{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:17

کلاهشو گذاشت رو سرش و من بوی عطر تند و تلخی رو از کاپشن چرم مشکیش حس کردم...
هنوز کاملا آماده ی حرکت نبودم که عین فشنگ پرتاب شد و من از ترس شونشو محکم گرفتم.

هیزل: چیکار میکنی؟!

جوابمو نداد...اونقدر تند میروند که انگار پرواز می‌کرد و وقتی پیچید آنقدر یه طرف موتور خم میشد رو زمین که هر آن منتظر بودم پخش زمین بشیم...از ماشین جلوییش لایی کشید و من دوباره ناخودآگاه شونشو گرفتم و کیفمو محکم بغل کردم که نندازمش...صدامو اونقدر بالا بردم که بشنوه

هیزل:میشه آرومتر برونی؟!!!

سرشو کمی چرخوند سمتم و نیم رخشو دیدم

تهیونگ:چشم

بیشتر گاز داد و گردنم به عقب متمایل شد. از ترس قلبم لرزید...با دهن باز شونه های ورزیدشو نگاه کردم...این دیگه کیه! انگار قرار نبود این مسیر به آخر برسه. مگه آدرس کجا بود که نمیرسیدیم ؟! شایدم به خاطر وحشتی که از رانندگیش کرده بودم زمان کش میومد...مدت طولانی ای بود که هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد... آروم گفتم:

هیزل:میتونم یه سوال بپرسم؟
تهیونگ: بگم نه نمیپرسی ؟!

پوفی کشیدم

هیزل:کی میرسیم؟
تهیونگ:مطمئن باش من بیشتر از تو برای رسیدن و یه بچه ی مفو رو تحویل دادن مشتاقم!

چشمامو تو قاب چرخوندم و تصمیم گرفتم دیگه باهاش حرف نزنم...
جلوی به ساختمون با نمای سنگی ساده وایساد و موتورو خاموش کرد...باید بگم از ابهتی که استاد داشت انتظار خونه ی مجلل تری رو داشتم. متراژ خیلی زیادی داشت اما نماش کاملا سنگی و ساده بود.
تعداد پنجره ها زیاد بودن ولی هیچ چراغ،نور یا هر چیز تزئینی و مجللی روی دیوارها وجود نداشت...
پیاده شدم و کلاهمو دراوردم...موهامو پشت گوشم مرتب کردم و چمنای مرتب و مرطوب رو نگاه کردم.
محوطه ی اطراف خونه که دورشو حصار گرفته بودن هم کاملا ساده بود و فقط یه درخت غول پیکر و قدیمی درست وسطش جا خوش کرده بود. اون پسرک بد اخلاق و قدبلند انگشتشو رو اف‌اف فشار داد.
کف دستشو به دیوار تکیه داد و منتظر موند تا در باز بشه...در بزرگ و قطور با رنگ قهوه ای سوخته باز شد.
قامت استادو دیدم که تو چارچوب در وایساد...نگاه جدیشو از ساعت مچیش گرفت و بی هیچ حرکتی با یه اخم محو به اون پسر خیره شد. از اون نگاه خیره و بی حرکت ترسیدم و فاتحه ی اون پسرو خوندم

تهیونگ:چیه؟!گفته بودم کار دارم!

استاد دندوناشو رو هم فشار داد و مردمک چشماشو چرخوند رو من.

جونگ‌کوک:بابت تاخیر متاسفم. بفرما داخل. من یه صحبتی بکنم با ایشون میام

معذب و سر به زیر از کنارش رد شدم و رفتم داخل و اون منتظر موند ازشون فاصله بگیرم...سرمو بالا گرفتم و با دیدن منظره یه رو به روم نفسم تو سینم حبس شد! خدای من! این دکور!!!! خشکم زد....با دهن باز دور و برمو نگاه کردم!سقف بلند...ستونای بزرگ و طرح دار...طاق وسیع بالای سرم که طرحای عجیب و شلوغی از اسبا،فرشته ها و بچه های روش به چشم من می‌خورد و نور آبی و نارنجی رو منعکس می‌کرد...
مجسمه ها غول پیکر...تابلو های بزرگ و کوچکی با طرحای کلاسیک...راه پله های بزرگ با نرده های سلطنتی که همرنگ پله ها بودن...دیوارها سفید مایل به طوسی بود اما طرح گچشون زیادی سلطنتی به نظر می‌رسید.

خونه آرامش عجیبی داشت و بوی دلنشینی از عطر یه گل به مشامم می‌رسید..
صدای شر شر آب...پر از نور و چراغای کوچک و زرد رنگ و لوسترهای براق...بیشتر شبیه قصر بود تا خونه...شایدم یه موزه که آرامش کلیسا رو داره...با شنیدن صدای قدمای محکمی کاملا رومو چرخوندم سمت در...هر دو اومدن داخل...کاملا هم قد و قواره بودن اما راه رفتنشون متفاوت بود..

قدمای استاد مثل همیشه محکم و مسلط بود و اون پسر قدمای بی تفاوتی برمی‌داشت و سعی نمی‌کرد خیلی صاف وایسه. راحت،ریلکس و دست به جیب راه میرفت...استاد جلوی من ایستاد و اون پسر از کنارمون بی تفاوت رد شد...استاد اخماشو داد تو هم.

جونگ‌کوک:همین الان بهت چی گفتم؟!!

متعجب رد نگاهشو دنبال کردم و دیدم اون پسر سرجاش وایساده و زبونشو تو دهنش میچرخوند
چند ثانیه سر جاش موند و کفششو رو موزاییکا کشید...اون چشمای خمار و چموش کاملا نشون میدادن حرف شنوی معنی ای تو فرهنگ لغتش نداره...ریلکس و آروم اومد جلوم و سرشو کج کرد.
دستشو جلوم گرفت و من انگشتای بلندشو با تعجب نگاه کردم... لبخند تحقیرآمیز و مصنوعی ای زد

تهیونگ:سلام من تهیونگ هستم. برادر استادت! خوشبختم و از این جور چرت و پرتا،ببخشید که تا حد مرگ رو موتورم ترسوندمت و دیر کردم.

بعد چشمای خمارشو سمت استاد چرخوند

تهیونگ:خوبه؟!

ادامه دارد....
اگر تعداد لایکا بیشتر بشه قول میدم تعداد پرتا رو در روز بیشتر کنم🪻

#فیکشن #فیک #رمان
دیدگاه ها (۶)

My professor Part:16سونگ که خیالش راحت شده بود سری تکون دادس...

My professor Part:15جئون با دست آزادش شقیقه هاشو ماساژ داد و...

تو مال منی...p3

عشق فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط