{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرابسرخ

#شراب_سرخ




Part: ³⁸



تهیونگ: حالِت خوبه؟!

جونکوک: آااا راست میگه حالت خوبه؟!


________________________________



ویو جنا :




با چشای نگران بهم نگا میکردن .... ( قدر نمیدونییییی قدر نمیدونی خانوممم ......ایشش)



جنا : آ..اره(لبخند مصنوعی )

تهیونگ: خدا رو شکر ...چیزیت که نشده؟!



چی جواب میدادم ...باید میگفتم که پدرش باهام چی کار کرده؟!! (منحرف های گرامی منظورم اون س** نیست😂)



لبخنده مصنوعی تحویله تهیونگ دادم و با صدای نازک و ضعیفی گفتم....




جنا : نه چیزیم‌ نیست.... (گوه میخوره تهونگ ببین داره گوه میخورهههه تههههههه)






( آدمین : چقدر من از جنا متنفرمممم دقت کردینننننننن؟؟؟،؟؟؟ )







تهیونگ سرم رو نوازش کرد و دستم رو گرفت ....



تهیونگ: خب دیگه باید بریم....






به جونکوک هم اشاره که که راه بیوفته....سه تایی راه افتادیم که یهو پدره تهیونگ جلومون وایساد....




پ‌.ته: کجا؟!(تَنه وار )

تهیونگ :سر قبر بابات ،میای؟(عربده)

پ.ته : با پدرت درست حرف بزن تهیونگ

تهیونگ : حرف نزنم چی میشه هاااااا(عربده خیلی بد)

پ.ته : بلایی که سر اون دختر (منظورش جیا)آوردم سر این دخترم میارم(داد)(منظورش جنا بود)

تهیونگ: خفه شوووووو(عربده)

پ.ته : کدوم گوری میخوای بری هااا(داد)

تهیونگ: عمارت خودم!

پ.ته: با اجازه ی کی؟!(تنه وار)

تهیونگ: نمیدونستم برا رفتن به عمارت خودم هم از تو باید اجازه بگیرم!

پ.ته: به عمارت خودت که نه ولی برا رفتن از عمارت من باید اجازه بگیری!

تهیونگ: آاا درسته ...




یهو تهیونگ محکم زد تو صورت پدرش ....



جنا: چی کار میکنی تهیونگ....




تهیونگ بدون توجه به پدرش دستم رو گرفت و راه افتاد ‌....



از عمارت زد بیرون ...خیلی عصبانی شده بود ‌....



رفت سمت ماشین و سوئیچِش دراورد و بازش کرد ....



تهیونگ: سوار شو ...

جنا : هوم ...



میدونستم عصبانیه پس حرفی نزدم و رفتم صندلی عقب سوار شدم ....



جونکوک صندلی جلو سوار شد و تهیونگ با عصبانیت سوار شد و گازش رو گرفت ....



بعد نیم ساعت رسیدیم عمارت تهیونگ....اروم از ماشین پیاده شدم که جونکوک اومد سمتم....




جونکوک: بزار کمکت کنم ....




ویو جونکوک:



درسته تهیونگ گفته بود علاقه ای به جنا نداره ولی میشد از رو حرف ها و رفتار هایی که با جنا میکرد فهمید که دوسش داره و چقدر جنا براش مهمه ....
راستش وقتی تهیونگ وایساد جلو پدرش و بلند و جدی گفت که جنا ماله خودشه ناراحت شدم! ... ولی نمیتونستم کاری بکنم چون عشق جنا رو به تهیونگ داشتم میدیدم ...شاید باید از دوست داشتن جنا دست برمیداشتم ولی چطوری؟!!







تو فکر بودم که جنا یه دستش رو انداخت رو گردنم ... از فکر رو خیال دراومدم و دستم رو انداختم زیر پای جنا و بغلش کردم ....





رفتم داخل عمارت ...جنا رو روی مبل گذاشتم و کنارش نشستم ...تهیونگ بعد چند دقیقه اومد داخل ...اعصابش واقعا خورد بود ....با حرص نشست رو مبل روبه رو ....



جونکوک: تهیونگ میخوام یه چیزی بگم!...



ادامه دارد....





خب خببببببب اومدم بهتون یه خبررررر بدممممممم
کههههههههههه داریم نزدیک میشیم به فصل دومممممم
و چندتا پارت دیگه بزارم فصل اول تموم میشه و میره سراغ فصل دوممم
و هرچی بیشتر حمایت شه منم بیشتر پارت میزارم که فصل اول تموم شه

حمایتتتت کنیددد🍷🥀🥂🖤🚭
دیدگاه ها (۱۰)

#شراب_سرخPart: ³⁹تهیونگ: هوم؟!جونکوک : راستش این قضیه ی پدرت...

#شراب_سرخ Part: ⁴⁰اروم برا خودم گریه میکردم که یکی نشست پیشم...

اکیپ مدرسه مون

بچه ها نینی کوچولوم حمایت شه پیجش عالیییییییییی،اصلا اوففففف...

#شراب_سرخ Part: ²⁹ تهیونگ: باید پات رو ببندم ....تهیونگ اروم...

#شراب_سرخPart: ²⁶جونکوک جلو در وایساده بود! *هاهاها چیه فکر ...

#شراب_سرخPart: ³⁰تهیونگ: نیاز نیست تو بغلش کنی! ...تو برو شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط