My professor
My professor
Chapter:2
Part:50
هیزل با تمام سرعتش از سالن خارج شد .....
یه ایراد بزرگ این وسط وجود داشت... دختر ، شروع به فاجعه ی جدید رو توی یک قدمیش حس میکرد ...!
یه دروغ ...! بوی یه دروغ بزرگ رو می شنید
با وجود پاهای برهنه اش طوری تو محوطه ی بیرون ساختمون میدوید که مطمئن شه خودشو به دورترین نقطه از جونگ کوک میرسونه ...
تا دور از اون چشمای متمرکز فکرشو به کار بندازه و بفهمه اینجا چخبره ...
ترسیده بود! ... جور نبودن مواد اولیه اصلا نشونه ی خوبی نبود و بوی یه دوز و کلک بزرگ رو می داد ....
يهو مردی با عطر آشنا دستشو دور بالاتنه اش فرستاد و هیزل وحشت زده روشو برگردوند با دیدن چهره ی مسلط تهیونگ روح از تنش جدا شد ...
هیزل:تو ... ؟!!!
تهیونگ با یه اشاره ، تن نحيف هیزل رو به سمت عقب هدایت کرد ...
و هیزل شروع کرد به مخالفت کردن
هیزل :ولم کن ! ولم كــــــــن !!!
تهیونگ دست قدرتمندش رو جلوی دهن هیزل قاب کرد و طوری کشیدش به یه طرف که دختر رو هوا معلق موند و دست و پا زد ... دو مرد چهار شونه بهشون نزدیک شدن
تهیونگ با اشاره ی سرش بهشون حالی کرد عقب وایسن ، خودش میتونه از پس اون دخترک چموش بر بیاد ... هیزل رو تو ماشین چپوند و کنارش نشست
دختر وحشت زده دور و برشو نگاه کرد و بعد رو چهره ی تهیونگ که مشخص بود همه چیو میدونه خیره موند .....
چند ثانیه ی تمام فقط بهش زل زد و بعد شروع کرد به مشت کوبیدن به در
-
هیزل:باز کنین !!!! میخوام برم !!!!! این در کوفتیو باز کنین ...
تهیونگ دستای هیزل رو توی مشتش گرفت
تهیونگ:آروم بگیر خوش ندارم از بیهوشی استفاده کنم
هیزل دندوناشو رو هم فشار داد و بعد فریاد کشید
هیزل :چه غلطی کردین؟؟؟؟!!!!!!شما عوضیا چی ساختين ؟؟؟؟؟؟!!!! چی دادین به خورد بچه های مردم؟!!!حرف بزن ! مجبورش کردی چی برات بسازه ؟!!!! جونگ کوک رو مجبورــــ
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:50
هیزل با تمام سرعتش از سالن خارج شد .....
یه ایراد بزرگ این وسط وجود داشت... دختر ، شروع به فاجعه ی جدید رو توی یک قدمیش حس میکرد ...!
یه دروغ ...! بوی یه دروغ بزرگ رو می شنید
با وجود پاهای برهنه اش طوری تو محوطه ی بیرون ساختمون میدوید که مطمئن شه خودشو به دورترین نقطه از جونگ کوک میرسونه ...
تا دور از اون چشمای متمرکز فکرشو به کار بندازه و بفهمه اینجا چخبره ...
ترسیده بود! ... جور نبودن مواد اولیه اصلا نشونه ی خوبی نبود و بوی یه دوز و کلک بزرگ رو می داد ....
يهو مردی با عطر آشنا دستشو دور بالاتنه اش فرستاد و هیزل وحشت زده روشو برگردوند با دیدن چهره ی مسلط تهیونگ روح از تنش جدا شد ...
هیزل:تو ... ؟!!!
تهیونگ با یه اشاره ، تن نحيف هیزل رو به سمت عقب هدایت کرد ...
و هیزل شروع کرد به مخالفت کردن
هیزل :ولم کن ! ولم كــــــــن !!!
تهیونگ دست قدرتمندش رو جلوی دهن هیزل قاب کرد و طوری کشیدش به یه طرف که دختر رو هوا معلق موند و دست و پا زد ... دو مرد چهار شونه بهشون نزدیک شدن
تهیونگ با اشاره ی سرش بهشون حالی کرد عقب وایسن ، خودش میتونه از پس اون دخترک چموش بر بیاد ... هیزل رو تو ماشین چپوند و کنارش نشست
دختر وحشت زده دور و برشو نگاه کرد و بعد رو چهره ی تهیونگ که مشخص بود همه چیو میدونه خیره موند .....
چند ثانیه ی تمام فقط بهش زل زد و بعد شروع کرد به مشت کوبیدن به در
-
هیزل:باز کنین !!!! میخوام برم !!!!! این در کوفتیو باز کنین ...
تهیونگ دستای هیزل رو توی مشتش گرفت
تهیونگ:آروم بگیر خوش ندارم از بیهوشی استفاده کنم
هیزل دندوناشو رو هم فشار داد و بعد فریاد کشید
هیزل :چه غلطی کردین؟؟؟؟!!!!!!شما عوضیا چی ساختين ؟؟؟؟؟؟!!!! چی دادین به خورد بچه های مردم؟!!!حرف بزن ! مجبورش کردی چی برات بسازه ؟!!!! جونگ کوک رو مجبورــــ
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط