نشستم تا غذامو بخورم که کوک اومد
- ۳۱۱
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط