{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:16

سونگ که خیالش راحت شده بود سری تکون داد

سونگ:گرفتم. این کارو میکنم. فقط... مطمئنی تنها خواستت از من همینه؟
جونگ‌کوک:این کارو بکنی....برات چیزی می‌سازم که بدون هیچ هزینه ی دیگه ای برای امکانات آموزشی ، ده تا دانشگاه جا به جا بشی تو رتبه بندی!

چشمای سونگ برق زد. برای لحظاتی توی همچین تصور وسوسه انگیزی غرق شد و بعد گفت:

سونگ:واقعا دمت گرم. میدونم همینطور هم خواهد شد.
جونگ‌کوک:و نکته سوم،نباید بفهمه من ازت اینو خواستم!
سونگ:چرا؟
جونگ‌کوک:نمی‌خوام سو برداشتی از توجهم بکنه. یه دروغ مصلحتی جور کن براش...
سونگ:میگم یه طرح حمایتیه که هر سال به دانشجوی عجیب برتر میدیم. خوبه؟

یک هفته بعد/هیزل:

نگاهم رو از کفش‌های مشکیم که به هم چسبونده بودمشون گرفتم...ساعتمو نگاه کردم و دستمو دوباره تو جیب پالتوم فرو بردم...نیم ساعت بود که جلوی سوییت ایستاده بودم...فکر میکنم صبوریتم تموم شده......نیم ساعت تو همچین بعد از ظهر سردی وایساده بودم...کلافه شماره ی رئیس دانشگاه رو گرفتم.
فورا جواب داد

سونگ:بله هیزل جان؟!
هیزل:سلام...مطمئنید هماهنگ کردید بیان دنبالم؟
سونگ:صبر کن ببینم. اون نرسیده؟!تو هنوز جلوی دری؟
هیزل:بله لطفا با استاد تماس بگیرید و بگید لازم نیست کسیو بفرسته دنبالم خودم میرم. فقط بهم آدرس بدید.

یهو یه موتور سیکلت مشکی درست جلوی پام با یه صدای گوش خراش ،ترمز میخی گرفت و از ترس یه قدم به عقب پرت شدم... وحشت کرده بودم...حواسم پرت شده بود و سر و صدا موتور هم زیاد بود. همه ی اینا باعث شد متوجه نشم آقای سونگ دقیقا چی گفت...با تعجب تیپ مشکی رانندشو نگاه کردم...کلاه کاسکتش کاملا دودی بود و نمی‌تونستم چهرشو تشخیص بدم. از اون ژست منتظرش مشخص بود کسیه که باید میومد دنبالم...اما با دیدن قد و قوارش که کاملاً شبیه آقای جئون بود،از خودم پرسیدم یعنی ممکنه استاد باشه ؟! با سرش اشاره داد سوار شم و من با تته پته به رئیس دانشگاه گفتم:

هیزل:ای...ایشون رسیدن...روز به خیر.

گوشیو گذاشتم تو کیفم و بهش نزدیک تر شدم اما با یادآوری مزاحمتای اخیری که حسابی منو ترسونده بود سرجام وایسادم

هیزل:شما قراره منو برسونی؟

موتورو خاموش کرد و کاملا ریلکس هر دو ساعدشو به فرمون موتورش تکیه داد...صدای بم و بی تفاوتی گفت:

تهیونگ:نه قراره بدزدمت و بدم کلیه هاتو بفروشن

چشمامو روش ریز کردم با اون کلاه تمام مشکی خیلی مخوف و ناشناخته به نظر می‌رسید

هیزل:کلاهتو در بیار

صدای نیشخندشو شنیدم

تهیونگ:نکنه فکر کردی من پادو توام! هزار تا کار دارم بچه! فقط ساکت شو و بشین تا تحویلت بدم سریع تر.

کاملا جدی و با تاکید گفتم:

هیزل:تا چهرتو نبینم سوار نمیشم....لطفا کلاهتو در بیار.

طوری که انگار من و حرفم و برداشتم به چپش هم نیستیم ،سرشو ریلکس با تأسف تکون داد و گفت:

تهیونگ:همونقدر که فکر می‌کردم اعصاب خورد کن و لوسی! جئون چطور میخواد تحملت کنه؟

کلاهشو درآورد و موهای لخت مشکیش که یه قوس ملایم به سمت بیرون داشتن،ریخت دو طرف پیشونیش و شقیقه هاش....
انتظار صورت مخوف تری رو داشتم ولی پوستش بی نقص و شفاف بود و اجزای چهره ی زیبایی داشت،نهایتا بهش میخورد ۲۵ سالش باشه...دستی به موهای براقش کشید...نگاهش به شدت تحقیرآمیز و خمار بود اما مثل نگاه مزاحما نبود...یه بی تفاوتی و سرمای عمیقی تو چشماش میدیدم...
کلاه کاسکت دیگه رو پرت کرد سمتم و من به زحمت تو هوا گرفتمش.

تهیونگ:اگر پردازشات تموم شده،بپوش بریم. وقت ندارم.

در حالی که میرفتم سمت موتورش کلاه رو پوشیدم...سعی کردم موقع سوار شدن نه بهش تکیه بدم و نه ازش کمک بگیرم.

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه💞

#فیکشن #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱)

My professor Part:17کلاهشو گذاشت رو سرش و من بوی عطر تند و ت...

My professor Part:15جئون با دست آزادش شقیقه هاشو ماساژ داد و...

My professor Part:14استاد فلسفه فنجون چایی سبزش رو از لبش فا...

سناریو چند پارتی کوک

‌Part⁷ 🦢 [...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط